فروغی بسطامی (غزلیات)/آنان که در محبت او سنگ میخورند
ظاهر
| آنان که در محبت او سنگ میخورند | خون را به جای بادهی گلرنگ میخورند | |||||
| من تنگدل ز رشک گروهی که در خیال | تنگ شکر از آن دهن تنگ میخورند | |||||
| قومی که خشت میکده بالین نمودهاند | باور مکن که حسرت اورنگ میخورند | |||||
| زاهد شبی به حلقهی مستان گذار کن | تا بنگری که می به چه آهنگ میخورند | |||||
| گل های سرفکندهی این باغ روز و شب | اندوه و آن دو سنبل شب رنگ میخورند | |||||
| من خون دل به ناله خورم زان که اهل ذوق | می را به نغمههای خوش چنگ میخورند | |||||
| نامم به ننگ در همه شهر شهره شد | کم نام آن کسان که غم ننگ میخورند | |||||
| من خوردهام ز ناوک مژگان کودکی | زخمی که پر دلان به صف جنگ میخورند | |||||
| مردم به دور نرگس مستش فروغیا | در عین حیرتم که چرا بنگ میخورند | |||||