شاهنامه (تصحیح ژول مل)/گریختن کلباد و نستهین از بر گیو
ظاهر
گریختن کلباد و نستیهن از بر گیو
| چو از دور گرد سپه را بدید | بزد دست و تیغ از میان برکشید | |||||
| خروشی برآورد بر سان ابر | که تاریک شد مغز و چشم هژبر | |||||
| میان سواران بیامد چو گرد | ز پرخاش او خاک شد لاجورد | ۷۹۵ | ||||
| زمانی بخنجر زمانی بگرز | همی ریخت آهن ز بالای برز | |||||
| از آن زخم گوپال گیو دلیر | سران را همی شد سر از جنگ سیر | |||||
| دل گیو خندان شد از زور خشم | که چون چشمه بودیش دریا بچشم | |||||
| وز آنپس گرفتندش اندر میان | چنان لشکر گشن و شیری ژیان | |||||
| ز نیزه نیستان شد آوردگاه | بپوشید دیدار خورشید و ماه | ۸۰۰ | ||||
| غمی شد دل شیر در نیستان | ز خون نیستان کرد چون میستان | |||||
| ازیشان فراوان بیفگند گیو | ستوه آمدند آن سواران نیو | |||||
| بنستیهن گرد کلباد گفت | که این کوه خاراست با یال و سفت | |||||
| بدین کین همه فرّ کیخروست | نه از تیغ و گوپال گیو گوست | |||||
| ندانم چه آید بدین بوم و بر | ز فرمان یزدان نباشد گذر | ۸۰۵ | ||||
| ز گفتار اخترشناسان نشان | بد آید بتوران و بر سرکشان | |||||
| یکی حمله کردند بر سان شیر | بدآن لشکر گشن با دار و گیر | |||||
| خروش آمد و نالهٔ کرّه نای | همی کوه را دل برآمد ز جای | |||||
| همه غار و هامون پر از کشته بود | ز خون خاک چون ارغوان رشته بود | |||||
| گریزان برفتند یکسر سپاه | ز گیو سرافراز لشکر پناه | ۸۱۰ | ||||
| همه خسته و بسته گشتند باز | بنزدیک پیران گردنفراز | |||||
| بنزدیک کیخسرو آمد دلیر | پر از خون بر و چنگ بر سان شیر | |||||
| بدو گفت کای شاه دل شاد دار | خرد را ز اندیشه آزاد دار | |||||
| یکی لشکر آمد پس ما بجنگ | چو کلباد و نستیهن تیز چنگ | |||||
| چنان بازگشتند هر کس که زیست | که بر یال و برشان بباید گریست | ۸۱۵ | ||||
| گذشته ز رستم بایران سوار | ندانم که با من کند کارزار | |||||
| ازو شاد شد خسرو پاکدین | ستودش فراوان و کرد آفرین | |||||
| بخوردند چیزی که در یافتند | سوی راه بی راه بشتافتند | |||||
| چو ترکان بنزدیک پیران شدند | چنان خسته و زار و بریان شدند | |||||
| برآشفت پیران بکلباد و گفت | که چون این شگفتی نشاید نهفت | ۸۲۰ | ||||
| چه کردید با گیو و خسرو کجاست | سخن بر چه سان رفت بر گوی راست | |||||
| بدو گفت کلباد کای پهلوان | بپیش تو گر برگشایم زبان | |||||
| که گیو دلاور بگردان چه کرد | دلت سیر گردد ز دشت نبرد | |||||
| فراوان بلشکر مرا دیدهٔ | نبرد مرا هم پسندیدهٔ | |||||
| بدآنسانش آوردم اندر رکیب | که گفتی که بیند هماکنون نشیب | ۸۲۵ | ||||
| همانا که گوپال بیش از هزار | گرفتی ز دست من آن نامدار | |||||
| سرش ویژه گفتی که سندان شدست | بر و ساعدش پیل دندان شدست | |||||
| من آورد رستم بسی دیدهام | ز جنگآوران نیز بشنیدهام | |||||
| ز زخمش ندیدم چنین پایدار | نه در پیش و گردش کارزار | |||||
| گر آن گرزها موم بودی بچنگ | سنان سواران ز چرم پلنگ | ۸۳۰ | ||||
| نبودی شگفتی بر و یال اوی | شدی کوفته خرد و چنگال اوی | |||||
| همی هر زمان نیز جوشان شدی | بنوئی چو پیلی خروشان شدی | |||||
| از افگنده شد روی هامون چو کوه | ز یکتن شدند آن دلیران ستوه | |||||
| برآشفت پیران بدو گفت بس | که ننگست ازین یاد کردن بکس | |||||
| نه از یک سوارست چندین سخن | تو آهنگ آورد مردان مکن | ۸۳۵ | ||||
| تو رفتی و نستیهن نامور | سپاهی بکردار شیران نر | |||||
| کنون گیو را ساختی پیل مست | میان یلان گشت نام تو پست | |||||
| چو زین یابد افراسیاب آگهی | بیندازد آن تاج شاهنشهی | |||||
| که دو پهلوان دلیر و سوار | چنین لشکری از در کارزار | |||||
| ز پیش سواری نمودند پشت | بسی از دلیران ایشان بکشت | ۸۴۰ | ||||
| گواژه بسی باشدت با فسوس | نه مرد نبردی و گوپال و کوس | |||||