عطار (غزلیات)/ای زلف تو دام و دانه خالت
ظاهر
| ای زلف تو دام و دانه خالت | هر صید که میکنی حلالت | |||||
| خورشید دراوفتاده پیوست | در حلقهی دام شب مثالت | |||||
| همچون نقطی سیه پدیدار | بر چهرهی آفتاب خالت | |||||
| دل فتنهی طرهی سیاهت | جان تشنهی چشمهی زلالت | |||||
| از عالم حسن دایه لطف | آورده به صد هزار سالت | |||||
| رخ زرد و کبود جامه خورشید | سرگشتهی ذرهی وصالت | |||||
| تو خفته و اختران همه شب | مبهوت بمانده در جمالت | |||||
| تو ماه تمامی و عجب آنک | انگشت نمای شد هلالت | |||||
| مرغی عجبی که مینگنجد | در صحن سپهر پر و بالت | |||||
| چون در تو توان رسید چون کس | هرگز نرسید در خیالت | |||||
| پی گم کردی چنانکه هرگز | کس پی نبرد به هیچ حالت | |||||
| خواهد که بسی بگوید از تو | عطار ولی بود ملالت | |||||