صائب تبریزی (غزلیات)/در کشاکش از زبان آتشین بودم چو شمع
ظاهر
| در کشاکش از زبان آتشین بودم چو شمع | تا نپیوستم به خاموشی نیاسودم چو شمع | |||||
| دیدنم نادیدنی، مدنگاهم آه بود | در شبستان جهان تا چشم بگشودم چو شمع | |||||
| سوختم تا گرم شد هنگامهی دلها ز من | بر جهان بخشودم و بر خود نبخشودم چو شمع | |||||
| سوختم صد بار و از بیاعتباریها نگشت | قطرهی آبی به چشم روزن از دودم چو شمع | |||||
| پاس صحبت داشتن آسایش از من برده بود | زیر دامان خموشی رفتم، آسودم چو شمع | |||||
| این که گاهی میزدم بر آب و آتش خویش را | روشنی در کار مردم بود مقصودم چو شمع | |||||
| مایهی اشک ندامت گشت و آه آتشین | هر چه از تنپروری بر جسم افزودم چو شمع | |||||
| این زمان افسردهام صائب، و گرنه پیش ازین | میچکید آتش ز چشم گریه آلودم چو شمع | |||||