فروغی بسطامی (غزلیات)/ای خواجه برو بندهی آن زهره جبین باش
ظاهر
| ای خواجه برو بندهی آن زهره جبین باش | در بندگی خاک درش صدر نشین باش | |||||
| یک چند به گرد حرم و کعبه دویدی | یک چند مقیم در میخانهی چین باش | |||||
| بگذر ز سر عقل و قدم نه به ره عشق | چندی پی آن رفتی، چندی پی این باش | |||||
| بگذار ز کف سبحه و بردار صراحی | یک چند چنان بودی، یک چند چنین باش | |||||
| بستان می باقی ز کف ساقی مجلس | آسوده دل از کوثر و فردوس برین باش | |||||
| خواهی که شوی خازن اسرار امانت | جبریل صفت در همه احوال امین باش | |||||
| تا کی به گمان در پی مطلوب دوانی | در راه طلب پیرو ارباب یقین باش | |||||
| ایمن مشو از فتنهی چشم سیه او | چون رند نظرباز شدی حادثه بین باش | |||||
| شاید که شکاری ز کناری به در آید | با تیر و کمان در همه راهی به کمین باش | |||||
| ای آن که شدی آینهدار رخ یوسف | یک لحظه به فکر دل یعقوب حزین باش | |||||
| هرگه که بخندند امیران ملاحت | خونین دل از آن خندهی لعل نمکین باش | |||||
| هر جا که درآیند ملوک از در حشمت | مشغول تماشای ملک ناصردین باش | |||||
| شاهی که چنین عرضه دهد چرخ بلندش | تا دور زمانی است شه روی زمین باش | |||||
| شاها به دعای تو چنین گفت فروغی | تا تاج و نگین است تو با تاج و نگین باش | |||||
| تا مقصد خویش از می و معشوق توان یافت | ساغرکش و با شاهد مقصود قرین باش | |||||