فروغی بسطامی (غزلیات)/امشب ز رخش انجمنم خلد برین است
ظاهر
| امشب ز رخش انجمنم خلد برین است | حوری که خدا وعده به من داده همین است | |||||
| رفتن به سلامت ز در دوست گمان است | مردن به ملامت ز غم عشق یقین است | |||||
| گفتم که گرفت آتش عشق تو جهان را | گفتا صفت عشق جهانسوز چنین است | |||||
| فریاد که پیوسته ز ابروی تو ما را | هر گوشه کماندار بلایی به کمین است | |||||
| چون زخم دل اهل نظر تازه نماند | تا پستهی خندان تو حرفش نمکین است | |||||
| داغ ستمت مرهم جانهای ستم کش | سودای غمت شادی دلهای غمین است | |||||
| کی باز شود کار گره در گرهی من | تا طرهی مشکین تو چین بر سر چین است | |||||
| هم روی دلارای تو بر همزن روم است | هم چین سر زلف تو غارتگر چین است | |||||
| این صورت زیبا که تو از پرده نمودی | شایسته ایوان ملک ناصر دین است | |||||
| آن شاه جوان بخت فلک بخت ملک رخت | کز خنجر خود تاجور و تخت نشین است | |||||
| هم گوشهی تاجش سبب دور سپهر است | هم پایهی تختش جهت علم زمین است | |||||
| هم برق دم خنجر او سانحه سوز است | هم چشم دل روشن او حادثه بین است | |||||
| هم حرف دعایش همه را ورد زبان است | هم نام شریفش همه جان نقش نگین است | |||||
| شاها سخن از مدح تو تا گفت فروغی | الحق که ادای سخنش سحر مبین است | |||||