عطار (غزلیات)/درین نشیمن خاکی بدین صفت که منم
ظاهر
| درین نشیمن خاکی بدین صفت که منم | میان نفس و هوا دست و پای چند زنم | |||||
| هزار بار برآمد مرا که یکباری | ز دست چرخ فلک جامه پاره پاره کنم | |||||
| گره چگونه گشایم ز سر خود که ز چرخ | هزار گونه گره در فتاده در سخنم | |||||
| ز هر کسی چه شکایت کنم چو میدانم | که جرم من ز من است و بلای خویش منم | |||||
| به هیچ روی مرا نیست رستگاری روی | که هست دشمن من در میان پیرهنم | |||||
| حساب بر نتوانم گرفت بر خود از آنک | به هر حساب که هستم اسیر خویشتنم | |||||
| هزار بار به یک روز عقل را ز صراط | به قعر دوزخ نفس و هوا فرو فکنم | |||||
| اگر موافق طبعم ندیم ابلیسم | وگر متابع نفسم حریف اهرمنم | |||||
| به گرد بلبل روحم قرار چون گیرد | میان خار چو گلزار جان بود وطنم | |||||
| سزد که پیرهن کاغذین کند عطار | که شد ز نفس بدآموز پیرهن کفنم | |||||