عطار (غزلیات)/هر دل که ز عشق بی نشان رفت
ظاهر
| هر دل که ز عشق بی نشان رفت | در پردهی نیستی نهان رفت | |||||
| از هستی خویش پاک بگریز | کین راه به نیستی توان رفت | |||||
| تا تو نکنی ز خود کرانه | کی بتوانی ازین میان رفت | |||||
| صد گنج میان جان کسی یافت | کین بادیه از میان جان رفت | |||||
| راهی که به عمرها توان رفت | مرد ره او به یک زمان رفت | |||||
| هان ای دل خفته عمر بگذشت | تا کی خسبی که کاروان رفت | |||||
| ای جان و جهان چه مینشینی | برخیز که جان شد و جهان رفت | |||||
| از جملهی نیستان این راه | آن برد سبق که بی نشان رفت | |||||
| چون نیستی از زمین توان برد | کی هست توان بر آسمان رفت | |||||
| محتاج به دانهی زمین بود | مرغی که ز شاخ لامکان رفت | |||||
| عطار چو ذوق نیستی یافت | از هستی خویش بر کران رفت | |||||