عطار (غزلیات)/گر در سر عشق رفت جانم
ظاهر
| گر در سر عشق رفت جانم | شکرانه هزار جان فشانم | |||||
| بی عشق اگر دمی برآرم | تاریک شود همه جهانم | |||||
| تا دور فتادهام من از تو | در ششدرهی صد امتحانم | |||||
| طفلی که ز دایه دور ماند | جان تشنهی شیر همچنانم | |||||
| لب خشک ز شوق قطرهای شیر | جان میدهم ای دریغ جانم | |||||
| عمری چو قلم به سر دویدم | گفتم مگر از رسیدگانم | |||||
| چون روی تو شعلهای برآورد | بگشاد به غیب دیدگانم | |||||
| معلومم شد که هرچه عمری | دانستهام از تو من خود آنم | |||||
| گفتی که مرا بدان و بشناس | این میدانم که می ندانم | |||||
| چون طاقت قطرهای ندارم | نوشیدن بحر چون توانم | |||||
| از تو جز ازین خبر ندارم | کز تو خبری دهد زبانم | |||||
| لیکن دل و جان و عقل در تو | گم گشت همه به یک زمانم | |||||
| عقل و دل و جان چو بی نشان گشت | از کنه تو چون دهد نشانم | |||||
| از علم مرا ملال بگرفت | آخر روزی شود عیانم | |||||
| نه نه که عیان شدست دیری است | من طالب بود جاودانم | |||||
| هر گه که فنا شوم در آن عین | جاوید در آن بقا بمانم | |||||
| عطار ضعیف را بهکلی | دایم به مراد دل رسانم | |||||