فروغی بسطامی (غزلیات)/بنشست و ز رخ پرده برانداخته برخاست
ظاهر
| بنشست و ز رخ پرده برانداخته برخاست | کار من دل سوخته را ساخته برخاست | |||||
| ماهی است چو با طلعت افروخته بنشست | سروی است چو با قامت افراخته برخاست | |||||
| پیداست ز بالیدن بالای بلندش | کز بهر هلاک من دلباخته برخاست | |||||
| چشمش پی خون ریختن مردم هشیار | مستی است که با تیغ ستم آخته برخاست | |||||
| افسوس که از انجمن آن ماه سیه چشم | ما را همه نادیده و نشناخته برخاست | |||||
| آن ترک نوازنده به سرحلقهی عشاق | کز خاک درش با تن نگداخته برخاست | |||||
| تا سایهی شمشاد تو افتاد به بستان | بر سرو سهی دود دل فاخته برخاست | |||||
| خندید به آیینهی خورشید فروغی | تا صفحهی دل از همه پرداخته برخاست | |||||