صائب تبریزی (غزلیات)/ای شمع طور از آتش حسنت زبانهای
ظاهر
| ای شمع طور از آتش حسنت زبانهای | عالم به دور زلف تو زنجیر خانهای | |||||
| شد سبز و خوشه کرد و به خرمن کشید رخت | زین بیشتر چگونه کند سعی، دانهای؟ | |||||
| از هر ستاره، چشم بدی در کمین ماست | با صد هزار تیر چه سازد نشانهای؟ | |||||
| چون باد صبح، رزق من از بوی گل بود | مرغ قفس نیم که بسازم به دانهای | |||||
| ناف مرا به نغمهی عشرت بریدهاند | چون نی نمیزنم نفس بیترانهای | |||||
| صائب فسردهایم، بیا در میان فکن | از قول مولوی غزل عاشقانهای | |||||