عطار (غزلیات)/لعل تو داغی نهاد بر دل بریان من
ظاهر
| لعل تو داغی نهاد بر دل بریان من | زلف تو درهم شکست توبه و پیمان من | |||||
| بی تو دل و جان من سیر شد از جان و دل | جان و دل من تویی ای دل و ای جان من | |||||
| چون گهر اشک من راه نظر چست بست | چون نگرد در رخت دیدهی گریان من | |||||
| هر در عشقت که دل داشت نهان از جهان | بر رخ زردم فشاند اشک دُرافشان من | |||||
| شد دل بیچاره خون، چارهی دل هم تو ساز | زانکه تو دانی که چیست بر دل بریان من | |||||
| گر تو نگیریم دست کار من از دست شد | زانکه ندارد کران، وادی هجران من | |||||
| هم نظری کن ز لطف تا دل درمانده را | بو که به پایان رسد راه بیابان من | |||||
| هست دل عاشقت منتظر یک نظر | تا که برآید ز تو حاجت دو جهان من | |||||
| تو دل عطار را سوختهی خویشدار | زانکه دل سنگ سوخت از دل سوزان من | |||||