شاهنامه (تصحیح ترنر ماکان)/گفتار در هجو سلطان محمود

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
شاهنامه توسط فردوسی، تصحیح ترنر ماکان
گفتار در هجو سلطان محمود

گفتار در هجو سلطان محمود

 ایا شاه محمود کشور کشایزکس گر نترسی بترس از خدای 
 که پیش از تو شاهان فراوان بدندهمه تاجداران کیهان بدند 
 فزون از نو بودند یکسر بجاهبگنج و سپاه و به تخت و کلاه 
 نکردند جز خوبی و راستینگشتند گرد کم و کاستی 
 همه داد کردند بر زیر دستنبودند جز پاک یزدان پرست 
 نجستند از دهر جز نام نیکوزان نام جستن سرانجام نیک 
 هران شه که در بند دینار بودبنزدیک اهل خرد خوار بود 
 گرایدونکه شاهی بگیتی تراستبگوئی که این خیره گفتن چراست 
 ندیدی تو این خاطر تیز مننیندیشی از تیغ خون ریز من 
 که بد دین و بد کیش خوانی مرامنم شیر نر میش خوانی مرا 
 مرا غمزه کردند کان بد سخنبمهر نبی و علی شد کهن 
 هر آنکس که در دلش بغض علی استازو در جهان خوارتر گو که کیست 
 منم بندهٔ هر دو تا رستخیزاگر شه تند پیکرم ریز ریز 
 من از مهر این هر دو شه نگذرماگر تیغ شه بگذرد بر سرم 
 منم بندهٔ اهل بیت نبیستایندهٔ خاک پای وصی 
 مرا سهم دادی که در پای پیلتنت را بسایم چو دریای نیل 
 نترسم که دارم ز روشندلیبدل مهر جان نبی و علی 
 چه گفت آن خداوند تنزیل و وحیخداوند امر و خداوند نهی 
 که من شهر علمم علیم در استدرست این سخن قول پیغمبر است 
 گواهی دهم کین سخن راز اوستتو گوئی دو گوشم برآواز اوست 
 چو باشد ترا عقل و تدبیر و رایبنزد نبی و علی گیر جای 
 گرت زین بد آید گناه من استچنین است و این رسم و راه منست 
 باین زاده‌ام هم باین بگذرمچنان دان که خاک پی حیدرم 
 ابا دیگران مر مرا کار نیستبرین در مرا جای گفتار نیست 
 اگر شاد محمود ازین بگذردمر او را بیک جو نسنجد خرد 
 چو بر تخت شاهی نشاند خداینبی و علی را بدیگر سرای 
 گراز مهرشان می حکایت کنمچو محمود را صد حمایت کنم 
 جهان تا بود شهریاران بودپیامم بر تاجداران بود 
 که فردوسیٔ طوسیٔ پاک جفتنه این نامه بر نام محمود گفت 
 بنام نبی و علی گفته‌امگهرهای معنی بسی سفته‌ام 
 چو فردوسی اندر زمانه نبودبدان بُد که بختش جوانه نبود 
 نکردی درین نامهٔ من نگاهبگفتار بدگوی گشتی ز راه 
 هر آنکس که شعر مرا کرد پستنگیردش گردون گردنده دست 
 من این نامهٔ شهریاران پیشبگفتم بدین نغز گفتار خویش 
 چو عمرم بنزدیک هشتاد شدامیدم بیکباره بر باد شد 
 بسی سال اندر سرای سپنجچنین رنج بردم بامید گنج 
 ز ابیات غزا دوره سی هزارمر آن جمله در شیوهٔ کارزار 
 ز شمشیر و تیر و کمان و کمندز گوپال و از تیغ‌های بلند 
 ز برگستوان و ز خفقان و خردز صحرا و دریا و از خشک و رود 
 ز گرگ و ز شیر و ز پیل و پلنگز عفریت و از اژدها و نهنگ 
 ز نیرنگ غول و ز جادوی دیوکز ایشان بگردون رسیده غریو 
 ز مردان نامی بروز مصافز گردان جنگی گه رزم و لاف 
 همان نامداران با جاه و آبچو تور و چو سلم و چو افراسیاب 
 چو شاه آفریدون و چون کیفقبادچو ضحاک بد کیش و بی دین و داد 
 چو گرشاسپ و سام نریمان گردجهان پهلوانان با دست برد 
 چو هوشنگ و طهمورث دیو بندمنوچهر و جمشید شاه بلند 
 چو کاوُس و کیخسرو تاجورچو رستم چو روئین تن نامور 
 چو گودرز و هشتاد پور گزینسواران میدان و شیران کین 
 همان نامور شاه لهراسپ رازریر سپهدار و گشتاسپ را 
 چو جاماسپ کاندر شمار سپهرفروزنده تر بد ز تابنده مهر 
 چو دارای داراب و بهمن همانسکندر که بد شاه شاهنشهان 
 چو شاه اردشیر و چو شاپور اوچو بهرام و نوشیروان نکو 
 چو پرویز و هرمز جو پورش قبادچو خسرو که پرویز نامش نهاد 
 چنین نامداران گردن کشانکه دادم یکایک از ایشان نشان 
 همه مرده از روزگار درازشد از گفت من نام‌شان زنده باز 
 چو عیسیٰ من این مردگان را تمامسراسر همه زنده کردم بنام 
 یکی بندگی کردم ای شهریارکه ماند ز تو در جهان یادگار 
 بناهای آباد گردد خرابز باران و از تابش آفتاب 
 پی افگندم از نظم کاخ بلندکه از باد و باران نیابد گزند 
 بدین نامه بر عمرها بگذردبخواند هرآنکس که دارد خرد 
 نه زین گونه دادی مرا تو نویدنه این بودم از شاه گیتی امید 
 بد اندیش کش روز نیکی مبادسخنهای نیکم به بد کرد یاد 
 بر بادشه پیکرم زشت کردفروزنده اخگر چو انگشت کرد 
 اگر منصفی بودی از راستانکه اندیشه کردی درین داستان 
 بگفتی که من در نهاد سخنبدادستم از طبع داد سخن 
 جهان از سخن کرده‌ام چون بهشتازین پیش تخم سخن کس نکشت 
 سخن گستران بیکران بوده‌اندسخنها بی اندازه پیموده‌اند 
 ولبک ار چه بودند ایشان بسیهمانا نگفت است ازینسان کسی 
 بسی رنج بردم درین سال سیعجم زنده کردم بدین پارسی 
 جهاندار اگر نیستی تنگ دستمرا بر سر گاه بودی نشست 
 بدانش نبد شاه را دستگاهوگرنه مرا بر نشاندی بگاه 
 چو دیهیم دارش نبد در نژادز دیهیم داران نیاورد یاد 
 اگر شاه را شاه بودی پدربسر بر نهادی مرا تاج زر 
 و گر مادر شاه بانو بدیمرا سیم و زر تا بزانو بدی 
 چو اندر تبارش بزرگی نبودنیارست نام بزرگان شنود 
 کف شاه محمود عالی تبارنه اندر نه آمد سه اندر چهار 
 چو سی سال بردم بشهنامه رنجکه شاهم بیخشد بپاداش گنج 
 مرا زین جهان بی نیازی دهدمیان یلان سرفرازی دهد 
 بپاداش گنج مرا در کشادبمن جز بهای فقاعی نداد 
 فقاعی بیرزیدم از گنج شاهازان من فقاعی خریدم براه 
 پشیزی به از شهریار چنینکه نه کیش دارد نه آئین و دین 
 پرستار زاده نیاید بکاراگر چند دارد پدر شهریار 
 سر ناسزایان برافراشتنوز ایشان امید بهی داشتن 
 سر رشتهٔ خویش گم کردنستبجیب اندرون مار پروردنست 
 درختی که تلخ است ویرا سرشتگرش در نشانی بباغ بهشت 
 ور از جوی خلدش بهنگام آببه بیخ انگبین ریزی و شهد ناب 
 سرانجام گوهر بکار آوردهمان میوهٔ تلخ بار آورده 
 بعنبر فروشان اگر بگذریشود جامهٔ تو همه عنبری 
 و گر تو شوی نزد انگشتگرازو جز سیاهی نیابی دگر 
 ز بد گوهران بد نیاید عجبنشاید ستودن سیاهی ز شب 
 بناپاک زاده مدارید امیدکه زنگی بشستن نگردد سپید 
 ز بد اصل چشم بهی داشتنبود خاک در دیده انپاشتن 
 جهاندار اگر پاک نامی بدیدرین راه دانش گرامی بدی 
 شنیدی چو زین گونه گونه سخنز آئین شاهان و رسم کهن 
 دگر گونه کردی بکامم نگاهنگشتی چنین روزگارم تباه 
 ازان گفتم این بیت‌های بلندکه تا شاه گیرد ازین کار بند 
 کزین پس بداند چه باشد سخنباندیشد از پند پیر کهن 
 دگر شاعرانرا نیازارد اوهمان حرمت خود نگه دارد او 
 که شاعر چو رنجد بگوید هجابماند هجا تا قیامت بجا 
 بنالم بدر گاه یزدان پاکنشاننده بر سر پراگنده خاک 
 که یا رب روانش بآتش بسوزدل بندهٔ مستحق بر فروز