عطار (غزلیات)/کسی کو خویش بیند بنده نبود
ظاهر
| کسی کو خویش بیند بنده نبود | وگر بنده بود بیننده نبود | |||||
| به خود زنده مباش ای بنده آخر | چرا شبنم به دریا زنده نبود | |||||
| تو هستی شبنمی دریاب دریا | که جز دریا تو را دارنده نبود | |||||
| درین دریا چو شبنم پاک گم شو | که هر کو گم نشد داننده نبود | |||||
| اگر در خود بمانی ناشده گم | تو را جاوید کس جوینده نبود | |||||
| تو میترسی که در دنیا مدامت | بسازی از بقا افکنده نبود | |||||
| وجود جاودان خواهی، ندانی | که گل چون گل بسی پاینده نبود | |||||
| وجود گل به بالای گل آمد | که سلطانی مقام بنده نبود | |||||
| تورا در نو شدن جامه که آرد | اگر بر قد تو زیبنده نبود | |||||
| چه میگویم چو تو هستی نداری | تورا جز نیستی یابنده نبود | |||||
| اگر خواهی که دایم هست گردی | که در هستی تورا ماننده نبود | |||||
| فرو شو در ره معشوق جاوید | که هرگز رفتهای آینده نبود | |||||
| در آتش کی رسد شمع فسرده | اگر شب تا سحر سوزنده نبود | |||||
| فلک هرگز نگردد محرم عشق | اگر سر تا قدم گردنده نبود | |||||
| هر آن کبکی که قوت باز گردد | ورای او کسی پرنده نبود | |||||
| چه میگویی تو ای عطار آخر | به عالم در چو تو گوینده نبود | |||||