عطار (غزلیات)/در عشق تو من توام تو من باش
ظاهر
| در عشق تو من توام تو من باش | یک پیرهن است گو دو تن باش | |||||
| چون یک تن را هزار جان هست | گو یک جان را هزار تن باش | |||||
| نی نی که نه یک تن و نه یک جانست | هیچند همه تو خویشتن باش | |||||
| چون جمله یکی است در حقیقت | گو یک تن را دو پیرهن باش | |||||
| جانا همه آن تو شدم من | من آن توام تو آن من باش | |||||
| ای دل به میان این سخن در | مانندهی مرده در کفن باش | |||||
| چون سوسن ده زبان درین سر | میدار زبان و بی سخن باش | |||||
| یک رمز مگوی لیک چون گل | میخند خوش و همه دهن باش | |||||
| گر گویندت که کافری چیست | گو عاشق زلف پر شکن باش | |||||
| ور پرسندت که چیست ایمان | گو روی ببین و نعرهزن باش | |||||
| گر روی بدین حدیث داری | چون ابراهیم بتشکن باش | |||||
| ور گویندت ببایدت سوخت | تو خود ز برای سوختن باش | |||||
| ور کشتن تو دهند فتوی | در کشتن خود به تاختن باش | |||||
| مانند حسین بر سر دار | در کشتن و سوختن حسن باش | |||||
| انگشتزن فنای خود شو | وانگشت نمای مرد و زن باش | |||||
| گه ماده و گاه نر چه باشی | گر مرغی ویی نه چون زغن باش | |||||
| انجام ره تو گفت عطار | رسوای هزار انجمن باش | |||||