فروغی بسطامی (غزلیات)/از بناگوش تو هر شب گله سر خواهم کرد
ظاهر
| از بناگوش تو هر شب گله سر خواهم کرد | شب خود را به همین شیوه سحر خواهم کرد | |||||
| مو به مو بندهی آن زلف سیه خواهم شد | سال ها خواجگی دور قمر خواهم کرد | |||||
| با خم ابروی او نرد هوس خواهم باخت | پیش شمشیر بلا سینه سپر خواهم کرد | |||||
| گندم خال وی از جنت او خواهم چید | من هم از روی صفا کار پدر خواهم کرد | |||||
| زان لب تنگ شکربار سخن خواهم گفت | همهی شهر پر از تنگ شکر خواهم کرد | |||||
| هم ز خاک در او سوی سفر خواهم رفت | هم لب خشک به آب مژه تر خواهم کرد | |||||
| خون دل در غم یاقوت لبش خواهم ریخت | دیده را غرقه به خونآب جگر خواهم کرد | |||||
| آخر از دست غمش چاک به دل خواهم زد | عاقبت از ستمش خاک به سر خواهم کرد | |||||
| دل به زنار سر زلف بتان خواهم بست | خویشتن را به ره کفر سمر خواهم کرد | |||||
| نعره خواهم زد و در دشت جنون خواهم تاخت | شعله خواهم شد و در سنگ اثر خواهم کرد | |||||
| گر فروغی رخ او بار دیگر خواهم برد | کی به جز دادن جان کار دگر خواهم کرد | |||||