شاهنامه (تصحیح ترنر ماکان)/کشته شدن ایرج بدست برادرانش

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
رفتن ایرج با نامه فریدون نزد سلم و تور شاهنامه  از فردوسی
کشته شدن ایرج بدست برادرانش
آوردن تابوت ایرج نزد فریدون


کشته شدن ایرج بدست برادرانش

 چو برداشت پرده ز پیش آفتابسپیده بر آمد بپالود خواب 
 دو بیهوده را دل بران کار گرمکه دیده بشویند هر دو ز شرم 
 برفتند هر دو گرازان ز جاینهادند سر سوی پرده سرای 
 چو از خیمه ایرج بره بنگریدپر از مهر دل پیش ایشان دوید 
 برفتند با او بخیمه درونسخن بیشتر بر چرا رفت و چون 
 بدو گفت تور ار تو از ما کهیچرا برنهادی کلاه مهی 
 ترا باید ایران و تخت کیانمرا بر در ترک بسته میان 
 برادر که مهتر بخاور برنجبسر بر ترا افسر و زیر گنج 
 چنین بخششی کان جهانجوی کردهمه سوی کهتر پسر روی کرد 
 چو از تور بشنید ایرج سخنیکی خوب تر پاسخ افگند بن 
 بدو گفت کای مهتر نام جویاگر کام دل خواهی آرام جوی 
 نه تاج کئی خواهم اکنون نه گاهنه نام بزرگی نه ایران سپاه 
 من ایران نخواهم نه خاور نه چیننه شاهی نه گسترده روی زمین 
 بزرگی که فرجام او تیرگیستبدان مهتری بر بباید گریست 
 سپهر بلند ار کشد زین توسرانجام خشت است بالین تو 
 مرا تخت ایران اگر بود زیرکنون گشتم از تاج و از تخت سیر 
 سپردم شما را کلاه و نگینمدارید با من شما نیز کین 
 مرا با شما نیست جنگ و نبردنباید بمن هیچ دل رنجه کرد 
 زمانه نخواهم بآزارتانوگر دور مانم ز دیدارتان 
 جز از کهتری نیست آئین مننباشد جز از مردمی دین من 
 چو بشنید تور این همه سر بسربگفتارش اندر نیاورد سر 
 نیامدش گفتار ایرج پسندنه نیز آشتی نزدِ او ارجمند 
 ز کرسی بخشم اندر آورد پایهمی گفت و می‌جست هزمان ز جای 
 یکایک برآمد ز جای نشستگرفت آن گران کرسئی زر بدست 
 بزد بر سر خسرو تاجدارازو خواست ایرج بجان زینهار 
 نیامدت گفت ایچ بیم از خداینه شرم از پدر خود همین است رای 
 مکش مر مرا کت سرانجام کاربگیرد بخون منت روزگار 
 مکن خویشتن را ز مردم‌کشانکزین پس نیابی خود از من نشان 
 پسندی و هم‌داستانی کنیکه جان داری و جان ستانی کنی 
 بسنده کنم زین جهان گوشهٔبکوشش فراز آورم توشهٔ 
 میازار موری که دانه‌کش استکه جان دارد و جان شیرین خوش است 
 سیاه اندرون باشد و سنگدلکه خواهد که موری شود تنگدل 
 بخون برادر چه بندی کمرچه سوزی دل پیر گشته پدر 
 جهان خواستی یافتی خون مریزمکن با جهاندار یزدان ستیز 
 سخن چند بشنید پاسخ نداددلش بود پر خشم و سر پر ز باد 
 یکی خنجر از موزه بیرون کشیدسراپای او چادر خون کشید 
 بدان تیز زهرآبگون خنجرشهمی کرد چاک آن کیانی برش 
 فرود آمد از پای سرو سهیگسست آن کمرگاه شاهنشهی 
 دوان خون بران چهرهٔ ارغوانشد آن نامور شهریار جوان 
 سر تاجور از تن پیلواربه خنجر جدا کرد و برگشت کار 
 جهانا بپروردیش در کناروزان پس ندادی بجان زینهار 
 نهانی ندانم ترا دوست کیستبران آشکارت بباید گریست 
 چو شاهان بکینه کشی خیره خیرازین دو ستمکاره اندازه گیر 
 بیاگند مغزش به مشک و عبیرفرستاد نزد جهان‌بخش پیر 
 چنین گفت کاینت سر آن نیازکه تاج نیاگان بدو گشت باز 
 کنون خواه تاجش ده و خواه تختشد آن شاخ‌گستر نیازی درخت 
 برفتند باز آن دو بیداد شومیکی سوی چین و یکی سوی روم