صائب تبریزی (غزلیات)/نه پشت پای بر اندیشه میتوانم زد
ظاهر
| نه پشت پای بر اندیشه میتوانم زد | نه این درخت غم از ریشه میتوانم زد | |||||
| به خصم گل زدن از دست من نمیآید | وگرنه بر سر خود تیشه می توانم زد | |||||
| خوشم به زندگی تلخ همچو می، ورنه | برون چو رنگ ازین شیشه میتوانم زد | |||||
| اگر ز طعنهی عاجز کشی نیندیشم | به قلب چرخ جفاپیشه میتوانم زد | |||||
| ازان ز خنده نیاید لبم به هم چون جام | که بوسه بر دهن شیشه میتوانم زد | |||||
| ندیده است جگرگاه بیستون در خواب | گلی که من به سر تیشه میتوانم زد | |||||
| خوش است پیش فتادن ز همرهان صائب | وگرنه گام به اندیشه میتوانم زد | |||||