عطار (غزلیات)/ای راه تو را دراز نایی
ظاهر
| ای راه تو را دراز نایی | نه راه تو را سری نه پایی | |||||
| این راه دراز سالکان را | کوته نکند مگر فنایی | |||||
| عاشق ز فنا چگونه ترسد | چون عین فنا بود بقایی | |||||
| چون از تو نماند هیچ بر جای | آنجاست اگر رسی بجایی | |||||
| ای دل بنشستهای همه روز | بر بوی وصال جانفزایی | |||||
| در لجهی بحر عشق جانت | شد غرقه به بوی آشنایی | |||||
| دری که به هر دو کون ارزد | دانی نرسد به ناسزایی | |||||
| هرگز دیدی که هیچ سلطان | بر تخت نشست با گدایی | |||||
| هرگز دیدی که رند گلخن | می خورد ز دست پادشایی | |||||
| ای دل خون خور که آن چنان ماه | فارغ بود از غم چو مایی | |||||
| ای بس که من اندرین بیابان | ره پیمودم ز تنگنایی | |||||
| دردا که ز اشتران راهش | بانگی نشنیدم از درایی | |||||
| باری چه بدی که غول را هم | دل خوش کندی به مرحبایی | |||||
| چون در خور صومعه نیم من | اکنون منم و کلیسیایی | |||||
| در بسته چهار گوشه زنار | از حلقهی زلف دلربایی | |||||
| بس پرگره است زلفش و هست | زان هر گرهی گرهگشایی | |||||
| گر خون دلم بریزد آن زلف | خونریزی اوست خون بهایی | |||||
| گر تو سر عین عشق داری | دیری است که گفتمی صلایی | |||||
| ورنه ز درم برو که در پاش | دادند نشان پارسایی | |||||
| عطار تو خویشتن نگه دار | از آفت خویشتن نمایی | |||||