عطار (غزلیات)/چون دلبر من سبز خط و پسته دهان است
ظاهر
| چون دلبر من سبز خط و پسته دهان است | دل بر خط حکمش چو قلم بسته میان است | |||||
| سرسبزی خطش همه سرسبزی خلق است | شور لب لعلش همه شیرینی جان است | |||||
| نقاش که بنگاشت رخ او به تعجب | از غایت حسن رخش انگشت گزان است | |||||
| جانا نبرم جان ز تو زیرا که تو ترکی | وابروی تو در تیز زدن سخت کمان است | |||||
| از غالیه دانت شکری نیست امیدم | کان خال سیه مشرف آن غالیه دان است | |||||
| از بس دل پرتاب که زلف تو ربوده است | زلف تو چنین تافته پیوسته از آن است | |||||
| قربان کندم چشم تو از تیر که پیوست | خون ریختن و تیر از آن کیش روان است | |||||
| خورشید که رویش به جهان پشت سپاه است | بر پشتی روی تو دل افروز جهان است | |||||
| تا روی دلفروز تو عطار بدیده است | حقا که چنان کش دل و جان خواست چنان است | |||||