عطار (غزلیات)/پیش رفتن را چو پیشان بستهاند
ظاهر
| پیش رفتن را چو پیشان بستهاند | بازگشتن را چو پایان بستهاند | |||||
| پس نه از پس راه داری نه ز پیش | کز دو سو ره بر تو حیران بستهاند | |||||
| پس تو را حیران میان این دو راه | عالمی زنجیر در جان بستهاند | |||||
| بی قراری زانکه در جان و دلت | این همه زنجیر جنبان بستهاند | |||||
| چون عدد گویی تو دایم نه احد | هم عدد در تو فراوان بستهاند | |||||
| حرص زنجیر است این سر فهم کن | تا بری پی هرچه زینسان بستهاند | |||||
| حرص باید تا تو زر جمعآوری | تا کند وام از تو این زان بستهاند | |||||
| چون عوض خواهی تو زر را گویدت | چار طاقت خلد رضوان بستهاند | |||||
| چون رسی در خلد گوید نفس خلد | از برای نفس انسان بستهاند | |||||
| مرد جانی جمع شود بگذر ز نفس | زانکه دل در تو پریشان بستهاند | |||||
| در علفزاری چه خواهی کرد تو | چون تو را در قید سلطان بستهاند | |||||
| قرب سلطان جوی و مهمانی مخواه | کان خیال از بهر مهمان بستهاند | |||||
| جان به ما ده تا همه جانان شوی | کین همه از بهر جانان بستهاند | |||||
| هم چنین یک یک صفت می کن قیاس | کان همه زنجیر از اینسان بستهاند | |||||
| تو به یکیک راه میبر سوی دوست | لیک دشوار است و آسان بستهاند | |||||
| چون به پیشان راه بردی، برگشاد | بر تو هر در کان ز پیشان بستهاند | |||||
| چون رسی آنجا شود روشن تو را | پردهای کز کفر و ایمان بستهاند | |||||
| جز به توحیدت نگردد آشکار | آنچه در جان تو پنهان بستهاند | |||||
| جان عطار ای عجب چون سایهای است | لیک در خورشید رخشان بستهاند | |||||