شاهنامه/پادشاهی نوذر ۱

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' شاهنامه  از فردوسی
(پادشاهی نوذر ۱)
'


 چو سوگ پدر شاه نوذر بداشتز کیوان کلاه کیی برفراشت 
 به تخت منوچهر بر بار دادبخواند انجمن را و دینار داد 
 برین برنیامد بسی روزگارکه بیدادگر شد سر شهریار 
 ز گیتی برآمد به هر جای غوجهان را کهن شد سر از شاه نو 
 چو او رسمهای پدر درنوشتابا موبدان و ردان تیز گشت 
 همی مردمی نزد او خوار شددلش برده‌ی گنج و دینار شد 
 کدیور یکایک سپاهی شدنددلیران سزاوار شاهی شدند 
 چو از روی کشور برآمد خروشجهانی سراسر برآمد به جوش 
 بترسید بیدادگر شهریارفرستاد کس نزد سام سوار 
 به سگسار مازندران بود سامفرستاد نوذر بر او پیام 
 خداوند کیوان و بهرام و هورکه هست آفریننده‌ی پیل و مور 
 نه دشواری از چیز برترمنشنه آسانی از اندک اندر بوش 
 همه با توانایی او یکیستاگر هست بسیار و گر اندکیست 
 کنون از خداوند خورشید و ماهثنا بر روان منوچهر شاه 
 ابر سام یل باد چندان درودکه آید همی ز ابر باران فرود 
 مران پهلوان جهاندیده راسرافراز گرد پسندیده را 
 همیشه دل و هوشش آباد بادروانش ز هر درد آزاد باد 
 شناسد مگر پهلوان جهانسخنها هم از آشکار و نهان 
 که تا شاه مژگان به هم برنهادز سام نریمان بسی کرد یاد 
 همیدون مرا پشت گرمی بدوستکه هم پهلوانست و هم شاه دوست 
 نگهبان کشور به هنگام شاهازویست رخشنده فرخ کلاه 
 کنون پادشاهی پرآشوب گشتسخنها از اندازه اندر گذشت 
 اگر برنگیرد وی آن گرز کینازین تخت پردخته ماند زمین 
 چو نامه بر سام نیرم رسیدیکی باد سرد از جگر برکشید 
 به شبگیر هنگام بانگ خروسبرآمد خروشیدن بوق و کوس 
 یکی لشکری راند از گرگسارکه دریای سبز اندرو گشت خوار 
 چو نزدیک ایران رسید آن سپاهپذیره شدندش بزرگان به راه 
 پیاده همه پیش سام دلیربرفتند و گفتند هر گونه دیر 
 ز بیدادی نوذر تاجورکه بر خیره گم کرد راه پدر 
 جهان گشت ویران ز کردار اویغنوده شد آن بخت بیدار اوی 
 بگردد همی از ره بخردیازو دور شد فره‌ی ایزدی 
 چه باشد اگر سام یل پهلواننشیند برین تخت روشن روان 
 جهان گردد آباد با داد اوبرویست ایران و بنیاد او 
 که ما بنده باشیم و فرمان کنیمروانها به مهرش گروگان کنیم 
 بدیشان چنین گفت سام سوارکه این کی پسندد ز من کردگار 
 که چون نوذری از نژاد کیانبه تخت کیی بر کمر بر میان 
 به شاهی مرا تاج باید بسودمحالست و این کس نیارد شنود 
 خود این گفت یارد کس اندر جهانچنین زهره دارد کس اندر نهان 
 اگر دختری از منوچهر شاهبران تخت زرین شدی با کلاه 
 نبودی جز از خاک بالین منبدو شاد بودی جهانبین من 
 دلش گر ز راه پدر گشت بازبرین برنیامد زمانی دراز 
 هنوز آهنی نیست زنگار خوردکه رخشنده دشوار شایدش کرد 
 من آن ایزدی فره باز آورمجهان را به مهرش نیاز آورم 
 شما بر گذشته پشیمان شویدبه نوی ز سر باز پیمان شوید 
 گر آمرزش کردگار سپهرنیابید و از نوذر شاه مهر 
 بدین گیتی اندر بود خشم شاهبه برگشتن آتش بود جایگاه 
 بزرگان ز کرده پشیمان شدندیکایک ز سر باز پیمان شدند 
 چو آمد به درگاه سام سوارپذیره شدش نوذر شهریار 
 به فرخ پی نامور پهلوانجهان سر به سر شد به نوی جوان 
 به پوزش مهان پیش نوذر شدندبه جان و به دل ویژه کهتر شدند 
 برافروخت نوذر ز تخت مهینشست اندر آرام با فرهی 
 جهان پهلوان پیش نوذر به پایپرستنده او بود و هم رهنمای 
 به نوذر در پندها را گشادسخنهای نیکو بسی کرد یاد 
 ز گرد فریدون و هوشنگ شاههمان از منوچهر زیبای گاه 
 که گیتی بداد و دهش داشتندبه بیداد بر چشم نگماشتند 
 دل او ز کژی به داد آوریدچنان کرد نوذر که او رای دید 
 دل مهتران را بدو نرم کردهمه داد و بنیاد آزرم کرد 
 چو گفته شد از گفتنیها همهبه گردنکشان و به شاه رمه 
 برون رفت با خلعت نوذریچه تخت و چه تاج و چه انگشتری 
 غلامان و اسپان زرین ستامپر از گوهر سرخ زرین دو جام 
 برین نیز بگذشت چندی سپهرنه با نوذر آرام بودش نه مهر 
 پس آنگه ز مرگ منوچهر شاهبشد آگهی تا به توران سپاه 
 ز نارفتن کار نوذر همانیکایک بگفتند با بدگمان 
 چو بشنید سالار ترکان پشنگچنان خواست کاید به ایران به جنگ 
 یکی یاد کرد از نیا زادشمهم از تور بر زد یکی تیز دم 
 ز کار منوچهر و از لشکرشز گردان و سالار و از کشورش 
 همه نامداران کشورش رابخواند و بزرگان لشکرش را 
 چو ارجسپ و گرسیوز و بارمانچو کلباد جنگی هژبر دمان 
 سپهبدش چون ویسه‌ی تیزچنگکه سالار بد بر سپاه پشنگ 
 جهان پهلوان پورش افراسیاببخواندش درنگی و آمد شتاب 
 سخن راند از تور و از سلم گفتکه کین زیر دامن نشاید نهفت 
 کسی را کجا مغز جوشیده نیستبرو بر چنین کار پوشیده نیست 
 که با ما چه کردند ایرانیانبدی را ببستند یک یک میان 
 کنون روز تندی و کین جستنسترخ از خون دیده گه شستنست 
 ز گفت پدر مغز افراسیاببرآمد ز آرام وز خورد و خواب 
 به پیش پدر شد گشاده زباندل آگنده از کین کمر برمیان 
 که شایسته‌ی جنگ شیران منمهم‌آورد سالار ایران منم 
 اگر زادشم تیغ برداشتیجهان را به گرشاسپ نگذاشتی 
 میان را ببستی به کین آوریبایران نکردی مگر سروری 
 کنون هرچه مانیده بود از نیاز کین جستن و چاره و کیمیا 
 گشادنش بر تیغ تیز منستگه شورش و رستخیز منست 
 به مغز پشنگ اندر آمد شتابچو دید آن سهی قد افراسیاب 
 بر و بازوی شیر و هم زور پیلوزو سایه گسترده بر چند میل 
 زبانش به کردار برنده تیغچو دریا دل و کف چو بارنده میغ 
 بفرمود تا برکشد تیغ جنگبه ایران شود با سپاه پشنگ 
 سپهبد چو شایسته بیند پسرسزد گر برآرد به خورشید سر 
 پس از مرگ باشد سر او به جایازیرا پسر نام زد رهنمای 
 چو شد ساخته کار جنگ آزمایبه کاخ آمد اغریرث رهنمای 
 به پیش پدر شد پراندیشه دلکه اندیشه دارد همی پیشه دل 
 چنین گفت کای کار دیده پدرز ترکان به مردی برآورده سر 
 منوچهر از ایران اگر کم شدستسپهدار چون سام نیرم شدست 
 چو گرشاسپ و چون قارن رزم زنجز این نامداران آن انجمن 
 تو دانی که با سلم و تور سترگچه آمد ازان تیغ زن پیر گرگ 
 نیا زادشم شاه توران سپاهکه ترگش همی سود بر چرخ و ماه 
 ازین در سخن هیچ گونه نراندبه آرام بر نامه‌ی کین نخواند 
 اگر ما نشوریم بهتر بودکزین جنبش آشوب کشور بود 
 پسر را چنین داد پاسخ پشنگکه افراسیاب آن دلاور نهنگ 
 یکی نره شیرست روز شکاریکی پیل جنگی گه کارزار 
 ترا نیز با او بباید شدنبه هر بیش و کم رای فرخ زدن 
 نبیره که کین نیا را نجستسزد گر نخوانی نژادش درست 
 چو از دامن ابر چین کم شودبیابان ز باران پر از نم شود 
 چراگاه اسپان شود کوه و دشتگیاها ز یال یلان برگذشت 
 جهان سر به سر سبز گردد ز خویدبه هامون سراپرده باید کشید 
 سپه را همه سوی آمل برانددلی شاد بر سبزه و گل براند 
 دهستان و گرگان همه زیر نعلبکوبید وز خون کنید آب لعل 
 منوچهر از آن جایگه جنگجویبه کینه سوی تور بنهاد روی 
 بکوشید با قارن رزم زندگر گرد گرشاسپ زان انجمن 
 مگر دست یابید بر دشت کینبرین دو سرافراز ایران زمین 
 روان نیاگان ما خوش کنیددل بدسگالان پرآتش کنید 
 چنین گفت با نامور نامجویکه من خون به کین اندر آرم به جوی 
 چو دشت از گیا گشت چون پرنیانببستند گردان توران میان 
 سپاهی بیامد ز ترکان و چینهم از گرزداران خاور زمین 
 که آن را میان و کرانه نبودهمان بخت نوذر جوانه نبود 
 چو لشکر به نزدیک جیحون رسیدخبر نزد پور فریدون رسید 
 سپاه جهاندار بیرون شدندز کاخ همایون به هامون شدند 
 به راه دهستان نهادند رویسپهدارشان قارن رزم‌جوی 
 شهنشاه نوذر پس پشت اویجهانی سراسر پر از گفت و گوی 
 چو لشکر به پیش دهستان رسیدتو گفتی که خورشید شد ناپدید 
 سراپرده‌ی نوذر شهریارکشیدند بر دشت پیش حصار 
 خود اندر دهستان نیاراست جنگبرین بر نیامد زمانی درنگ 
 که افراسیاب اندر ایران زمیندو سالار کرد از بزرگان گزین 
 شماساس و دیگر خزروان گردز لشکر سواران بدیشان سپرد 
 ز جنگ آوران مرد چون سی هزاربرفتند شایسته‌ی کارزار 
 سوی زابلستان نهادند رویز کینه به دستان نهادند روی 
 خبر شد که سام نریمان بمردهمی دخمه سازد ورا زال گرد 
 ازان سخت شادان شد افراسیاببدید آنکه بخت اندر آمد به خواب 
 بیامد چو پیش دهستان رسیدبرابر سراپرده‌ای برکشید 
 سپه را که دانست کردن شماربرو چارسد بار بشمر هزار 
 بجوشید گفتی همه ریگ و شخبیابان سراسر چو مور و ملخ 
 ابا شاه نوذر سد و چل هزارهمانا که بودند جنگی سوار 
 به لشکر نگه کرد افراسیابهیونی برافگند هنگام خواب 
 یکی نامه بنوشت سوی پشنگکه جستیم نیکی و آمد به چنگ 
 همه لشکر نوذر ار بشکریمشکارند و در زیر پی بسپریم 
 دگر سام رفت از در شهریارهمانا نیاید بدین کارزار 
 ستودان همی سازدش زال زرندارد همی جنگ را پای و پر 
 مرا بیم ازو بد به ایران زمینچو او شد ز ایران بجوییم کین 
 همانا شماساس در نیمروزنشستست با تاج گیتی فروز 
 به هنگام هر کار جستن نکوستزدن رای با مرد هشیار و دوست 
 چو کاهل شود مرد هنگام کارازان پس نیابد چنان روزگار 
 هیون تکاور برآورد پربشد نزد سالار خورشید فر 
 سپیده چو از کوه سر برکشیدطلایه به پیش دهستان رسید 
 میان دو لشکر دو فرسنگ بودهمه ساز و آرایش جنگ بود 
 یکی ترک بد نام او بارمانهمی خفته را گفت بیدار مان 
 بیامد سپه را همی بنگریدسراپرده‌ی شاه نوذر بدید 
 بشد نزد سالار توران سپاهنشان داد ازان لشکر و بارگاه 
 وزان پس به سالار بیدار گفتکه ما را هنر چند باید نهفت 
 به دستوری شاه من شیرواربجویم ازان انجمن کارزار 
 ببینند پیدا ز من دستبردجز از من کسی را نخوانند گرد 
 چنین گفت اغریرث هوشمندکه گر بارمان را رسد زین گزند 
 دل مرزبانان شکسته شودبرین انجمن کار بسته شود 
 یکی مرد بی‌نام باید گزیدکه انگشت ازان پس نباید گزید 
 پرآژنگ شد روی پور پشنگز گفتار اغریرث آمدش ننگ 
 بروی دژم گفت با بارمانکه جوشن بپوش و به زه کن کمان 
 تو باشی بران انجمن سرفرازبه انگشت دندان نیاید به گاز 
 بشد بارمان تا به دشت نبردسوی قارن کاوه آواز کرد 
 کزین لشکر نوذر نامدارکه داری که با من کند کارزار 
 نگه کرد قارن به مردان مردازان انجمن تا که جوید نبرد 
 کس از نامدارانش پاسخ ندادمگر پیرگشته دلاور قباد 
 دژم گشت سالار بسیار هوشز گفت برادر برآمد به جوش 
 ز خشمش سرشک اندر آمد به چشماز آن لشکر گشن بد جای خشم 
 ز چندان جوان مردم جنگجوییکی پیر جوید همی رزم اوی 
 دل قارن آزرده گشت از قبادمیان دلیران زبان برگشاد 
 که سال تو اکنون به جایی رسیدکه از جنگ دستت بباید کشید 
 تویی مایه‌ور کدخدای سپاههمی بر تو گردد همه رای شاه 
 بخون گر شود لعل مویی سپیدشوند این دلیران همه ناامید 
 شکست اندرآید بدین رزم‌گاهپر از درد گردد دل نیک‌خواه 
 نگه کن که با قارن رزم زنچه گوید قباد اندران انجمن 
 بدان ای برادر که تن مرگ راستسر رزم زن سودن ترگ راست 
 ز گاه خجسته منوچهر بازاز امروز بودم تن اندر گداز 
 کسی زنده بر آسمان نگذردشکارست و مرگش همی بشکرد 
 یکی را برآید به شمشیر هوشبدانگه که آید دو لشگر به جوش 
 تنش کرگس و شیر درنده راستسرش نیزه و تیغ برنده راست 
 یکی را به بستر برآید زمانهمی رفت باید ز بن بی‌گمان 
 اگر من روم زین جهان فراخبرادر به جایست با برز و شاخ 
 یکی دخمه‌ی خسروانی کندپس از رفتنم مهربانی کند 
 سرم را به کافور و مشک و گلابتنم را بدان جای جاوید خواب 
 سپار ای برادر تو پدرود باشهمیشه خرد تار و تو پود باش 
 بگفت این و بگرفت نیزه به دستبه آوردگه رفت چون پیل مست 
 چنین گفت با رزم زن بارمانکه آورد پیشم سرت را زمان 
 ببایست ماندن که خود روزگارهمی کرد با جان تو کارزار 
 چنین گفت مر بارمان را قبادکه یکچند گیتی مرا داد داد 
 به جایی توان مرد کاید زمانبیاید زمان یک زمان بی‌گمان 
 بگفت و برانگیخت شبدیز رابداد آرمیدن دل تیز را 
 ز شبگیر تا سایه گسترد هورهمی این برآن آن برین کرد زور 
 به فرجام پیروز شد بارمانبه میدان جنگ اندر آمد دمان 
 یکی خشت زد بر سرین قبادکه بند کمرگاه او برگشاد 
 ز اسپ اندر آمد نگونسار سرشد آن شیردل پیر سالار سر 
 بشد بارمان نزد افراسیابشکفته دو رخسار با جاه و آب 
 یکی خلعتش داد کاندر جهانکس از کهتران نستد آن از مهان 
 چو او کشته شد قارن رزمجویسپه را بیاورد و بنهاد روی 
 دو لشکر به کردار دریای چینتو گفتی که شد جنب جنبان زمین 
 درخشیدن تیغ الماس گونشده لعل و آهار داده به خون 
 به گرد اندرون همچو دریای آبکه شنگرف بارد برو آفتاب 
 پر از ناله‌ی کوس شد مغز میغپر از آب شنگرف شد جان تیغ 
 به هر سو که قارن برافگند اسپهمی تافت آهن چو آذرگشسپ 
 تو گفتی که الماس مرجان فشاندچه مرجان که در کین همی جان فشاند 
 ز قارن چو افراسیاب آن بدیدبزد اسپ و لشکر سوی او کشید 
 یکی رزم تا شب برآمد ز کوهبکردند و نامد دل از کین ستوه 
 چو شب تیره شد قارن رزمخواهبیاورد سوی دهستان سپاه 
 بر نوذر آمد به پرده سرایز خون برادر شده دل ز جای 
 ورا دید نوذر فروریخت آبازان مژه‌ی سیرنادیده خواب 
 چنین گفت کز مرگ سام سوارندیدم روان را چنین سوگوار 
 چو خورشید بادا روان قبادترا زین جهان جاودان بهر باد 
 کزین رزم وز مرگمان چاره نیستزمی را جز از گور گهواره نیست 
 چنین گفت قارن که تا زاده‌امتن پرهنر مرگ را داده‌ام 
 فریدون نهاد این کله بر سرمکه بر کین ایرج زمین بسپرم 
 هنوز آن کمربند نگشاده‌امهمان تیغ پولاد ننهاده‌ام 
 برادر شد آن مرد سنگ و خردسرانجام من هم برین بگذرد 
 انوشه بدی تو که امروز جنگبه تنگ اندر آورد پور پشنگ 
 چو از لشکرش گشت لختی تباهاز آسودگان خواست چندی سپاه 
 مرا دید با گرزه‌ی گاورویبیامد به نزدیک من جنگجوی 
 به رویش بران گونه اندر شدمکه با دیدگانش برابر شدم 
 یکی جادوی ساخت با من به جنگکه با چشم روشن نماند آب و رنگ 
 شب آمد جهان سر به سر تیره گشتمرا بازو از کوفتن خیره گشت 
 تو گفتی زمانه سرآید همیهوا زیر خاک اندر آید همی 
 ببایست برگشتن از رزمگاهکه گرد سپه بود و شب شد سیاه 
 برآسود پس لشکر از هر دو رویبرفتند روز دوم جنگجوی 
 رده برکشیدند ایرانیانچنان چون بود ساز جنگ کیان 
 چو افراسیاب آن سپه را بدیدبزد کوس رویین و صف برکشید 
 چنان شد ز گرد سواران جهانکه خورشید گفتی شد اندر نهان 
 دهاده برآمد ز هر دو گروهبیابان نبود ایچ پیدا ز کوه 
 برانسان سپه بر هم آویختندچو رود روان خون همی ریختند 
 به هر سو که قارن شدی رزمخواهفرو ریختی خون ز گرد سیاه 
 کجا خاستی گرد افراسیابهمه خون شدی دشت چون رود آب 
 سرانجام نوذر ز قلب سپاهبیامد به نزدیک او رزمخواه 
 چنان نیزه بر نیزه انداختندسنان یک به دیگر برافراختند 
 که بر هم نپیچد بران گونه مارشهان را چنین کی بود کارزار 
 چنین تا شب تیره آمد به تنگبرو خیره شد دست پور پشنگ 
 از ایران سپه بیشتر خسته شدوزان روی پیکار پیوسته شد 
 به بیچارگی روی برگاشتندبه هامون برافگنده بگذاشتند 
 دل نوذر از غم پر از درد بودکه تاجش ز اختر پر از گرد بود 
 چو از دشت بنشست آوای کوسبفرمود تا پیش او رفت توس 
 بشد توس و گستهم با او به هملبان پر ز باد و روان پر ز غم 
 بگفت آنک در دل مرا درد چیستهمی گفت چندی و چندی گریست 
 از اندرز فرخ پدر یاد کردپر از خون جگر لب پر از باد سرد 
 کجا گفته بودش که از ترک و چینسپاهی بیاید به ایران زمین 
 ازیشان ترا دل شود دردمندبسی بر سپاه تو آید گزند 
 ز گفتار شاه آمد اکنون نشانفراز آمد آن روز گردنکشان 
 کس از نامه‌ی نامداران نخواندکه چندین سپه کس ز ترکان براند 
 شما را سوی پارس باید شدنشبستان بیاوردن و آمدن 
 وزان جا کشیدن سوی زاوه کوهبران کوه البرز بردن گروه 
 ازیدر کنون زی سپاهان رویدوزین لشکر خویش پنهان روید 
 ز کار شما دل شکسته شوندبرین خستگی نیز خسته شوند 
 ز تخم فریدون مگر یک دو تنبرد جان ازین بی‌شمار انجمن 
 ندانم که دیدار باشد جزینیک امشب بکوشیم دست پسین 
 شب و روز دارید کارآگهانبجویید هشیار کار جهان 
 ازین لشکر ار بد دهند آگهیشود تیره این فر شاهنشهی 
 شما دل مدارید بس مستمندکه باید چنین بد ز چرخ بلند 
 یکی را به جنگ اندر آید زمانیکی با کلاه مهی شادمان 
 تن کشته با مرده یکسان شودطپد یک زمان بازش آسان شود 
 بدادش مران پندها چون سزیدپس آن دست شاهانه بیرون کشید 
 گرفت آن دو فرزند را در کنارفرو ریخت آب از مژه شهریار 
 ازان پس بیاسود لشکر دو روزسه دیگر چو بفروخت گیتی فروز 
 نبد شاه را روزگار نبردبه بیچارگی جنگ بایست کرد 
 ابا لشکر نوذر افراسیابچو دریای جوشان بد و رود آب 
 خروشیدن آمد ز پرده‌سرایابا ناله‌ی کوس و هندی درای 
 تبیره برآمد ز درگاه شاهنهادند بر سر ز آهن کلاه 
 به پرده‌سرای رد افراسیابکسی را سر اندر نیامد به خواب 
 همه شب همی لشکر آراستندهمی تیغ و ژوپین بپیراستند 
 زمین کوه تا کوه جوشن‌ورانبرفتند با گرزهای گران 
 نبد کوه پیدا ز ریگ و ز شخز دریا به دریا کشیدند نخ 
 بیاراست قارن به قلب اندرونکه با شاه باشد سپه را ستون 
 چپ شاه گرد تلیمان بخاستچو شاپور نستوه بر دست راست 
 ز شبگیر تا خور ز گردون بگشتنبد کوه پیدا نه دریا نه دشت 
 دل تیغ گفتی ببالد همیزمین زیر اسپان بنالد همی 
 چو شد نیزه‌ها بر زمین سایه‌دارشکست اندر آمد سوی مایه‌دار 
 چو آمد به بخت اندرون تیرگیگرفتند ترکان برو چیرگی 
 بران سو که شاپور نستوه بودپراگنده شد هرک انبوه بود 
 همی بود شاپور تا کشته شدسر بخت ایرانیان گشته شد 
 از انبوه ترکان پرخاشجویبه سوی دهستان نهادند روی 
 شب و روز بد بر گذرهاش جنگبرآمد برین نیز چندی درنگ 
 چو نوذر فرو هشت پی در حصاربرو بسته شد راه جنگ سوار 
 سواران بیاراست افراسیابگرفتش ز جنگ درنگی شتاب 
 یکی نامور ترک را کرد یادسپهبد کروخان ویسه نژاد 
 سوی پارس فرمود تا برکشیدبه راه بیابان سر اندر کشید 
 کزان سو بد ایرانیان را بنهبجوید بنه مردم بدتنه 
 چو قارن شنود آنکه افراسیابگسی کرد لشکر به هنگام خواب 
 شد از رشک جوشان و دل کرد تنگبر نوذر آمد بسان پلنگ 
 که توران شه آن ناجوانمرد مردنگه کن که با شاه ایران چه کرد 
 سوی روی پوشیدگان سپاهسپاهی فرستاد بی مر به راه 
 شبستان ماگر به دست آوردبرین نامداران شکست آورد 
 به ننگ اندرون سر شود ناپدیدبه دنب کروخان بباید کشید 
 ترا خوردنی هست و آب روانسپاهی به مهر تو دارد روان 
 همی باش و دل را مکن هیچ بدکه از شهریاران دلیری سزد 
 کنون من شوم بر پی این سپاهبگیرم بریشان ز هر گونه راه 
 بدو گفت نوذر که این رای نیستسپه را چو تو لشکرآرای نیست 
 ز بهر بنه رفت گستهم و توسبدانگه که برخاست آوای کوس 
 بدین زودی اندر شبستان رسدکند ساز ایشان چنان چون سزد 
 نشستند بر خوان و می خواستندزمانی دل از غم بپیراستند 
 پس آنگه سوی خان قارن شدندهمه دیده چون ابر بهمن شدند 
 سخن را فگندند هر گونه بنبران برنهادند یکسر سخن 
 که ما را سوی پارس باید کشیدنباید برین جایگاه آرمید 
 چو پوشیده رویان ایران سپاهاسیران شوند از بد کینه‌خواه 
 که گیرد بدین دشت نیزه به دستکرا باشد آرام و جای نشست 
 چو شیدوش و کشواد و قارن بهمزدند اندرین رای بر بیش و کم 
 چو نیمی گذشت از شب دیریازدلیران به رفتن گرفتند ساز 
 بدین روی دژدار بد گژدهمدلیران بیدار با او بهم 
 وزان روی دژ بارمان و سپاهابا کوس و پیلان نشسته به راه 
 کزو قارن رزم‌زن خسته بودبه خون برادر کمربسته بود 
 برآویخت چون شیر با بارمانسوی چاره جستن ندادش زمان 
 یکی نیزه زد بر کمربند اویکه بگسست بنیاد و پیوند اوی 
 سپه سر به سر دل شکسته شدندهمه یک ز دیگر گسسته شدند 
 سپهبد سوی پارس بنهاد رویابا نامور لشکر جنگ‌جوی 
 چو بشنید نوذر که قارن برفتدمان از پسش روی بنهاد و تفت 
 همی تاخت کز روز بد بگذردسپهرش مگر زیر پی نسپرد 
 چو افراسیاب آگهی یافت زویکه سوی بیابان نهادست روی 
 سپاه انجمن کرد و پویان برفتچو شیر از پسش روی بنهاد و تفت 
 چو تنگ اندر آمد بر شهریارهمش تاختن دید و هم کارزار 
 بدان سان که آمد همی جست راهکه تا بر سر آرد سری بی‌کلاه 
 شب تیره تا شد بلند آفتابهمی گشت با نوذر افراسیاب 
 ز گرد سواران جهان تار شدسرانجام نوذر گرفتار شد 
 خود و نامداران هزار و دویستتو گفتی کشان بر زمین جای نیست 
 بسی راه جستند و بگریختندبه دام بلا هم برآویختند 
 چنان لشکری را گرفته به بندبیاورد با شهریار بلند 
 اگر با تو گردون نشیند به رازهم از گردش او نیابی جواز 
 همو تاج و تخت بلندی دهدهمو تیرگی و نژندی دهد 
 به دشمن همی ماند و هم به دوستگهی مغز یابی ازو گاه پوست