عطار (غزلیات)/هر دل که ز خویشتن فنا گردد
ظاهر
| هر دل که ز خویشتن فنا گردد | شایستهی قرب پادشا گردد | |||||
| هر گل که به رنگ دل نشد اینجا | اندر گل خویش مبتلا گردد | |||||
| امروز چو دل نشد جدا از گل | فردا نه ز یکدگر جدا گردد | |||||
| خاک تن تو شود همه ذره | هر ذره کبوتر هوا گردد | |||||
| ور در گل خویشتن بماند دل | از تنگی گور کی رها گردد | |||||
| دل آینهای است پشت او تیره | گر بزدایی بروی وا گردد | |||||
| گل دل گردد چو پشت گردد رو | ظلمت چو رود همه ضیا گردد | |||||
| هرگاه که پشت و روی یکسان شد | آن آینه غرق کبریا گردد | |||||
| ممکن نبود که هیچ مخلوقی | گردید خدای یا خدا گردد | |||||
| اما سخن درست آن باشد | کز ذات و صفات خود فنا گردد | |||||
| هرگه که فنا شود ازین هر دو | در عین یگانگی بقا گردد | |||||
| حضرت به زبان حال میگوید | کس ما نشود ولی ز ما گردد | |||||
| چیزی که شود چو بود کی باشد | کی نادایم چو دایما گردد | |||||
| گر میخواهی که جان بیگانه | با این همه کار آشنا گردد | |||||
| در سایهی پیر شو که نابینا | آن اولیتر که با عصا گردد | |||||
| کاهی شو و کوه عجب بر هم زن | تا پیر تو را چو کهربا گردد | |||||
| ور این نکنی که گفت عطارت | هر رنج که میبری هبا گردد | |||||