شاهنامه (تصحیح ترنر ماکان)/پیغام گزاردن فرستاده سلم و تور بفریدون
ظاهر
پیغام گزاردن فرستاده سلم و تور بفریدون
| فریدون بدو پهن بگشاد گوش | چو بشنید مغزش برآمد بجوش | |||||
| فرستاده را گفت کای هوشیار | ترا خود نبایست پوزش بکار | |||||
| که من چشم خود هم چنین داشتم | همین بر دل خویش بگماشتم | |||||
| بگو آن دو ناپاک بیهوده را | دو آهرمنِ مغز پالوده را | |||||
| انوشه که کردید گوهر پدید | درود از شما خود بدینسان سزید | |||||
| ز پند من ار مغزتان شد تهی | چرا از خردتان نماند آگهی | |||||
| ندارید شرم و نه ترس از خدای | شما را همانا خرد نیست و رای | |||||
| مرا پیشتر قیرگون بود موی | چو سرو سهی قد و چون ماه روی | |||||
| سپهری که پشت مرا کرد کوز | نشد پست گردان بجایست نوز | |||||
| شما را خماند همان روزگار | نماند خماننده هم پایدار | |||||
| بدان برترین نام یزدان پاک | برخشنده خورشید و تاریک خاک | |||||
| به تخت و کلاه و بناهید و ماه | که من بد نکردم شما را نگاه | |||||
| یکی انجمن کردم از بخردان | ستاره شناسان و هم موبدان | |||||
| بسی روزگاران شداست اندرین | که کردیم بر داد بخش زمین | |||||
| همه راستی خواستم زین سخن | ز کژی نه سر بود پیدا نه بن | |||||
| همه ترس یزدان بد اندر نهان | همه راستی خواستم زین جهان | |||||
| چو آباد دادند گیتی به من | نجستم پراگندن انجمن | |||||
| مگر همچنان گفتم آباد تخت | سپارم بسه دیدهٔ نیک بخت | |||||
| شما را کنون گر دل از راه من | بکژی و تاری کشید اهرمن | |||||
| به بینید تا کردگار بلند | چنین از شما کرد خواهد پسند | |||||
| یکی داستان گویم ار بشنوید | همان بر که کارید خود بدروید | |||||
| چنین گفت با ما سخن رهنمای | جز این است جاوید ما را سرای | |||||
| به تخت خرد بر نشست آزتان | چرا شد چنین دیو انبازتان | |||||
| بترسم که در جنگ این اژدها | روان یابد از کالبدتان رها | |||||
| مرا خود ز گیتی گهِ رفتن است | نه هنگام تیزی و آشفتن است | |||||
| ولیکن چنین گوید آن سالخورد | که بودش سه فرزند آزاد مرد | |||||
| که چون آز گردد ز دلها تهی | همان خاک و هم گنج شاهنشهی | |||||
| کسی کو برادر فرو شد بخاک | سزد گر نخوانندش از آب پاک | |||||
| جهان چون شما دید و بیند بسی | نخواهد شدن رام با هر کسی | |||||
| کنون هر چه دانید کز کردگار | بود رستگاری بروز شمار | |||||
| بجوئید و آن توشهٔ ره کنید | بکوشید تا رنج کوته کنید | |||||
| فرستاده بشنید گفتار اوی | زمین را ببوسید و برکاشت روی | |||||
| ز پیش فریدون چنان بازگشت | تو گفتی که با باد انباز گشت | |||||