فروغی بسطامی (غزلیات)/بر زلف تو باید که ره شانه ببندند
ظاهر
| بر زلف تو باید که ره شانه ببندند | یا مشکفروشان در کاشانه ببندند | |||||
| آن جا که تویی جای نظر بستن ما نیست | گو اهل نصیحت لب از افسانه ببندند | |||||
| خرم دل قومی که به یاد لب لعلت | پیمان همه با گردش پیمانه ببندند | |||||
| عیشی به از این نیست که از روی تو عشاق | برقع بگشاند و در خانه ببندند | |||||
| بگشا گرهی از شکن جعد مسلسل | تا گردن یک سلسله دیوانه ببندند | |||||
| بنمای به مرغان چمن دانهی خالت | تا دل به خریداری این دانه ببندند | |||||
| شاید که به تحصیل تو ای گوهر شهوار | شاهان جهان همت شاهانه ببندند | |||||
| کیفیت چشم تو کفاف همه را کرد | گو بادهفروشان در میخانه ببندند | |||||
| بیرون نرود رنج خمار از سر مردم | گر دیده از آن نرگس مستانه ببندند | |||||
| اهل نظر از زلف تو خواهند کمندی | تا دست عدوی شه فرزانه ببندند | |||||
| کوشنده محمدشه غازی که سپاهش | دست فلک از بازوی مردانه ببندند | |||||
| ای شاه فروغی به تجلی گه آن شمع | مپسند رقیبان پر پروانه ببندند | |||||