صائب تبریزی (غزلیات)/ما گر چه در بلندی فطرت یگانهایم
ظاهر
| ما گر چه در بلندی فطرت یگانهایم | صد پله خاکسارتر از آستانهایم | |||||
| درگلشنی که خرمن گل میرود به باد | در فکر جمع خار و خس آشیانهایم | |||||
| از ما مپرس حاصل مرگ و حیات را | در زندگی، به خواب و به مردن، فسانهایم | |||||
| چون صبح، زیر خیمهی دلگیر آسمان | در آرزوی یک نفس بیغمانهایم | |||||
| چون زلف، هر که را که فتد کار در گره | با دست خشک، عقده گشا همچو شانهایم | |||||
| آنجاست ادمی که دلش سیر میکند | ما در میان خلق همان بر کرانهایم | |||||
| ما را زبان شکوه ز بیداد یار نیست | هر چند آتشیم، ولی بیزبانهایم | |||||
| گر تو گل همیشه بهاری زمانه را | ما بلبل همیشه بهار زمانهایم | |||||
| صائب گرفتهایم کناری ز مردمان | آسوده از کشاکش اهل زمانهایم | |||||