صائب تبریزی (غزلیات)/صد گل به باد رفت و گلابی ندید کس
ظاهر
| صد گل به باد رفت و گلابی ندید کس | صد تاک خشک گشت و شرابی ندید کس | |||||
| با تشنگی بساز که در ساغر سپهر | غیر از دل گداخته، آبی ندید کس | |||||
| طی شد جهان و اهل دلی از جهان نخاست | دریا به ته رسید و سحابی ندید کس | |||||
| این ماتم دگر، که درین دشت آتشین | دل آب گشت و چشم پر آبی ندید کس | |||||
| حرفی است این که خضر به آب بقا رسید | زین چرخ دل سیه دم آبی ندید کس | |||||
| از گردش فلک، شب کوتاه زندگی | زان سان بسر رسید که خوابی ندید کس | |||||
| از دانش آنچه داد، کم رزق مینهد | چون آسمان، درست حسابی ندید کس | |||||
| صائب به هر که مینگرم مست و بیخودست | هر چند ساقیی و شرابی ندید کس | |||||