فروغی بسطامی (غزلیات)/آن که نهاده در دلم حسرت یک نظاره را
ظاهر
| آن که نهاده در دلم حسرت یک نظاره را | بر لب من کجا نهد لعل شرابخواره را | |||||
| رشتهی عمر پاره شد بس که ز دست جور او | دوختهام به یکدگر سینهی پاره پاره را | |||||
| کشتهی عشق را لبش داده حیات تازهای | ورنه کسی نیافتی زندگی دوباره را | |||||
| با همه بیترحمی باز به رحمت آمدی | لختی اگر شمردمی زحمت بی شماره را | |||||
| ز آه شررفشان من نرم نمیشود دلش | آتش من نمیکند چارهی سنگ خاره را | |||||
| تا ننهی وجود خود بر سر کار بندگی | خواجه ما نمیخرد بندهی هیچکاره را | |||||
| خنجر خونفشان بکش، آنگهی استخاره کن | از پی قتل من ببین خوبی استخاره را | |||||
| چند ز دود آه خود، شب همه شب، فروغیا | تیره کنم رخ فلک، خیر کنم ستاره را | |||||