شاهنامه/پادشاهی کیکاووس و رفتن او به مازندران ۱

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' شاهنامه  از فردوسی
(پادشاهی کیکاووس و رفتن او به مازندران ۱)
'


 درخت برومند چون شد بلندگر آید ز گردون برو بر گزند 
 شود برگ پژمرده و بیخ مستسرش سوی پستی گراید نخست 
 چو از جایگه بگسلد پای خویشبه شاخ نو آیین دهد جای خویش 
 مراو را سپارد گل و برگ و باغبهاری به کردار روشن چراغ 
 اگر شاخ بد خیزد از بیخ نیکتو با شاخ تندی میاغاز ریک 
 پدر چون به فرزند ماند جهانکند آشکارا برو بر نهان 
 گر از بفگند فر و نام پدرتو بیگانه خوانش مخوانش پسر 
 کرا گم شود راه آموزگارسزد گر جفا بیند از روزگار 
 چنین است رسم سرای کهنسرش هیچ پیدا نبینی ز بن 
 چو رسم بدش بازداند کسینخواهد که ماند به گیتی بسی 
 چو کاووس بگرفت گاه پدرمرا او را جهان بنده شد سر به سر 
 همان تخت و هم طوق و هم گوشوارهمان تاج زرین زبرجد نگار 
 همان تازی اسپان آگنده یالبه گیتی ندانست کس را همال 
 چنان بد که در گلشن زرنگارهمی خورد روزی می خوشگوار 
 یکی تخت زرین بلورینش پاینشسته بروبر جهان کدخدای 
 ابا پهلوانان ایران به همهمی رای زد شاه بر بیش و کم 
 چو رامشگری دیو زی پرده‌داربیامد که خواهد بر شاه بار 
 چنین گفت کز شهر مازندرانیکی خوشنوازم ز رامشگران 
 اگر در خورم بندگی شاه راگشاید بر تخت او راه را 
 برفت از بر پرده سالار بارخرامان بیامد بر شهریار 
 بگفتا که رامشگری بر درستابا بربط و نغز رامشگرست 
 بفرمود تا پیش او خواندندبر رود سازانش بنشاندند 
 به بربط چو بایست بر ساخت رودبرآورد مازندرانی سرود 
 که مازندران شهر ما یاد بادهمیشه بر و بومش آباد باد 
 که در بوستانش همیشه گلستبه کوه اندرون لاله و سنبلست 
 هوا خوشگوار و زمین پرنگارنه گرم و نه سرد و همیشه بهار 
 نوازنده بلبل به باغ اندرونگرازنده آهو به راغ اندرون 
 همیشه بیاساید از خفت و خویهمه ساله هرجای رنگست و بوی 
 گلابست گویی به جویش روانهمی شاد گردد ز بویش روان 
 دی و بهمن و آذر و فرودینهمیشه پر از لاله بینی زمین 
 همه ساله خندان لب جویباربه هر جای باز شکاری به کار 
 سراسر همه کشور آراستهز دیبا و دینار وز خواسته 
 بتان پرستنده با تاج زرهمه نامداران به زرین کمر 
 چو کاووس بشنید از او این سخنیکی تازه اندیشه افگند بن 
 دل رزمجویش ببست اندرانکه لشکر کشد سوی مازندران 
 چنین گفت با سرفرازان رزمکه ما سر نهادیم یکسر به بزم 
 اگر کاهلی پیشه گیرد دلیرنگردد ز آسایش و کام سیر 
 من از جم و ضحاک و از کیقبادفزونم به بخت و به فر و به داد 
 فزون بایدم زان ایشان هنرجهانجوی باید سر تاجور 
 سخن چون به گوش بزرگان رسیدازیشان کس این رای فرخ ندید 
 همه زرد گشتند و پرچین برویکسی جنگ دیوان نکرد آرزوی 
 کسی راست پاسخ نیارست کردنهانی روان‌شان پر از باد سرد 
 چو توس و چو گودرز کشواد و گیوچو خراد و گرگین و رهام نیو 
 به آواز گفتند ما کهتریمزمین جز به فرمان تو نسپریم 
 ازان پس یکی انجمن ساختندز گفتار او دل بپرداختند 
 نشستند و گفتند با یکدگرکه از بخت ما را چه آمد به سر 
 اگر شهریار این سخنها که گفتبه می خوردن اندر نخواهد نهفت 
 ز ما و ز ایران برآمد هلاگنماند برین بوم و بر آب و خاک 
 که جمشید با فر و انگشتریبه فرمان او دیو و مرغ و پری 
 ز مازندران یاد هرگز نکردنجست از دلیران دیوان نبرد 
 فریدون پردانش و پرفسونهمین را روانش نبد رهنمون 
 اگر شایدی بردن این بد بسربه مردی و گنج و به نام و هنر 
 منوچهر کردی بدین پیشدستنکردی برین بر دل خویش پست 
 یکی چاره باید کنون اندرینکه این بد بگردد ز ایران زمین 
 چنین گفت پس توس با مهترانکه ای رزم دیده دلاور سران 
 مراین بند را چاره اکنون یکیستبسازیم و این کار دشوار نیست 
 هیونی تکاور بر زال سامبباید فرستاد و دادن پیام 
 که گر سر به گل داری اکنون مشوییکی تیز کن مغز و بنمای روی 
 مگر کاو گشاید لب پندمندسخن بر دل شهریار بلند 
 بگوید که این اهرمن داد یاددر دیو هرگز نباید گشاد 
 مگر زالش آرد ازین گفته بازوگرنه سرآمد نشان فراز 
 سخنها ز هر گونه برساختندهیونی تکاور برون تاختند 
 رونده همی تاخت تا نیمروزچو آمد بر زال گیتی فروز 
 چنین داد از نامداران پیامکه ای نامور با گهر پور سام 
 یکی کار پیش آمد اکنون شگفتکه آسانش اندازه نتوان گرفت 
 برین کار گر تو نبندی کمرنه تن ماند ایدر نه بوم و نه بر 
 یکی شاه را بر دل اندیشه خاستبپیچیدش آهرمن از راه راست 
 به رنج نیاگانش از باستاننخواهد همی بود همداستان 
 همی گنج بی‌رنج بگزایدشچراگاه مازندران بایدش 
 اگر هیچ سرخاری از آمدنسپهبد همی زود خواهد شدن 
 همی رنج تو داد خواهد به بادکه بردی ز آغاز باکیقباد 
 تو با رستم شیر ناخورده سیرمیان را ببستی چو شیر دلیر 
 کنون آن همه باد شد پیش اویبپیچید جان بداندیش اوی 
 چو بشنید دستان بپیچید سختتنش گشت لرزان بسان درخت 
 همی گفت کاووس خودکامه مردنه گرم آزموده ز گیتی نه سرد 
 کسی کاو بود در جهان پیش گاهبرو بگذرد سال و خورشید و ماه 
 که ماند که از تیغ او در جهانبلرزند یکسر کهان و مهان 
 نباشد شگفت ار بمن نگرودشوم خسته گر پند من نشنود 
 ورین رنج آسان کنم بر دلماز اندیشه‌ی شاه دل بگسلم 
 نه از من پسندد جهان‌آفریننه شاه و نه گردان ایران زمین 
 شوم گویمش هرچ آید ز پندز من گر پذیرد بود سودمند 
 وگر تیز گردد گشادست راهتهمتن هم ایدر بود با سپاه 
 پر اندیشه بود آن شب دیربازچو خورشید بنمود تاج از فراز 
 کمر بست و بنهاد سر سوی شاهبزرگان برفتند با او به راه 
 خبر شد به توس و به گودرز و گیوبه رهام و گرگین و گردان نیو 
 که دستان به نزدیک ایران رسیددرفش همایونش آمد پدید 
 پذیره شدندش سران سپاهسری کاو کشد پهلوانی کلاه 
 چو دستان سام اندر آمد به تنگپذیره شدندنش همه بی‌درنگ 
 برو سرکشان آفرین خواندندسوی شاه با او همی راندند 
 بدو گفت توس ای گو سرفرازکشیدی چنین رنج راه دراز 
 ز بهر بزرگان ایران زمینبرآرامش این رنج کردی گزین 
 همه سر به سر نیک خواه توایمستوده به فر کلاه توایم 
 ابا نامداران چنین گفت زالکه هر کس که او را نفرسود سال 
 همه پند پیرانش آید به یادازان پس دهد چرخ گردانش داد 
 نشاید که گیریم ازو پند بازکزین پند ما نیست خود بی‌نیاز 
 ز پند و خرد گر بگردد سرشپشیمانی آید ز گیتی برش 
 به آواز گفتند ما با توایمز تو بگذرد پند کس نشنویم 
 همه یکسره نزد شاه آمدندبر نامور تخت گاه آمدند 
 همی رفت پیش اندرون زال زرپس او بزرگان زرین کمر 
 چو کاووس را دید دستان سامنشسته بر اورنگ بر شادکام 
 به کش کرده دست و سرافگنده پستهمی رفت تا جایگاه نشست 
 چنین گفت کای کدخدای جهانسرافراز بر مهتران و مهان 
 چو تخت تو نشنید و افسر ندیدنه چون بخت تو چرخ گردان شنید 
 همه ساله پیروز بادی و شادسرت پر ز دانش دلت پر ز داد 
 شه نامبردار بنواختشبر خویش بر تخت بنشاختش 
 بپرسیدش از رنج راه درازز گردان و از رستم سرفراز 
 چنین گفت مر شاه را زال زرکه نوشه بدی شاه و پیروزگر 
 همه شاد و روشن به بخت تواندبرافراخته سر به تخت تواند 
 ازان پس یکی داستان کرد یادسخنهای شایسته را در گشاد 
 چنین گفت کای پادشاه جهانسزاوار تختی و تاج مهان 
 ز تو پیشتر پادشه بوده‌اندکه این راه هرگز نپیموده‌اند 
 که بر سر مرا روز چندی گذشتسپهر از بر خاک چندی بگشت 
 منوچهر شد زین جهان فراخازو ماند ایدر بسی گنج و کاخ 
 همان زو و با نوذر و کیقبادچه مایه بزرگان که داریم یاد 
 ابا لشکر گشن و گرز گراننکردند آهنگ مازندران 
 که آن خانه‌ی دیو افسونگرستطلسمست و ز بند جادو درست 
 مران را به شمشیر نتوان شکستبه گنج و به دانش نیاید به دست 
 هم آن را به نیرنگ نتوان گشادمده رنج و گنج و درم را به باد 
 همایون ندارد کس آنجا شدنوزایدر کنون رای رفتن زدن 
 سپه را بران سو نباید کشیدز شاهان کس این رای هرگز ندید 
 گرین نامداران ترا کهترندچنین بنده‌ی دادگر داورند 
 تو از خون چندین سرنامدارز بهر فزونی درختی مکار 
 که بار و بلندیش نفرین بودنه آیین شاهان پیشین بود 
 چنین پاسخ آورد کاووس بازکز اندیشه‌ی تو نیم بی‌نیاز 
 ولیکن من از آفریدون و جمفزونم به مردی و فر و درم 
 همان از منوچهر و از کیقبادکه مازندران را نکردند یاد 
 سپاه و دل و گنجم افزونترستجهان زیر شمشیر تیز اندرست 
 چو بردانشی شد گشاده جهانبه آهن چه داریم گیتی نهان 
 شوم‌شان یکایک به راه آورمگر آیین شمشیر و گاه آورم 
 اگر کس نمانم به مازندرانوگر بر نهم باژ و ساو گران 
 چنان زار و خوارند بر چشم منچه جادو چه دیوان آن انجمن 
 به گوش تو آید خود این آگهیکزیشان شود روی گیتی تهی 
 تو با رستم ایدر جهاندار باشنگهبان ایران و بیدار باش 
 جهان آفریننده یار منستسر نره دیوان شکار منست 
 گرایدونک یارم نباشی به جنگمفرمای ما را بدین در درنگ 
 چو از شاه بنشنید زال این سخنندید ایچ پیدا سرش را ز بن 
 بدو گفت شاهی و ما بنده‌ایمبه دلسوزگی با تو گوینده‌ایم 
 اگر داد فرمان دهی گر ستمبرای تو باید زدن گام و دم 
 از اندیشه دل را بپرداختمسخن آنچ دانستم انداختم 
 نه مرگ از تن خویش بتوان سپوختنه چشم جهان کس به سوزن بدوخت 
 به پرهیز هم کس نجست از نیازجهانجوی ازین سه نیابد جواز 
 همیشه جهان بر تو فرخنده بادمبادا که پند من آیدت یاد 
 پشیمان مبادی ز کردار خویشبه تو باد روشن دل و دین و کیش 
 سبک شاه را زال پدرود کرددل از رفتن او پر از دود کرد 
 برون آمد از پیش کاووس شاهشده تیره بر چشم او هور و ماه 
 برفتند با او بزرگان نیوچو توس و چو گودرز و رهام و گیو 
 به زال آنگهی گفت گیو از خدایهمی خواهم آنک او بود رهنمای 
 به جایی که کاووس را دسترسنباشد ندارم مر او را به کس 
 ز تو دور باد آز و چشم نیازمبادا به تو دست دشمن دراز 
 به هر سو که آییم و اندر شویمجز او آفرینت سخن نشنویم 
 پس از کردگار جهان‌آفرینبه تو دارد امید ایران زمین 
 ز بهر گوان رنج برداشتیچنین راه دشوار بگذاشتی 
 پس آنگه گرفتندش اندر کنارره سیستان را برآراست کار 
 چو زال سپهبد ز پهلو برفتدمادم سپه روی بنهاد و تفت 
 به توس و به گودرز فرمود شاهکشیدن سپه سر نهادن به راه 
 چو شب روز شد شاه و جنگ‌آوراننهادند سر سوی مازندران 
 به میلاد بسپرد ایران زمینکلید در گنج و تاج و نگین 
 بدو گفت گر دشمن آید پدیدترا تیغ کینه بباید کشید 
 ز هر بد به زال و به رستم پناهکه پشت سپاهند و زیبای گاه 
 دگر روز برخاست آوای کوسسپه را همی راند گودرز و توس 
 همی رفت کاووس لشکر فروزبه زدگاه بر پیش کوه اسپروز 
 به جایی که پنهان شود آفتاببدان جایگه ساخت آرام و خواب 
 کجا جای دیوان دژخیم بودبدان جایگه پیل را بیم بود 
 بگسترد زربفت بر میش سارهوا پر ز بوی از می خوشگوار 
 همه پهلوانان فرخنده پینشستند بر تخت کاووس کی 
 همه شب می و مجلس آراستندبه شبگیر کز خواب برخاستند 
 پراگنده نزدیک شاه آمدندکمر بسته و با کلاه آمدند 
 بفرمود پس گیو را شهریاردوباره ز لشکر گزیدن هزار 
 کسی کاو گراید به گرز گرانگشاینده‌ی شهر مازندران 
 هر آنکس که بینی ز پیر و جوانتنی کن که با او نباشد روان 
 وزو هرچ آباد بینی بسوزشب آور به جایی که باشی به روز 
 چنین تا به دیوان رسد آگهیجهان کن سراسر ز دیوان تهی 
 کمر بست و رفت از بر شاه گیوز لشکر گزین کرد گردان نیو 
 بشد تا در شهر مازندرانببارید شمشیر و گرز گران 
 زن و کودک و مرد با دستوارنیافت از سر تیغ او زینهار 
 همی کرد غارت همی سوخت شهربپالود بر جای تریاک زهر 
 یکی چون بهشت برین شهر دیدپر از خرمی بر درش بهر دید 
 به هر برزنی بر فزون از هزارپرستار با طوق و با گوشوار 
 پرستنده زین بیشتر با کلاهبه چهره به کردار تابنده ماه 
 به هر جای گنجی پراگنده زربه یک جای دینار سرخ و گهر 
 بی‌اندازه گرد اندرش چارپایبهشتیست گفتی همیدون به جای 
 به کاووس بردند از او آگهیازان خرمی جای و آن فرهی 
 همی گفت خرم زیاد آنک گفتکه مازندران را بهشتیست جفت 
 همه شهر گویی مگر بتکده‌ستز دیبای چین بر گل آذین زدست 
 بتان بهشتند گویی درستبه گلنارشان روی رضوان بشست 
 چو یک هفته بگذشت ایرانیانز غارت گشادند یکسر میان 
 خبر شد سوی شاه مازندراندلش گشت پر درد و سر شد گران 
 ز دیوان به پیش اندرون سنجه بودکه جان و تنش زان سخن رنجه بود 
 بدو گفت رو نزد دیو سپیدچنان رو که بر چرخ گردنده شید 
 بگویش که آمد به مازندرانبغارت از ایران سپاهی گران 
 جهانجوی کاووس شان پیش رویکی لشگری جنگ سازان نو 
 کنون گر نباشی تو فریادرسنبینی بمازندران زنده کس 
 چو بشنید پیغام سنجه نهفتبر دیو پیغام شه بازگفت 
 چنین پاسخش داد دیو سپیدکه از روزگاران مشو ناامید 
 بیایم کنون با سپاهی گرانببرم پی او ز مازندران 
 شب آمد یکی ابر شد با سپاهجهان کرد چون روی زنگی سیاه 
 چو دریای قارست گفتی جهانهمه روشناییش گشته نهان 
 یکی خیمه زد بر سر او دود و قیرسیه شد جهان چشمها خیره خیر 
 چو بگذشت شب روز نزدیک شدجهانجوی را چشم تاریک شد 
 ز لشکر دو بهره شده تیره چشمسر نامداران ازو پر ز خشم 
 از ایشان فراوان تبه کرد نیزنبود از بدبخت ماننده چیز 
 چو تاریک شد چشم کاووس شاهبد آمد ز کردار او بر سپاه 
 همه گنج تاراج و لشکر اسیرجوان دولت و بخت برگشت پیر 
 همه داستان یاد باید گرفتکه خیره نماید شگفت از شگفت 
 سپهبد چنین گفت چون دید رنجکه دستور بیدار بهتر ز گنج 
 به سختی چو یک هفته اندر کشیدبه دیده ز ایرانیان کس ندید 
 بهشتم بغرید دیو سپیدکه ای شاه بی‌بر به کردار بید 
 همی برتری را بیاراستیچراگاه مازندران خواستی 
 همی نیروی خویش چون پیل مستبدیدی و کس را ندادی تو دست 
 چو با تاج و با تخت نشکیفتیخرد را بدین‌گونه بفریفتی 
 کنون آنچ اندر خور کار تستدلت یافت آن آرزوها که جست 
 ازان نره دیوان خنجرگذارگزین کرد جنگی ده و دوهزار 
 بر ایرانیان بر نگهدار کردسر سرکشان پر ز تیمار کرد 
 سران را همه بندها ساختندچو از بند و بستن بپرداختند 
 خورش دادشان اندکی جان سپوزبدان تا گذارند روزی به روز 
 ازان پس همه گنج شاه جهانچه از تاج یاقوت و گرز گران 
 سپرد آنچ دید از کران تا کرانبه ارژنگ سالار مازندران 
 بر شاه رو گفت و او را بگویکه ز آهرمن اکنون بهانه مجوی 
 همه پهلوانان ایران و شاهنه خورشید بینند روشن نه ماه 
 به کشتن نکردم برو بر نهیببدان تا بداند فراز و نشیب 
 به زاری و سختی برآیدش هوشکسی نیز ننهد برین کار گوش 
 چو ارژنگ بشنید گفتار اویسوی شاه مازندران کرد روی 
 همی رفت با لشکر و خواستهاسیران و اسپان آراسته 
 سپرد او به شاه و سبک بازگشتبدان برز کوه آمد از پهن دشت 
 ازان پس جهانجوی خسته جگربرون کرد مردی چو مرغی به پر 
 سوی زابلستان فرستاد زودبه نزدیک دستان و رستم درود 
 کنون چشم شد تیره و تیره بختبه خاک اندر آمد سر تاج و تخت 
 جگر خسته در چنگ آهرمنمهمی بگسلد زار جان از تنم 
 چو از پندهای تو یادآورمهمی از جگر سرد باد آورم 
 نرفتم به گفتار تو هوشمندز کم دانشی بر من آمد گزند 
 اگر تو نبندی بدین بد میانهمه سود را مایه باشد زیان 
 چو پوینده نزدیک دستان رسیدبگفت آنچ دانست و دید و شنید 
 هم آن گنج و هم لشکر نامداربیاراسته چون گل اندر بهار 
 همه چرخ گردان به دیوان سپردتو گویی که باد اندر آمد ببرد 
 چو بشنید بر تن بدرید پوستز دشمن نهان داشت این هم ز دوست 
 به روشن دل از دور بدها بدیدکه زین بر زمانه چه خواهد رسید 
 به رستم چنین گفت دستان سامکه شمشیر کوته شد اندر نیام 
 نشاید کزین پس چمیم و چریموگر تخت را خویشتن پروریم 
 که شاه جهان در دم اژدهاستبه ایرانیان بر چه مایه بلاست 
 کنون کرد باید ترا رخش زینبخواهی به تیغ جهان بخش کین 
 همانا که از بهر این روزگارترا پرورانید پروردگار 
 نشاید بدین کار آهرمنیکه آسایش آری و گر دم زنی 
 برت را به ببر بیان سخت کنسر از خواب و اندیشه پردخت کن 
 هران تن که چشمش سنان تو دیدکه گوید که او را روان آرمید 
 اگر جنگ دریا کنی خون شوداز آوای تو کوه هامون شود 
 نباید که ارژنگ و دیو سپیدبه جان از تو دارند هرگز امید 
 کنون گردن شاه مازندرانهمه خرد بشکن بگرز گران 
 چنین پاسخش داد رستم که راهدرازست و من چون شوم کینه خواه 
 ازین پادشاهی بدان گفت زالدو راهست و هر دو به رنج و وبال 
 یکی از دو راه آنک کاووس رفتدگر کوه و بالا و منزل دو هفت 
 پر از دیو و شیرست و پر تیرگیبماند بدو چشمت از خیرگی 
 تو کوتاه بگزین شگفتی ببینکه یار تو باشد جهان‌آفرین 
 اگرچه به رنجست هم بگذردپی رخش فرخ زمین بسپرد 
 شب تیره تا برکشد روز چاکنیایش کنم پیش یزدان پاک 
 مگر باز بینم بر و یال توهمان پهلوی چنگ و گوپال تو 
 و گر هوش تو نیز بر دست دیوبرآید به فرمان گیهان خدیو 
 تواند کسی این سخن بازداشتچنان کاو گذارد بباید گذاشت 
 نخواهد همی ماند ایدر کسیبخوانند اگرچه بماند بسی 
 کسی کاو جهان را بنام بلندگذارد به رفتن نباشد نژند 
 چنین گفت رستم به فرخ پدرکه من بسته دارم به فرمان کمر 
 ولیکن بدوزخ چمیدن به پایبزرگان پیشین ندیدند رای 
 همان از تن خویش نابوده سیرنیاید کسی پیش درنده شیر 
 کنون من کمربسته و رفته‌گیرنخواهم جز از دادگر دستگیر 
 تن و جان فدای سپهبد کنمطلسم دل جادوان بشکنم 
 هرانکس که زنده است ز ایرانیانبیارم ببندم کمر بر میان 
 نه ارژنگ مانم نه دیو سپیدنه سنجه نه پولاد غندی نه بید 
 به نام جهان‌آفرین یک خدایکه رستم نگرداند از رخش پای 
 مگر دست ارژنگ بسته چو سنگفگنده به گردنش در پالهنگ 
 سر و مغز پولاد را زیر پایپی رخش برده زمین را ز جای 
 بپوشید ببر و برآورد یالبرو آفرین خواند بسیار زال 
 چو رستم برخش اندر آورد پایرخش رنگ بر جای و دل هم به جای 
 بیامد پر از آب رودابه رویهمی زار بگریست دستان بروی 
 بدو گفت کای مادر نیکخوینه بگزیدم این راه برآرزوی 
 مرا در غم خود گذاری همیبه یزدان چه امیدداری همی 
 چنین آمدم بخشش روزگارتو جان و تن من به زنهار دار 
 به پدرود کردنش رفتند پیشکه دانست کش باز بینند بیش 
 زمانه بدین سان همی بگذرددمش مرد دانا همی بشمرد 
 هران روز بد کز تو اندر گذشتبر آنی کزو گیتی آباد گشت 
 برون رفت پس پهلو نیمروزز پیش پدر گرد گیتی فروز 
 دو روزه بیک روزه بگذاشتیشب تیره را روز پنداشتی 
 بدین سان همی رخش ببرید راهبتابنده روز و شبان سیاه 
 تنش چون خورش جست و آمد به شوریکی دشت پیش آمدش پر ز گور 
 یکی رخش را تیز بنمود رانتگ گور شد از تگ او گران 
 کمند و پی رخش و رستم سوارنیابد ازو دام و دد زینهار 
 کمند کیانی بینداخت شیربه حلقه درآورد گور دلیر 
 کشید و بیفگند گور آن زمانبیامد برش چون هژبر دمان 
 ز پیکان تیرآتشی برفروختبدو خاک و خاشاک و هیزم بسوخت 
 بران آتش تیز بریانش کردازان پس که بی‌پوست و بی‌جانش کرد 
 بخورد و بینداخت زو استخوانهمین بود دیگ و همین بود خوان 
 لگام از سر رخش برداشت خوارچرا دید و بگذاشت در مرغزار 
 بر نیستان بستر خواب ساختدر بیم را جای ایمن شناخت 
 دران نیستان بیشه‌ی شیر بودکه پیلی نیارست ازو نی درود 
 چو یک پاس بگذشت درنده شیربه سوی کنام خود آمد دلیر 
 بر نی یکی پیل را خفته دیدبر او یکی اسپ آشفته دید 
 نخست اسپ را گفت باید شکستچو خواهم سوارم خود آید به دست 
 سوی رخش رخشان برآمد دمانچو آتش بجوشید رخش آن زمان 
 دو دست اندر آورد و زد بر سرشهمان تیز دندان به پشت اندرش 
 همی زد بران خاک تا پاره کردددی را بران چاره بیچاره کرد 
 چو بیدار شد رستم تیزچنگجهان دید بر شیر تاریک و تنگ 
 چنین گفت با رخش کای هوشیارکه گفتت که با شیر کن کارزار 
 اگر تو شدی کشته در چنگ اویمن این گرز و این مغفر جنگجوی 
 چگونه کشیدی به مازندرانکمند کیانی و گرز گران 
 چرا نامدی نزد من با خروشخروش توام چون رسیدی به گوش 
 سرم گر ز خواب خوش آگه شدیترا جنگ با شیر کوته شدی 
 چو خورشید برزد سر از تیره کوهتهمتن ز خواب خوش آمد ستوه 
 تن رخش بسترد و زین برنهادز یزدان نیکی دهش کرد یاد 
 یکی راه پیش آمدش ناگزیرهمی رفت بایست بر خیره خیر 
 پی اسپ و گویا زبان سوارز گرما و از تشنگی شد ز کار 
 پیاده شد از اسپ و ژوپین به دستهمی رفت پویان به کردار مست 
 همی جست بر چاره جستن رهیسوی آسمان کرد روی آنگهی