شاهنامه (تصحیح ترنر ماکان)/پیغام گزاردن فرستاده سلم و تور بفریدون

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
پیغام فرستادن سلم و تور بفریدون شاهنامه  از فردوسی
پیغام گزاردن فرستادهٔ سلم و تور بفریدون
سخن گفتن فریدون با ایرج از پیغام سلم و تور


پیغام گزاردن فرستاده سلم و تور بفریدون

 فریدون بدو پهن بگشاد گوشچو بشنید مغزش برآمد بجوش 
 فرستاده را گفت کای هوشیارترا خود نبایست پوزش بکار 
 که من چشم خود هم چنین داشتمهمین بر دل خویش بگماشتم 
 بگو آن دو ناپاک بیهوده رادو آهرمنِ مغز پالوده را 
 انوشه که کردید گوهر پدیددرود از شما خود بدینسان سزید 
 ز پند من ار مغزتان شد تهیچرا از خردتان نماند آگهی 
 ندارید شرم و نه ترس از خدایشما را همانا خرد نیست و رای 
 مرا پیشتر قیرگون بود مویچو سرو سهی قد و چون ماه روی 
 سپهری که پشت مرا کرد کوزنشد پست گردان بجایست نوز 
 شما را خماند همان روزگارنماند خماننده هم پایدار 
 بدان برترین نام یزدان پاکبرخشنده خورشید و تاریک خاک 
 به تخت و کلاه و بناهید و ماهکه من بد نکردم شما را نگاه 
 یکی انجمن کردم از بخردانستاره شناسان و هم موبدان 
 بسی روزگاران شداست اندرینکه کردیم بر داد بخش زمین 
 همه راستی خواستم زین سخنز کژی نه سر بود پیدا نه بن 
 همه ترس یزدان بد اندر نهانهمه راستی خواستم زین جهان 
 چو آباد دادند گیتی به مننجستم پراگندن انجمن 
 مگر همچنان گفتم آباد تختسپارم بسه دیدهٔ نیک بخت 
 شما را کنون گر دل از راه منبکژی و تاری کشید اهرمن 
 به بینید تا کردگار بلندچنین از شما کرد خواهد پسند 
 یکی داستان گویم ار بشنویدهمان بر که کارید خود بدروید 
 چنین گفت با ما سخن رهنمایجز این است جاوید ما را سرای 
 به تخت خرد بر نشست آزتانچرا شد چنین دیو انبازتان 
 بترسم که در جنگ این اژدهاروان یابد از کالبدتان رها 
 مرا خود ز گیتی گهِ رفتن استنه هنگام تیزی و آشفتن است 
 ولیکن چنین گوید آن سال‌خوردکه بودش سه فرزند آزاد مرد 
 که چون آز گردد ز دلها تهیهمان خاک و هم گنج شاهنشهی 
 کسی کو برادر فرو شد بخاکسزد گر نخوانندش از آب پاک 
 جهان چون شما دید و بیند بسینخواهد شدن رام با هر کسی 
 کنون هر چه دانید کز کردگاربود رستگاری بروز شمار 
 بجوئید و آن توشهٔ ره کنیدبکوشید تا رنج کوته کنید 
 فرستاده بشنید گفتار اویزمین را ببوسید و برکاشت روی 
 ز پیش فریدون چنان بازگشتتو گفتی که با باد انباز گشت