شاهنامه/پادشاهی کیکاووس و رفتن او به مازندران ۳

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' شاهنامه  از فردوسی
(پادشاهی کیکاووس و رفتن او به مازندران ۳)
'


 نهادند زیراندرش تخت عاجبیاویختند از بر عاج تاج 
 نشست از بر تخت مازندرانابا رستم و نامور مهتران 
 چو توس و فریبرز و گودرز و گیوچو رهام و گرگین و فرهاد نیو 
 برین گونه یک هفته با رود و میهمی رامش آراست کاووس کی 
 به هشتم نشستند بر زین همهجهانجوی و گردنکشان و رمه 
 همه برکشیدند گرز گرانپراگنده در شهر مازندران 
 برفتند یکسر به فرمان کیچو آتش که برخیزد از خشک نی 
 ز شمشیر تیز آتش افروختندهمه شهر یکسر همی سوختند 
 به لشکر چنین گفت کاووس شاهکه اکنون مکافات کرده گناه 
 چنان چون سزا بد بدیشان رسیدز کشتن کنون دست باید کشید 
 بباید یکی مرد با هوش و سنگکجا باز داند شتاب از درنگ 
 شود نزد سالار مازندرانکند دلش بیدار و مغزش گران 
 بران کار خشنود شد پور زالبزرگان که بودند با او همال 
 فرستاد نامه به نزدیک اویبرافروختن جای تاریک اوی 
 بدان شهر بد شاه مازندرانهم آنجا دلیران و کندآوران 
 چو بشنید کز نزد کاووس شاهفرستاده‌ای باهش آمد ز راه 
 پذیره شدن را سپاه گراندلیران و شیران مازندران 
 ز لشکر یکایک همه برگزیدازیشان هنر خواست کاید پدید 
 چنین گفت کامروز فرزانگیجدا کرد نتوان ز دیوانگی 
 همه راه و رسم پلنگ آوریدسر هوشمندان به چنگ آورید 
 پذیره شدندش پر از چین به رویسخنشان نرفت ایچ بر آرزوی 
 یکی دست بگرفت و بفشاردشپی و استخوانها بیازاردش 
 نگشت ایچ فرهاد را روی زردنیامد برو رنج بسیار و درد 
 ببردند فرهاد را نزد شاهز کاووس پرسید و ز رنج راه 
 پس آن نامه بنهاد پیش دبیرمی و مشک انداخته پر حریر 
 چو آگه شد از رستم و کار دیوپر از خون شدش دیده دل پرغریو 
 به دل گفت پنهان شود آفتابشب آید بود گاه آرام و خواب 
 ز رستم نخواهد جهان آرمیدنخواهد شدن نام او ناپدید 
 غمی گشت از ارژنگ و دیو سپیدکه شد کشته پولاد غندی و بید 
 چو آن نامه‌ی شاه یکسر بخوانددو دیده به خون دل اندر نشاند 
 یکی نامه‌ای بر حریر سپیدبدو اندرون چند بیم و امید 
 دبیری خرمند بنوشت خوبپدید آورید اندرو زشت و خوب 
 نخست آفرین کرد بر دادگرکزو دید پیدا به گیتی هنر 
 خرد داد و گردان سپهر آفریددرشتی و تندی و مهر آفرید 
 به نیک و به بد دادمان دستگاهخداوند گردنده خورشید و ماه 
 اگر دادگر باشی و پاک دینز هر کس نیابی به جز آفرین 
 وگر بدنشان باشی و بدکنشز چرخ بلند آیدت سرزنش 
 جهاندار اگر دادگر باشدیز فرمان او کی گذر باشدی 
 سزای تو دیدی که یزدان چه کردز دیو و ز جادو برآورد گرد 
 کنون گر شوی آگه از روزگارروان و خرد بادت آموزگار 
 همانجا بمان تاج مازندرانبدین بارگاه آی چون کهتران 
 که با چنگ رستم ندارید تاوبده زود بر کام ما باژ و ساو 
 وگر گاه مازندران بایدتمگر زین نشان راه بگشایدت 
 وگرنه چو ارژنگ و دیو سپیددلت کرد باید ز جان ناامید 
 بخواند آن زمان شاه فرهاد راگراینده‌ی تیغ پولاد را 
 گزین بزرگان آن شهر بودز بی‌کاری و رنج بی‌بهر بود 
 بدو گفت کاین نامه‌ی پندمندببر سوی آن دیو جسته ز بند 
 چو از شاه بشنید فرهاد گردزمین را ببوسید و نامه ببرد 
 به شهری کجا سست پایان بدندسواران پولادخایان بدند 
 هم آنکس که بودند پا از دواللقبشان چنین بود بسیار سال 
 چنین داد پاسخ به کاووس کیکه گر آب دریا بود نیز می 
 مرا بارگه زان تو برترستهزاران هزارم فزون لشکرست 
 به هر سو که بنهند بر جنگ روینماند به سنگ اندرون رنگ و بوی 
 بیارم کنون لشکری شیرفشبرآرم شما را سر از خواب خوش 
 ز پیلان جنگی هزار و دویستکه در بارگاه تو یک پیل نیست 
 از ایران برآرم یکی تیره خاکبلندی ندانند باز از مغاک 
 چو بشنید فرهاد ازو داوریبلندی و تندی و کندآوری 
 بکوشید تا پاسخ نامه یافتعنان سوی سالار ایران شتافت 
 بیامد بگفت آنچ دید و شنیدهمه پرده‌ی رازها بردرید 
 چنین گفت کاو ز آسمان برترستنه رای بلندش به زیر اندرست 
 ز گفتار من سر بپیچید نیزجهان پیش چشمش نیرزد به چیز 
 جهاندار مر پهلوان را بخواندهمه گفت فرهاد با او براند 
 چنین گفت کاووس با پیلتنکزین ننگ بگذارم این انجمن 
 چو بشنید رستم چنین گفت بازبه پیش شهنشاه کهتر نواز 
 مرا برد باید بر او پیامسخن برگشایم چو تیغ از نیام 
 یکی نامه باید چو برنده تیغپیامی به کردار غرنده میغ 
 شوم چون فرستاده‌ای نزد اویبه گفتار خون اندر آرم به جوی 
 به پاسخ چنین گفت کاووس شاهکه از تو فروزد نگین و کلاه 
 پیمبر تویی هم تو پیل دلیربه هر کینه گه بر سرافراز شیر 
 بفرمود تا رفت پیشش دبیرسر خامه را کرد پیکان تیر 
 چنین گفت کاین گفتن نابکارنه خوب آید از مردم هوشیار 
 اگر سرکنی زین فزونی تهیبه فرمان گرایی بسان رهی 
 وگرنه به جنگ تو لشگر کشمز دریا به دریا سپه برکشم 
 روان بداندیش دیو سپیددهد کرگسان را به مغزت نوید 
 چو نامه به مهر اندر آورد شاهجهانجوی رستم بپیموده راه 
 به زین اندر افگند گرز گرانچو آمد به نزدیک مازندران 
 به شاه آگهی شد که کاووس کیفرستادن نامه افگند پی 
 فرستاده‌ای چون هژبر دژمکمندی به فتراک بر شست خم 
 به زیر اندرون باره‌ای گامزنیکی ژنده پیلست گویی به تن 
 چو بشنید سالار مازندرانز گردان گزین کرد چندی سران 
 بفرمودشان تا خبیره شدندهژبر ژیان را پذیره شدند 
 چو چشم تهمتن بدیشان رسیدبه ره بر درختی گشن شاخ دید 
 بکند و چو ژوپین به کف برگرفتبماندند لشکر همه در شگفت 
 بینداخت چون نزد ایشان رسیدسواران بسی زیر شاخ آورید 
 یکی دست بگرفت و بفشاردشهمی آزمون را بیازاردش 
 بخندید ازو رستم پیلتنشده خیره زو چشم آن انجمن 
 بدان خنده اندر بیفشارد چنگببردش رگ از دست وز روی رنگ 
 بشد هوش از آن مرد رزم آزمایز بالای اسب اندر آمد به پای 
 یکی شد بر شاه مازندرانبگفت آنچ دید از کران تا کران 
 سواری که نامش کلاهور بودکه مازندران زو پر از شور بود 
 بسان پلنگ ژیان بد به خوینکردی به جز جنگ چیز آرزوی 
 پذیره شدن را فرا پیش خواندبه مردیش بر چرخ گردان نشاند 
 بدو گفت پیش فرستاده شوهنرها پدیدار کن نو به نو 
 چنان کن که گردد رخش پر ز شرمبه چشم اندر آرد ز شرم آب گرم 
 بیامد کلاهور چون نره شیربه پیش جهاندار مرد دلیر 
 بپرسید پرسیدنی چون پلنگدژم روی زانپس بدو داد چنگ 
 بیفشارد چنگ سرافراز پیلشد از درد دستش به کردار نیل 
 بپیچید و اندیشه زو دورداشتبه مردی ز خورشید منشور داشت 
 بیفشارد چنگ کلاهور سختفرو ریخت ناخن چو برگ از درخت 
 کلاهور با دست آویختهپی و پوست و ناخن فروریخته 
 بیاورد و بنمود و با شاه گفتکه بر خویشتن درد نتوان نهفت 
 ترا آشتی بهتر آید ز جنگفراخی مکن بر دل خویش تنگ 
 ترا با چنین پهلوان تاو نیستاگر رام گردد به از ساو نیست 
 پذیریم از شهر مازندرانببخشیم بر کهتر و مهتران 
 چنین رنج دشوار آسان کنیمبه آید که جان را هراسان کنیم 
 تهمتن بیامد هم اندر زمانبر شاه برسان شیر ژیان 
 نگه کرد و بنشاند اندر خورشز کاووس پرسید و از لشکرش 
 سخن راند از راه و رنج درازکه چون راندی اندر نشیب و فراز 
 ازان پس بدو گفت رستم تویکه داری بر و بازوی پهلوی 
 چنین داد پاسخ که من چاکرماگر چاکری را خود اندر خورم 
 کجا او بود من نیایم به کارکه او پهلوانست و گرد و سوار 
 بدو داد پس نامور نامه راپیام جهانجوی خودکامه را 
 بگفت آنک شمشیر بار آوردسر سرکشان در کنار آورد 
 چو پیغام بشنید و نامه بخوانددژم گشت و اندر شگفتی بماند 
 به رستم چنین گفت کاین جست و جویچه باید همی خیره این گفت‌وگوی 
 بگویش که سالار ایران توییاگرچه دل و چنگ شیران تویی 
 منم شاه مازندران با سپاهبر اورنگ زرین و بر سر کلاه 
 مرا بیهده خواندن پیش خویشنه رسم کیان بد نه آیین پیش 
 براندیش و تخت بزرگان مجویکزین برتری خواری آید بروی 
 سوی گاه ایران بگردان عنانوگرنه زمانت سرآرد سنان 
 اگر با سپه من بجنبم ز جایتو پیدا نبینی سرت را ز پای 
 تو افتاده‌ای بی‌گمان در گمانیکی راه برگیر و بفگن کمان 
 چو من تنگ روی اندر آرم برویسرآید شما را همه گفت‌وگوی 
 نگه کرد رستم به روشن روانبه شاه و سپاه و رد و پهلوان 
 نیامدش با مغز گفتار اویسرش تیزتر شد به پیکار اوی 
 تهمتن چو برخاست کاید به راهبفرمود تا خلعت آرند شاه 
 نپذرفت ازو جامه و اسپ و زرکه ننگ آمدش زان کلاه و کمر 
 بیامد دژم از بر گاه اویهمه تیره دید اختر و ماه اوی 
 برون آمد از شهر مازندرانسرش گشته بد زان سخنها گران 
 چو آمد به نزدیک شاه اندروندل کینه‌دارش پر از جوش خون 
 ز مازندران هرچ دید و شنیدهمه کرد بر شاه ایران پدید 
 وزان پس ورا گفت مندیش هیچدلیری کن و رزم دیوان بسیچ 
 دلیران و گردان آن انجمنچنان دان که خوارند بر چشم من 
 چو رستم ز مازندران گشت بازشه اندر زمان رزم را کرد ساز 
 سراپرده از شهر بیرون کشیدسپه را همه سوی هامون کشید 
 سپاهی که خورشید شد ناپدیدچو گرد سیاه از میان بردمید 
 نه دریا پدید و نه هامون و کوهزمین آمد از پای اسپان ستوه 
 همی راند لشکر بران سان دماننجست ایچ هنگام رفتن زمان 
 چو آگاهی آمد به کاووس شاهکه تنگ اندر آمد ز دیوان سپاه 
 بفرمود تا رستم زال زرنخستین بران کینه بندد کمر 
 به توس و به گودرز کشوادگانبه گیو و به گرگین آزادگان 
 بفرمود تا لشکر آراستندسنان و سپرها بپیراستند 
 سراپرده‌ی شهریار و سرانکشیدند بر دشت مازندران 
 ابر میمنه توس نوذر به پایدل کوه پر ناله‌ی کر نای 
 چو گودرز کشواد بر میسرهشده کوه آهن زمین یکسره 
 سپهدار کاووس در قلبگاهز هر سو رده برکشیده سپاه 
 به پیش سپاه اندرون پیلتنکه در جنگ هرگز ندیدی شکن 
 یکی نامداری ز مازندرانبه گردن برآورده گرز گران 
 که جویان بدش نام و جوینده بودگراینده‌ی گرز و گوینده بود 
 به دستوری شاه دیوان برفتبه پیش سپهدار کاووس تفت 
 همی جوشن اندر تنش برفروختهمی تف تیغش زمین را بسوخت 
 بیامد به ایران سپه برگذشتبتوفید از آواز او کوه و دشت 
 همی گفت با من که جوید نبردکسی کاو برانگیزد از آب گرد 
 نشد هیچکس پیش جویان بروننه رگشان بجنبید در تن نه خون 
 به آواز گفت آن زمان شهریاربه گردان هشیار و مردان کار 
 که زین دیوتان سر چرا خیره شداز آواز او رویتان تیره شد 
 ندادند پاسخ دلیران به شاهز جویان بپژمرد گفتی سپاه 
 یکی برگرایید رستم عنانبر شاه شد تاب داده سنان 
 که دستور باشد مرا شهریارشدن پیش این دیو ناسازگار 
 بدو گفت کاووس کاین کار تستاز ایران نخواهد کس این جنگ جست 
 چو بشنید ازو این سخن پهلوانبیامد به کردار شیر ژیان 
 برانگیخت رخش دلاور ز جایبه چنگ اندرون نیزه‌ی سر گرای 
 به آورد گه رفت چون پیل مستیکی پیل زیر اژدهایی به دست 
 عنان را بپیچید و برخاست گردز بانگش بلرزید دشت نبرد 
 به جویان چنین گفت کای بد نشانبیفگنده نامت ز گردنکشان 
 کنون بر تو بر جای بخشایش استنه هنگام آورد و آرامش است 
 بگرید ترا آنک زاینده بودفزاینده بود ار گزاینده بود 
 بدو گفت جویان که ایمن مشوز جویان و از خنجر سرد رو 
 که اکنون به درد جگر مادرتبگرید بدین جوشن و مغفرت 
 چو آواز جویان به رستم رسیدخروشی چو شیر ژیان برکشید 
 پس پشت او اندر آمد چو گردسنان بر کمربند او راست کرد 
 بزد نیزه بر بند درع و زرهزره را نماند ایچ بند و گره 
 ز زینش جدا کرد و برداشتشچو بر بابزن مرغ برگاشتش 
 بینداخت از پشت اسپش به خاکدهان پر ز خون و زره چاک چاک 
 دلیران و گردان مازندرانبه خیره فرو ماندند اندران 
 سپه شد شکسته دل و زرد رویبرآمد ز آورد گه گفت و گوی 
 بفرمود سالار مازندرانبه یکسر سپاه از کران تا کران 
 که یکسر بتازید و جنگ آوریدهمه رسم و راه پلنگ آورید 
 برآمد ز هر دو سپه بوق و کوسهوا نیلگون شد زمین آبنوس 
 چو برق درخشنده از تیره میغهمی آتش افروخت از گرز و تیغ 
 هوا گشت سرخ و سیاه و بنفشز بس نیزه و گونه‌گونه درفش 
 زمین شد به کردار دریای قیرهمه موجش از خنجر و گرز و تیر 
 دوان باد پایان چو کشتی بر آبسوی غرق دارند گویی شتاب 
 همی گرز بارید بر خود و ترگچو باد خزان بارد از بید برگ 
 به یک هفته دو لشکر نامجویبه روی اندر آورده بودند روی 
 به هشتم جهاندار کاووس شاهز سر برگرفت آن کیانی کلاه 
 به پیش جهاندار گیهان خدایبیامد همی بود گریان به پای 
 از آن پس بمالید بر خاک رویچنین گفت کای داور راستگوی 
 برین نره دیوان بی‌بیم و باکتویی آفریننده‌ی آب و خاک 
 مرا ده تو پیروزی و فرهیبه من تازه کن تخت شاهنشهی 
 بپوشید ازان پس به مغفر سرشبیامد بر نامور لشکرش 
 خروش آمد و ناله‌ی کرنایبجنبید چون کوه لشکر ز جای 
 سپهبد بفرمود تا گیو و توسبه پشت سپاه اندر آرند کوس 
 چو گودرز با زنگه‌ی شاورانچو رهام و گرگین جنگ‌آوران 
 گرازه همی شد بسان گرازدرفشی برافراخته هفت یاز 
 چو فرهاد و خراد و برزین و گیوبرفتند با نامداران نیو 
 تهمتن به قلب اندر آمد نخستزمین را به خون دلیران بشست 
 چو گودرز کشواد بر میمنهسلیح و سپه برد و کوس و بنه 
 ازان میمنه تا بدان میسرهبشد گیو چون گرگ پیش بره 
 ز شبگیر تا تیره شد آفتابهمی خون به جوی اندر آمد چو آب 
 ز چهره بشد شرم و آیین مهرهمی گرز بارید گفتی سپهر 
 ز کشته به هر جای بر توده گشتگیاها به مغز سر آلوده گشت 
 چو رعد خروشنده شد بوق و کوسخور اندر پس پرده‌ی آبنوس 
 ازان سو که بد شاه مازندرانبشد پیلتن با سپاهی گران 
 زمانی نکرد او یله جای خویشبیفشارد بر کینه گه پای خویش 
 چو دیوان و پیلان پرخاشجویبروی اندر آورده بودند روی 
 جهانجوی کرد از جهاندار یادسنان‌دار نیزه به دارنده داد 
 برآهیخت گرز و برآورد جوشهوا گشت از آواز او پرخروش 
 برآورد آن گرد سالار کشنه با دیو جان و نه با پیل هش 
 فگنده همه دشت خرطوم پیلهمه کشته دیدند بر چند میل 
 ازان پس تهمتن یکی نیزه خواستسوی شاه مازندران تاخت راست 
 چو بر نیزه‌ی رستم افگند چشمنماند ایچ با او دلیری و خشم 
 یکی نیزه زد بر کمربند اویز گبر اندر آمد به پیوند اوی 
 شد از جادویی تنش یک لخت کوهاز ایران بروبر نظاره گروه 
 تهمتن فرو ماند اندر شگفتسناندار نیزه به گردن گرفت 
 رسید اندر آن جای کاووس شاهابا پیل و کوس و درفش و سپاه 
 به رستم چنین گفت کای سرفرازچه بودت که ایدر بماندی دراز 
 بدو گفت رستم که چون رزم سختببود و بیفروخت پیروز بخت 
 مرا دید چون شاه مازندرانبه گردن برآورده گرز گران 
 به رخش دلاور سپردم عنانزدم بر کمربند گبرش سنان 
 گمانم چنان بد که او شد نگونکنون آید از کوهه‌ی زین برون 
 بر این گونه شد سنگ در پیش مننبود آگه از رای کم بیش من 
 برین گونه خارا یکی کوه گشتز جنگ و ز مردی بی‌اندوه گشت 
 به لشکر گهش برد باید کنونمگر کاید از سنگ خارا برون 
 ز لشکر هر آن کس که بد زورمندبسودند چنگ آزمودند بند 
 نه برخاست از جای سنگ گرانمیان اندرون شاه مازندران 
 گو پیلتن کرد چنگال بازبران آزمایش نبودش نیاز 
 بران گونه آن سنگ را برگرفتکزو ماند لشکر سراسر شگفت 
 ابر کردگار آفرین خواندندبرو زر و گوهر برافشاندند 
 به پیش سراپرده‌ی شاه بردبیفگند و ایرانیان را سپرد 
 بدو گفت ار ایدونک پیدا شویبه گردی ازین تنبل و جادوی 
 وگرنه به گرز و به تیغ و تبرببرم همه سنگ را سر به سر 
 چو بشنید شد چون یکی پاره ابربه سر برش پولاد و بر تنش گبر 
 تهمتن گرفت آن زمان دست اویبخندید و زی شاه بنهاد روی 
 چنین گفت کاوردم ان لخت کوهز بیم تبر شد به چنگم ستوه 
 برویش نگه کرد کاووس شاهندیدش سزاوار تخت و کلاه 
 وزان رنجهای کهن یاد کرددلش خسته شد سر پر از باد کرد 
 به دژخیم فرمود تا تیغ تیزبگیرد کند تنش را ریز ریز 
 به لشکر گهش کس فرستاد زودبفرمود تا خواسته هرچ بود 
 ز گنج و ز تخت و ز در و گهرز اسپ و سلیح و کلاه و کمر 
 نهادند هرجای چون کوه کوهبرفتند لشکر همه هم گروه 
 سزاوار هرکس ببخشید گنجبه ویژه کسی کش فزون بود رنج 
 ز دیوان هرآنکس که بد ناسپاسوز ایشان دل انجمن پرهراس 
 بفرمودشان تا بریدند سرفگندند جایی که بد رهگذر 
 وز آن پس بیامد به جای نمازهمی گفت با داور پاک راز 
 به یک هفته بر پیش یزدان پاکهمی با نیایش بپیمود خاک 
 بهشتم در گنجها کرد بازببخشید بر هرکه بودش نیاز 
 همی گشت یک هفته زین گونه نیزببخشید آن را که بایست چیز 
 سیم هفته چون کارها گشت راستمی و جام یاقوت و میخواره خواست 
 به یک هفته با ویژگان می به چنگبه مازندران کرد زان پس درنگ 
 تهمتن چنین گفت با شهریارکه هرگونه‌ای مردم آید به کار 
 مرا این هنرها ز اولاد خاستکه بر هر سویی راه بنمود راست 
 به مازندران دارد اکنون امیدچنین دادمش راستی را نوید 
 کنون خلعت شاه باید نخستیکی عهد و مهری بروبر درست 
 که تا زنده باشد به مازندرانپرستش کنندش همه مهتران 
 چو بشنید گفتار خسرو پرستبه بر زد جهاندار بیدار دست 
 سپرد آن زمان تخت شاهی بدویوزانجا سوی پارس بنهاد روی 
 چو کاووس در شهر ایران رسیدز گرد سپه شد هوا ناپدید 
 برآمد همی تا به خورشید جوشزن و مرد شد پیش او با خروش 
 همه شهر ایران بیاراستندمی و رود و رامشگران خواستند 
 جهان سر به سر نو شد از شاه نوز ایران برآمد یکی ماه نو 
 چو بر تخت بنشست پیروز و شاددر گنجهای کهن برگشاد 
 ز هر جای روزی‌دهان را بخواندبه دیوان دینار دادن نشاند 
 برآمد خروش از در پیلتنبزرگان لشکر شدند انجمن 
 همه شادمان نزد شاه آمدندبران نامور پیشگاه آمدند 
 تهمتن بیامد به سر بر کلاهنشست از بر تخت نزدیک شاه 
 سزاوار او شهریار زمینیکی خلعت آراست با آفرین 
 یکی تخت پیروزه و میش‌ساریکی خسروی تاج گوهر نگار 
 یکی دست زربفت شاهنشهیابا یاره و طوق و با فرهی 
 سد از ماهرویان زرین کمرسد از مشک مویان با زیب و فر 
 سد از اسپ با زین و زرین ستامسد استر سیه موی و زرین لگام 
 همه بارشان دیبه‌ی خسرویز چینی و رومی و از پهلوی 
 ببردند سد بدره دینار نیزز رنگ و ز بوی و ز هرگونه چیز 
 ز یاقوت جامی پر از مشک نابز پیروزه دیگر یکی پر گلاب 
 نوشته یکی نامه‌ای بر حریرز مشک و ز عنبر ز عود و عبیر 
 سپرد این به سالار گیتی فروزبه نوی همه کشور نیمروز 
 چنان کز پس عهد کاووس شاهنباشد بران تخت کس را کلاه 
 مگر نامور رستم زال راخداوند شمشیر و گوپال را 
 ازان پس برو آفرین کرد شاهکه بی‌تو مبیناد کس پیشگاه 
 دل تاجداران به تو گرم بادروانت پر از شرم و آزرم باد 
 فرو برد رستم ببوسید تختبسیچ گذر کرد و بربست رخت 
 خروش تبیره برآمد ز شهرز شادی به هرکس رسانید بهر 
 بشد رستم زال و بنشست شاهجهان کرد روشن به آیین و راه 
 به شادی بر تخت زرین نشستهمی جور و بیداد را در ببست 
 زمین را ببخشید بر مهترانچو باز آمد از شهر مازندران 
 به توس آن زمان داد اسپهبدیبدو گفت از ایران بگردان بدی 
 پس آنگه سپاهان به گودرز دادورا کام و فرمان آن مرز داد 
 وزان پس به شادی و می دست بردجهان را نموده بسی دستبرد 
 بزد گردن غم به شمشیر دادنیامد همی بر دل از مرگ یاد 
 زمین گشت پر سبزه و آب و نمبیاراست گیتی چو باغ ارم 
 توانگر شد از داد و از ایمنیز بد بسته شد دست اهریمنی 
 به گیتی خبر شد که کاووس شاهز مازندران بستد آن تاج و گاه 
 بماندند یکسر همه زین شگفتکه کاووس شاه این بزرگی گرفت 
 همه پاک با هدیه و با نثارکشیدند صف بر در شهریار 
 جهان چون بهشتی شد آراستهپر از داد و آگنده از خواسته 
 سر آمد کنون رزم مازندرانبه پیش آورم جنگ هاماوران