عطار (فیوصف حاله)/پاک دینی گفت سی سال تمام
ظاهر
| پاک دینی گفت سی سال تمام | عمر بیخود میگذارم بر دوام | |||||
| همچو اسمعیل در خود ناپدید | آن زمان کو را پدر سر میبرید | |||||
| چون بود آنکس که او عمری گذاشت | همچو آن یک دم که اسمعیل داشت | |||||
| کس چه داند تا درین حبس تعب | عمر خود چون میگذارم روز و شب | |||||
| گاه میسوزم چو شمع از انتظار | گاه میگریم چر ابر نوبهار | |||||
| تو فروغ شمع میبینی خوشی | مینبینی در سر او آتشی | |||||
| آنک از بیرون کند در تن نگاه | کی بود هرگز درون سینه راه | |||||
| در خم چوگان چه گویی، هیچ جای | میندانم پای از سر، سر ز پای | |||||
| از وجودم خود نکردم هیچ سود | کانچ کردم وانچ گفتم هیچ بود | |||||
| ای دریغا نیست از کس یاریم | عمر ضایع گشت در بیکاریم | |||||
| چون توانستم ندانستم ، چه سود | چون بدانستم، توانستم نبود | |||||
| این زمان جز عجز و جز بیچارگی | میندارم چارهی یک بارگی | |||||