فروغی بسطامی (غزلیات)/این چه دامی است که از سنبل مشکین داری
ظاهر
| این چه دامی است که از سنبل مشکین داری | که به هر حلقهی آن صد دل مسکین داری | |||||
| همه را نیش محبت زدهای بر دل ریش | این چه نوشی است که در چشمهی نوشین داری | |||||
| خون بها از تو همین بس که ز خون دل من | دست رنگین و کف پای نگارین داری | |||||
| عرقت خوشهی پروین و رخت خرمن ماه | وه که بر خرمن مه خوشهی پروین داری | |||||
| همه صاحب نظران بر سر راهت جمعند | خیز و بخرام اگر قصد دل و دین داری | |||||
| به چمن گر نچمی بهر تماشا نه عجب | گر خط و عارض خود سبزه و نسرین داری | |||||
| من اگر سنگ تو بر سینه زنم عیب مکن | زان که در سینهی سیمین دل سنگین داری | |||||
| از شکرپاشی کلک تو فروغی پیداست | که به خاطر هوس آن لب شیرین داری | |||||