عطار (غزلیات)/پیر ما از صومعه بگریخت در میخانه شد
ظاهر
| پیر ما از صومعه بگریخت در میخانه شد | در صف دردی کشان دردی کش و مردانه شد | |||||
| بر بساط نیستی با کمزنان پاکباز | عقل اندر باخت وز لایعقلی دیوانه شد | |||||
| در میان بیخودان مست دردی نوش کرد | در زبان زاهدان بیخبر افسانه شد | |||||
| آشنایی یافت با چیزی که نتوان داد شرح | وز همه کارث جهان یکبارگی بیگانه شد | |||||
| راست کان خورشید جانها برقع از رخ بر گرفت | عقل چون خفاش گشت و روح چون پروانه شد | |||||
| چون نشان گم کرد دل از سر او افتاد نیست | جان و دل در بی نشانی با فنا همخانه شد | |||||
| عشق آمد گفت خون تو بخواهم ریختن | دل که این بشنود حالی از پی شکرانه شد | |||||
| چون دل عطار پر جوش آمد از سودای عشق | خون به سر بالا گرفت و چشم او پیمانه شد | |||||