عطار (غزلیات)/همه عالم خروش و جوش از آن است
ظاهر
| همه عالم خروش و جوش از آن است | که معشوقی چنین پیدا، نهان است | |||||
| ز هر یک ذره خورشیدی مهیاست | ز هر یک قطرهای بحری روان است | |||||
| اگر یک ذره را دل برشکافی | ببینی تا که اندر وی چه جان است | |||||
| از آن اجسام پیوسته است درهم | که هر ذره به دیگر مهربان است | |||||
| نه توحید است اینجا و نه تشبیه | نه کفر است و نه دین نه هر دوان است | |||||
| اگر جمله بدانی هیچ دانی | که این جمله نشان از بی نشان است | |||||
| دلی را کش از آنجا نیست قوتی | میان اهل دل دستار خوان است | |||||
| دل عطار تا شد غرق این راه | همه پنهانیش عین عیان است | |||||