عطار (غزلیات)/آنها که در هوای تو جانها بدادهاند
ظاهر
| آنها که در هوای تو جانها بدادهاند | از بینشانی تو نشانها بدادهاند | |||||
| من در میانه هیچ کسم وز زبان من | این شرحها که میرود آنها بدادهاند | |||||
| آن عاشقان که راست چو پروانهی ضعیف | از شوق شمع روی تو جانها بدادهاند | |||||
| با من بگفتهاند که فانی شو از وجود | کاندر فنای نفس روانها بدادهاند | |||||
| عطار را که عین عیان شد کمال عشق | اندر حضور عقل عیانها بدادهاند | |||||