صائب تبریزی (غزلیات)/از زمین اوج گرفته است غباری که مراست
ظاهر
| از زمین اوج گرفته است غباری که مراست | ایمن از سیلی موج است کناری که مراست | |||||
| چشم پوشیدهام از هر چه درین عالم هست | چه کند سیل حوادث به حصاری که مراست؟ | |||||
| کار زنگار کند با دل چون آینهام | گر چه هست از دگران، نقش و نگاری که مراست | |||||
| جان غربت زده را زود به پابوس وطن | میرساند نفس برق سواری که مراست | |||||
| نیست از خاک گرانسنگ به دل قارون را | بر دل از رهگذر جسم غباری که مراست | |||||
| میکنم خوش دل خود را به تمنای وصال | سایهی مرغ هوایی است شکاری که مراست | |||||
| نیست در عالم ایجاد، فضایی صائب | که نفس راست کند مشت غباری که مراست | |||||