صائب تبریزی (غزلیات)/چندان که چو خورشید به آفاق دویدیم
ظاهر
| چندان که چو خورشید به آفاق دویدیم | ما پیر به روشندلی صبح ندیدیم | |||||
| یک بار نجست از دل ما ناوک آهی | از بار گنه همچو کمان گر چه خمیدیم | |||||
| چون شمع درین انجمن از راستی خویش | غیر از سر انگشت ندامت نگزیدیم | |||||
| افسوس که با دیدهی بیدار چو سوزن | خار از قدم آبله پایی نکشیدیم | |||||
| از آب روان ماند به جا سبزه و گلها | ما حاصل ازین عمر سبکسیر ندیدیم | |||||
| بیرون ننهادیم ز سر منزل خود پای | چندان که درین دایره چون چشم بریدیم | |||||
| هر چند چو گل گوش فکندیم درین باغ | حرفی که برد راه به جایی، نشنیدیم | |||||
| صائب به مقامی نرسیدیم ز پستی | از خاک چو نی گر چه کمربسته دمیدیم | |||||