عطار (غزلیات)/چون ندارم سر یک موی خبر زانچه منم
ظاهر
| چون ندارم سر یک موی خبر زانچه منم | بی خبر عمر به سر میبرم و دم نزنم | |||||
| نا پدیدار شود در بر من هر دو جهان | گر پدیدار شود یک سر مو زانچه منم | |||||
| مشکل این است که از خویشتنم نیست خبر | مگر این مشکل از آن است که بی خویشتنم | |||||
| قرب سی سال ز خود خاک همی دادم باد | تا به جان راه برم راه ببردم به تنم | |||||
| ای گل باغ دلم، پرده برانداز از روی | ورنه چون گل ز تو صد پاره کنم پیرهنم | |||||
| چون تویی جمله چرا از تو خبر نیست مرا | که به جان آمد ازین غصه تن ممتحنم | |||||
| من تو را دارم و بس، در دو جهان وین عجب است | که ز تو در دو جهان بوی ندارم چکنم | |||||
| تو فکندی ز وطن دور مرا دستم گیر | که چنین بی دل و بی صبر ز حب الوطنم | |||||
| تا که هستم سخنم از تو و از شیوهی توست | چه غمم بودی اگر بشنویی یک سخنم | |||||
| گر چو شمعم بکشی زار همه روز رواست | ور بسوزیم به شب عاشق آن سوختنم | |||||
| ور شدم خسته و کشته کفنی نیست مرا | بی گل روی تو چون لاله بس از خون کفنم | |||||
| ور شوم سوخته و آب ندارم بر لب | صف کشم از مژه و آنگه صف دریا شکنم | |||||
| چون فرید از غم تو سوخته شد نیست عجب | که چو شمع آتش سوزنده دمد از دهنم | |||||