شاهنامه (تصحیح ژول مل)/بازگشتن زال به زابلستان

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو

بازگشتن زال بر زابلستان

 بفرمود پس شاه تا موبدانستاره شناسان و هم بخردان ۲۷۰
 بجویند تا اختر زال چیستبر آن اختر از بخت سالار کیست 
 چو گیرد بلندی چه خواهد بدَنهمه داستانها بباید زدن 
 ستاره شناسان و هم موبدانگرفتند یکایک از اخترشناسان 
 بگفتند یا شه دیهیم دارکه شادان بری تا بود روزگار 
 که او پهلوانی بود نامدارسرافراز و هشیار و گرد و سوار ۲۷۵
 چو بشنید شاه این سخن شاد شددل پهلوان از غم آزاد شد 
 یکی خلعت آراست شاه زمینکه کردند هر کس برو آفرین 
 از اسپان تازی بزرّین ستامز شمشیر هندی بزرّین نیام 
 ز دیبا و خزّ و زیاقوت و زرزگستردنیهای بسیار مر 
 غلامان رومی بدیبای رومهمه پیگر از گوهر و زرّ بوم ۲۸۰
 ز برجد طبقهای و پیروزه جامچه از زرّ سرخ و چه از سیم خام 
 پر از مشک و کافور و پر زعفرانهمه پیش بردند فرمان بران 
 همان جوشن و ترک و برگستوانهمان نیزه و گرز و تیر و کان 
 همان تخت پیروزه و تاج زرهمان مهر یاقوت و زرّین کمر 
 وز آئیس منوچهر عهدی نبستسراسر ستایش بسان بهشت ۲۸۵
 همه کابل و دنبر و مای و هندز دریای چین تا بدریای سند 
 ززابلستان تا بدریای بستبه آئین نبشتند عهدی درست 
 چو این عهد و خلعت بیآراستندپس اسپ جهان پهلوان خواستند 
 چو این کرده شد سام بر پای خاستبگفت ای گزین متر داد و راست 
 زماهی بر اندیش تا چرخ ماهچو تو شاه ننهاد بر سر کلاه ۲۹۰
 بمهر و بخوبی برای و خردزمانه همی از تو رامش برد 
 همه گنج گیتی بچشم تو خوارمبادا ز تو نام تو یادگار 
 فراز آمد و تخت را داد بوسببستند بر کوهة پیل کوس 
 سوی زابلستان نهادند روینظاره برو بر همه شهر و گوی 
 چو آمد بنزدیکی نیمروزخبر شد ز سالار گیتی فروز ۲۹۵
 که آمد ابا خلعت و تاج زرابا عهد و منشور و زرّین کمر 
 بیآراسته سیستان چو بهشتگلش مشک ما را بدو زرش خشت 
 بسی مشک و دیدار بر آمیختندبسی زعفران و درم ریختند 
 یکی شادمانی بد اندر جهانسراسر میان کهان و میان 
 هر آنجا که بد مهتری نامجویز گیتی سوی سام بنهاد روی ۳۰۰
 که فرخنده بادا پی این جوانبر آن تازه دل نامور پهلوان 
 چو بر پهلوان آفرین خواندندابر زال زر گوهر افشاندند 
 کسی کو بخلعت سزاوار بودخردمند بود و جهاندار بود 
 بر اندازه شان خلعت آراستندهمه پایة برتری خواستند