عطار (فیوصف حاله)/راه بینی وقت پیچاپیچ مرگ
ظاهر
| راه بینی وقت پیچاپیچ مرگ | گفت چون ره را ندارم زاد و برگ | |||||
| از خوی خجلت کفی گل کردهام | پس از و خشتی به حاصل کردهام | |||||
| شیشهی پر اشک دارم نیز من | ژندهی برچیدهام بهر کفن | |||||
| اولم زان اشک اگر خونی دهید | آخرم آن خشت زیر سرنهید | |||||
| وان کفن در آب چشم آغشتهام | ای دریغا سر به سر به سرشتهام | |||||
| آن کفن چون در تنم پوشید پاک | زود تسلیمم کنید آنگه به خاک | |||||
| چون چنین کردید، تا محشر ز میغ | بر سر خاکم نبارد جز دریغ | |||||
| دانی این چندین دریغا بهر چیست | پشهای با باد نتوانست زیست | |||||
| سایه از خورشید میجوید وصال | مینیابد، اینت سودا و محال | |||||
| گرچه هست این خود محالی آشکار | جز محال اندیشی او را نیست کار | |||||
| هرک او ننهد درین اندیشه سر | او ازین بهتر چه اندیشه دگر | |||||
| سختتر بینم بهر دم مشکلم | چون بپردازم ازین مشکل دلم | |||||
| کیست چون من فرد و تنها مانده | خشک لب غرقاب دریا مانده | |||||
| نه مرا هم راز و هم دم هیچ کس | نه مرا هم درد و محرم هیچ کس | |||||
| نه ز همت میل ممدوحی مرا | نه ز ظلمت خلوت روحی مرا | |||||
| نه دل کس نه دل خود نیز هم | نه سر نیک و سر بد نیز هم | |||||
| نه هوای لقمهی سلطان مرا | نه قفای سیلی دربان مرا | |||||
| نه به تنهایی صبوری یک دمم | نه بدل از خلق دوری یک دمم | |||||
| هست احوال من زیر و زبر | همچنان کان پیر داد از خود خبر | |||||