عطار (غزلیات)/ای به عالم کرده پیدا راز پنهان مرا
ظاهر
| ای به عالم کرده پیدا راز پنهان مرا | من کیم کز چون تویی بویی رسد جان مرا | |||||
| جان و دل پر درد دارم هم تو در من مینگر | چون تو پیدا کردهای این راز پنهان مرا | |||||
| ز آرزوی روی تو در خون گرفتم روی از آنک | نیست جز روی تو درمان چشم گریان مرا | |||||
| گرچه از سرپای کردم چون قلم در راه عشق | پا و سر پیدا نیامد این بیابان مرا | |||||
| گر امید وصل تو در پی نباشد رهبرم | تا ابد ره درکشد وادی هجران مرا | |||||
| چون تو میدانی که درمان من سرگشته چیست | دردم از حد شد چه میسازی تو درمان مرا | |||||
| جان عطار از پریشانی است همچون زلف تو | جمع کن بر روی خود جان پریشان مرا | |||||