عطار (غزلیات)/هرچه نشان کنی تویی، راه نشان نمیبرد
ظاهر
| هرچه نشان کنی تویی، راه نشان نمیبرد | وآنچه نشانپذیر نی، این سخن آن نمیبرد | |||||
| گفت زبان ز سر بنه خاک بباش و سر بنه | زانک ز لطف این سخن، گفت زبان نمیبرد | |||||
| در دل مرد جوهری است از دوجهان برون شده | پی چو بکردهاند گم کس پی آن نمیبرد | |||||
| ماه رخا رخ تو را پی نبرد به هیچ روی | هر که به ذوق نیستی راه به جان نمیبرد | |||||
| زنده بمردم از غمت خام بسوختم ز تو | تا به کی این فغان برم نیز فغان نمیبرد | |||||
| یک سر موی ازین سخن باز نیاید آن کسی | کو بدر تو عقل را موی کشان نمیبرد | |||||
| آنچه فرید یافتست از ره عشق ساعتی | هیچ کسی به عمر خود با سر آن نمیبرد | |||||