شاهنامه/داستان سیاوش ۲

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' شاهنامه  از فردوسی
(داستان سیاوش ۲)
'


 وزان تخت برخاست با خشم و جنگبدو اندر آویخت سودابه چنگ 
 بدو گفت من راز دل پیش توبگفتم نهان از بداندیش تو 
 مرا خیره خواهی که رسوا کنیبه پیش خردمند رعنا کنی 
 بزد دست و جامه بدرید پاکبه ناخن دو رخ را همی کرد چاک 
 برآمد خروش از شبستان اویفغانش ز ایوان برآمد به کوی 
 یکی غلغل از باغ و ایوان بخاستکه گفتی شب رستخیزست راست 
 به گوش سپهبد رسید آگهیفرود آمد از تخت شاهنشهی 
 پراندیشه از تخت زرین برفتبه سوی شبستان خرامید تفت 
 بیامد چو سودابه را دید رویخراشیده و کاخ پر گفت و گوی 
 ز هر کس بپرسید و شد تنگ​دلندانست کردار آن سنگ دل 
 خروشید سودابه در پیش اویهمی ریخت آب و همی کند موی 
 چنین گفت کامد سیاوش به تختبرآراست چنگ و برآویخت سخت 
 که جز تو نخواهم کسی را ز بنجز اینت همی راند باید سخن 
 که از تست جان و دلم پر ز مهرچه پرهیزی از من تو ای خوب چهر 
 بینداخت افسر ز مشکین سرمچنین چاک شد جامه اندر برم 
 پراندیشه شد زان سخن شهریارسخن کرد هرگونه را خواستار 
 به دل گفت ار این راست گوید همیوزین​گونه زشتی نجوید همی 
 سیاووش را سر بباید بریدبدینسان بودبند بد را کلید 
 خردمند مردم چه گوید کنونخوی شرم ازین داستان گشت خون 
 کسی را که اندر شبستان بدندهشیوار و مهترپرستان بدند 
 گسی کرد و بر گاه تنها بماندسیاووش و سودابه را پیش خواند 
 به هوش و خرد با سیاووش گفتکه این راز بر من نشاید نهفت 
 نکردی تو این بد که من کرده​امز گفتار بیهوده آزرده​ام 
 چرا خواندم در شبستان تراکنون غم مرا بود و دستان ترا 
 کنون راستی جوی و با من بگویسخن بر چه سانست بنمای روی 
 سیاووش گفت آن کجا رفته بودوزان در که سودابه آشفته بود 
 چنین گفت سودابه کاین نیست راستکه او از بتان جز تن من نخواست 
 بگفتم همه هرچ شاه جهانز دینار وز گنج آراسته 
 بگفتم که چندین برین بر نهمهمه نیکویها به دختر دهم 
 مرا گفت با خواسته کار نیستبه دختر مرا راه دیدار نیست 
 ترا بایدم زین میان گفت بسنه گنجم به کارست بی تو نه کس 
 مرا خواست کارد به کاری به چنگدو دست اندر آویخت چون سنگ تنگ 
 نکردمش فرمان همی موی منبکند و خراشیده شد روی من 
 یکی کودکی دارم اندر نهانز پشت تو ای شهریار جهان 
 ز بس رنج کشتنش نزدیک بودجهان پیش من تنگ و تاریک بود 
 چنین گفت با خویشتن شهریارکه گفتار هر دو نیاید به کار 
 برین کار بر نیست جای شتابکه تنگی دل آرد خرد را به خواب 
 نگه کرد باید بدین در نخستگواهی دهد دل چو گردد درست 
 ببینم کزین دو گنهکار کیستببادافره​ی بد سزاوار کیست 
 بدان بازجستن همی چاره جستببویید دست سیاوش نخست 
 بر و بازو و سرو بالای اوسراسر ببویید هرجای او 
 ز سودابه بوی می و مشک نابهمی یافت کاووس بوی گلاب 
 ندید از سیاوش بدان گونه بوینشان بسودن نبود اندروی 
 غمی گشت و سودابه را خوار کرددل خویشتن را پرآزار کرد 
 به دل گفت کاین را به شمشیر تیزبباید کنون کردنش ریز ریز 
 ز هاماوران زان پس اندیشه کردکه آشوب خیزد پرآواز و درد 
 و دیگر بدانگه که در بند بودبر او نه خویش و نه پیوند بود 
 پرستار سودابه بد روز و شبکه پیچید ازان درد و نگشاد لب 
 سه دیگر که یک دل پر از مهر داشتببایست زو هر بد اندر گذاشت 
 چهارم کزو کودکان داشت خردغم خرد را خوار نتوان شمرد 
 سیاوش ازان کار بد بی​گناهخردمندی وی بدانست شاه 
 بدو گفت ازین خود میندیش هیچهشیواری و رای و دانش بسیچ 
 مکن یاد این هیچ و با کس مگوینباید که گیرد سخن رنگ و بوی 
 چو دانست سودابه کاو گشت خوارهمان سرد شد بر دل شهریار 
 یکی چاره جست اندر آن کار زشتز کینه درختی بنوی بکشت 
 زنی بود با او سپرده درونپر از جادوی بود و رنگ و فسون 
 گران بود اندر شکم بچه داشتهمی از گرانی به سختی گذاشت 
 بدو راز بگشاد و زو چاره جستکز آغاز پیمانت خواهم نخست 
 چو پیمان ستد چیز بسیار دادسخن گفت ازین در مکن هیچ یاد 
 یکی دارویی ساز کاین بفگنیتهی مانی و راز من نشکنی 
 مگر کاین همه بند و چندین دروغبدین بچگان تو باشد فروغ 
 به کاووس گویم که این از منندچنین کشته بر دست اهریمنند 
 مگر کین شود بر سیاوش درستکنون چاره​ی این ببایدت جست 
 گرین نشنوی آب من نزد شاهشود تیره و دور مانم ز گاه 
 بدو گفت زن من ترا بنده​امبفرمان و رایت سرافگنده​ام 
 چو شب تیره شد داوری خورد زنکه بفتاد زو بچه​ی اهرمن 
 دو بچه چنان چون بود دیوزادچه گونه بود بچه جادو نژاد 
 نهان کرد زن را و او خود بخفتفغانش برآمد ز کاخ نهفت 
 در ایوان پرستار چندانک بودبه نزدیک سودابه رفتند زود 
 یکی طشت زرین بیارید پیشبگفت آن سخن با پرستار خویش 
 نهاد اندران بچه​ی اهرمنخروشید و بفگند بر جامه تن 
 دو کودک بدیدند مرده به طشتاز ایوان به کیوان فغان برگذشت 
 چو بشنید کاووس از ایوان خروشبلرزید در خواب و بگشاد گوش 
 بپرسید و گفتند با شهریارکه چون گشت بر ماه​رخ روزگار 
 غمی گشت آن شب نزد هیچ دمبه شبگیر برخاست و آمد دژم 
 برانگونه سودابه را خفته دیدسراسر شبستان برآشفته دید 
 دو کودک بران گونه بر طشت زرفگنده به خواری و خسته جگر 
 ببارید سودابه از دیده آببدو گفت روشن ببین آفتاب 
 همی گفت بنگر چه کرد از بدیبه گفتار او خیره ایمن شدی 
 دل شاه کاووس شد بدگمانبرفت و در اندیشه شد یک زمان 
 همی گفت کاین را چه درمان کنمنشاید که این بر دل آسان کنم 
 ازان پس نگه کرد کاووس شاهکسی را که کردی به اختر نگاه 
 بجست و ز ایشان بر خویش خواندبپرسید و بر تخت زرین نشاند 
 ز سودابه و رزم هاماورانسخن گفت هرگونه با مهتران 
 بدان تا شوند آگه از کار اویبدانش بدانند کردار اوی 
 وزان کودکان نیز بسیار گفتهمی داشت پوشیده اندر نهفت 
 همه زیج و صرلاب برداشتنبران کار یک هفته بگذاشتند 
 سرانجام گفتند کاین کی بودبه جامی که زهر افگنی می بود 
 دو کودک ز پشت کسی دیگرندنه از پشت شاه و نه زین مادرند 
 گر از گوهر شهریاران بدیازین زیجها جستن آسان بدی 
 نه پیداست رازش درین آسماننه اندر زمین این شگفتی بدان 
 نشان بداندیش ناپاک زنبگفتند با شاه در انجمن 
 نهان داشت کاووس و باکس نگفتهمی داشت پوشیده اندر نهفت 
 برین کار بگذشت یک هفته نیزز جادو جهان را برآمد قفیز 
 بنالید سودابه و داد خواستز شاه جهاندار فریاد خواست 
 همی گفت همداستانم ز شاهبه زخم و به افگندن از تخت و گاه 
 ز فرزند کشته بپیچد دلمزمان تا زمان سر ز تن بگسلم 
 بدو گفت ای زن تو آرام گیرچه گویی سخنهای نادلپذیر 
 همه روزبانان درگاه شاهبفرمود تا برگرفتند راه 
 همه شهر و برزن به پای آورندزن بدکنش را بجای آورند 
 به نزدیکی اندر نشان یافتندجهان دیدگان نیز بشتافتند 
 کشیدند بدبخت زن را ز راهبه خواری ببردند نزدیک شاه 
 به خوبی بپرسید و کردش امیدبسی روز را داد نیزش نوید 
 وزان پس به خواری و زخم و به بندبه پردخت از او شهریار بلند 
 نبد هیچ خستو بدان داستاننبد شاه پرمایه همداستان 
 بفرمود کز پیش بیرون برندبسی چاره جویند و افسون برند 
 چو خستو نیاید میانش به ارببرید و این دانم آیین و فر 
 ببردند زن را ز درگاه شاهز شمشیر گفتند وز دار و چاه 
 چنین گفت جادو که من بی​گناهچه گویم بدین نامور پیشگاه 
 بگفتند باشاه کاین زن چه گفتجهان آفرین داند اندر نهفت 
 به سودابه فرمود تا رفت پیشستاره شمر گفت گفتار خویش 
 که این هر دو کودک ز جادو زنندپدیدند کز پشت اهریمنند 
 چنین پاسخ آورد سودابه بازکه نزدیک ایشان جز اینست راز 
 فزونستشان زین سخن در نهفتز بهر سیاوش نیارند گفت 
 ز بیم سپهبد گو پیلتنبلرزد همی شیر در انجمن 
 کجا زور دارد به هشتاد پیلببندد چو خواهد ره آب نیل 
 همان لشکر نامور سدهزارگریزند ازو در صف کارزار 
 مرا نیز پایاب او چون بودمگر دیده همواره پرخون بود 
 جزان کاو بفرماید اخترشناسچه گوید سخن وز که دارد سپاس 
 تراگر غم خرد فرزند نیستمرا هم فزون از تو پیوند نیست 
 سخن گر گرفتی چنین سرسریبدان گیتی افگندم این داوری 
 ز دیده فزون زان ببارید آبکه بردارد از رود نیل آفتاب 
 سپهبد ز گفتار او شد دژمهمی زار بگریست با او بهم 
 گسی کرد سودابه را خسته دلبران کار بنهاد پیوسته دل 
 چنین گفت کاندر نهان این سخنپژوهیم تا خود چه آید به بن 
 ز پهلو همه موبدان را بخواندز سودابه چندی سخنها براند 
 چنین گفت موبد به شاه جهانکه درد سپهبد نماند نهان 
 چو خواهی که پیدا کنی گفت​وگویبباید زدن سنگ را بر سبوی 
 که هر چند فرزند هست ارجمنددل شاه از اندیشه یابد گزند 
 وزین دختر شاه هاماورانپر اندیشه گشتی به دیگر کران 
 ز هر در سخن چون بدین گونه گشتبر آتش یکی را بباید گذشت 
 چنین است سوگند چرخ بلندکه بر بیگناهان نیاید گزند 
 جهاندار سودابه را پیش خواندهمی با سیاوش بگفتن نشاند 
 سرانجام گفت ایمن از هر دواننگردد مرا دل نه روشن روان 
 مگر کاتش تیز پیدا کندگنه کرده را زود رسوا کند 
 چنین پاسخ آورد سودابه پیشکه من راست گویم به گفتار خویش 
 فگنده دو کودک نمودم بشاهازین بیشتر کس نبیند گناه 
 سیاووش را کرد باید درستکه این بد بکرد و تباهی بجست 
 به پور جوان گفت شاه زمینکه رایت چه بیند کنون اندرین 
 سیاوش چنین گفت کای شهریارکه دوزخ مرا زین سخن گشت خوار 
 اگر کوه آتش بود بسپرمازین تنگ خوارست اگر بگذرم 
 پراندیشه شد جان کاووس کیز فرزند و سودابه​ی نیک​پی 
 کزین دو یکی گر شود نابکارازان پس که خواند مرا شهریار 
 چو فرزند و زن باشدم خون و مغزکرا بیش بیرون شود کار نغز 
 همان به کزین زشت کردار دلبشویم کنم چاره​ی دلگسل 
 چه گفت آن سپهدار نیکوسخنکه با بددلی شهریاری مکن 
 به دستور فرمود تا ساروانهیون آرد از دشت سد کاروان 
 هیونان به هیزم کشیدن شدندهمه شهر ایران به دیدن شدند 
 به سد کاروان اشتر سرخ مویهمی هیزم آورد پرخاشجوی 
 نهادند هیزم دو کوه بلندشمارش گذر کرد بر چون و چند 
 ز دور از دو فرسنگ هرکش بدیدچنین جست و جوی بلا را کلید 
 همی خواست دیدن در راستیز کار زن آید همه کاستی 
 چو این داستان سر به سر بشنویبه آید ترا گر بدین بگروی 
 نهادند بر دشت هیزم دو کوهجهانی نظاره شده هم گروه 
 گذر بود چندان که گویی سوارمیانه برفتی به تنگی چهار 
 بدانگاه سوگند پرمایه شاهچنین بود آیین و این بود راه 
 وزان پس به موبد بفرمود شاهکه بر چوب ریزند نفط سیاه 
 بیآمد دو سد مرد آتش فروزدمیدند گفتی شب آمد به روز 
 نخستین دمیدن سیه شد ز دودزبانه برآمد پس از دود زود 
 زمین گشت روشنتر از آسمانجهانی خروشان و آتش دمان 
 سراسر همه دشت بریان شدندبران چهر خندانش گریان شدند 
 سیاوش بیامد به پیش پدریکی خود زرین نهاده به سر 
 هشیوار و با جامهای سپیدلبی پر ز خنده دلی پرامید 
 یکی تازیی بر نشسته سیاههمی خاک نعلش برآمد به ماه 
 پراگنده کافور بر خویشتنچنان چون بود رسم و ساز کفن 
 بدانگه که شد پیش کاووس بازفرود آمد از باره بردش نماز 
 رخ شاه کاووس پر شرم دیدسخن گفتنش با پسر نرم دید 
 سیاوش بدو گفت انده مدارکزین سان بود گردش روزگار 
 سر پر ز شرم و بهایی مراستاگر بیگناهم رهایی مراست 
 ور ایدونک زین کار هستم گناهجهان آفرینم ندارد نگاه 
 به نیروی یزدان نیکی دهشکزین کوه آتش نیابم تپش 
 خروشی برآمد ز دشت و ز شهرغم آمد جهان را ازان کار بهر 
 چو از دشت سودابه آوا شنیدبرآمد به ایوان و آتش بدید 
 همی خواست کاو را بد آید برویهمی بود جوشان پر از گفت و گوی 
 جهانی نهاده به کاووس چشمزبان پر ز دشنام و دل پر ز خشم 
 سیاوش سیه را به تندی بتاختنشد تنگدل جنگ آتش بساخت 
 ز هر سو زبانه همی برکشیدکسی خود و اسپ سیاوش ندید 
 یکی دشت با دیدگان پر ز خونکه تا او کی آید ز آتش برون 
 چو او را بدیدند برخاست غوکه آمد ز آتش برون شاه نو 
 اگر آب بودی مگر تر شدیز تری همه جامه بی​بر شدی 
 چنان آمد اسپ و قبای سوارکه گفتی سمن داشت اندر کنار 
 چو بخشایش پاک یزدان بوددم آتش و آب یکسان بود 
 چو از کوه آتش به هامون گذشتخروشیدن آمد ز شهر و ز دشت 
 سواران لشکر برانگیختندهمه دشت پیشش درم ریختند 
 یکی شادمانی بد اندر جهانمیان کهان و میان مهان 
 همی داد مژده یکی را دگرکه بخشود بر بیگنه دادگر 
 همی کند سودابه از خشم مویهمی ریخت آب و همی خست روی 
 چو پیش پدر شد سیاووش پاکنه دود و نه آتش نه گرد و نه خاک 
 فرود آمد از اسپ کاووس شاهپیاده سپهبد پیاده سپاه 
 سیاووش را تنگ در برگرفتز کردار بد پوزش اندر گرفت 
 سیاوش به پیش جهاندار پاکبیامد بمالید رخ را به خاک 
 که از تف آن کوه آتش برستهمه کامه​ی دشمنان گشت پست 
 بدو گفت شاه ای دلیر جوانکه پاکیزه تخمی و روشن روان 
 چنانی که از مادر پارسابزاید شود در جهان پادشا 
 به ایوان خرامید و بنشست شادکلاه کیانی به سر برنها 
 می آورد و رامشگران را بخواندهمه کامها با سیاوش براند 
 سه روز اندر آن سور می در کشیدنبد بر در گنج بند و کلید 
 چهارم به تخت کیی برنشستیکی گرزه​ی گاو پیکر به دست 
 برآشفت و سودابه را پیش خواندگذشت سخنها برو بر براند 
 که بی​شرمی و بد بسی کرده​ایفراوان دل من بیازرده​ای 
 یکی بد نمودی به فرجام کارکه بر جان فرزند من زینهار 
 بخوردی و در آتش انداختیبرین گونه بر جادویی ساختی 
 نیاید ترا پوزش اکنون به کاربپرداز جای و برآرای کار 
 نشاید که باشی تو اندر زمینجز آویختن نیست پاداش این 
 بدو گفت سودابه کای شهریارتو آتش بدین تارک من ببار 
 مرا گر همی سر بباید بریدمکافات این بد که بر من رسید 
 بفرمای و من دل نهادم بریننبود آتش تیز با او به کین 
 سیاوش سخن راست گوید همیسیاوش سخن راست گوید همی 
 همه جادوی زال کرد اندریننخواهم که داری دل از من بکین 
 بدو گفت نیرنگ داری هنوزنگردد همی پشت شوخیت کوز 
 به ایرانیان گفت شاه جهانکزین بد که این ساخت اندر نهان 
 چه سازم چه باشد مکافات اینهمه شاه را خواندند آفرین 
 که پاداش این آنکه بیجان شودز بد کردن خویش پیچان شود 
 که پاداش این آنکه بیجان شودز بد کردن خویش پیچان شود 
 به دژخیم فرمود کاین را به کویز دار اندر آویز و برتاب روی 
 چو سودابه را روی برگاشتندشبستان همه بانگ برداشتند 
 دل شاه کاووس پردرد شدنهان داشت رنگ رخش زرد شد 
 سیاووش را گفت بخشیدمشازان پس که خون ریختن دیدمش 
 سیاوش ببوسید تخت پدروزان تخت برخاست و آمد بدر 
 شبستان همه پیش سودابه بازدویدند و بردند او را نماز 
 برین گونه بگذشت یک روزگاربرو گرمتر شد دل شهریار 
 چنان شد دلش باز از مهر اویکه دیده نه برداشت از چهر اوی 
 دگر باره با شهریار جهانهمی جادوی ساخت اندر نهان 
 بدان تا شود با سیاووش بدبدانسان که از گوهر او سزد 
 ز گفتار او شاه شد در گماننکرد ایچ بر کس پدید از مهان 
 بجایی که کاری چنین اوفتادخرد باید و دانش و دین و داد 
 چنان چون بود مردم ترسکاربرآید به کام دل مرد کار 
 بجایی که زهر آگند روزگارازو نوش خیره مکن خواستار 
 تو با آفرینش بسنده نه​ایمشو تیز گر پرورنده نه​ای 
 چنین​ست کردار گردان سپهرنخواهد گشادن همی بر تو چهر 
 برین داستان زد یکی رهنمونکه مهری فزون نیست از مهر خون 
 چو فرزند شایسته آمد پدیدز مهر زنان دل بباید برید 
 به مهر اندرون بود شاه جهانکه بشنید گفتار کارآگهان 
 که افراسیاب آمد و سدهزارگزیده ز ترکان شمرده سوار 
 سوی شهر ایران نهادست رویوزو گشت کشور پر از گفت و گوی 
 دل شاه کاووس ازان تنگ شدکه از بزم رایش سوی جنگ شد 
 یکی انجمن کرد از ایرانیانکسی را که بد نیکخواه کیان 
 بدیشان چنین گفت کافراسیابز باد و ز آتش ز خاک و ز آب 
 همانا که ایزد نکردش سرشتمگر خود سپهرش دگرگونه کشت 
 که چندین به سوگند پیمان کندزبان را به خوبی گروگان کند 
 چو گردآورد مردم کینه جویبتابد ز پیمان و سوگند روی 
 جز از من نشاید ورا کینه خواهکنم روز روشن بدو بر سیاه 
 مگر گم کنم نام او در جهانوگر نه چو تیر از کمان ناگهان 
 سپه سازد و رزم ایران کندبسی زین بر و بوم ویران کند 
 بدو گفت موبد چه باید سپاهچو خود رفت باید به آوردگاه 
 چرا خواسته داد باید بباددر گنج چندین چه باید گشاد 
 دو بار این سر نامور گاه خویشسپردی به تیزی به بدخواه خویش 
 کنون پهلوانی نگه کن گزینسزاوار جنگ و سزاوار کین 
 چنین داد پاسخ بدیشان که مننبینم کسی را بدین انجمن 
 که دارد پی و تاب افراسیابمرا رفت باید چو کشتی بر آب 
 شما بازگردید تا من کنونبپیچم یکی دل برین رهنمون 
 سیاوش ازان دل پراندیشه کردروان را از اندیشه چون بیشه کرد 
 به دل گفت من سازم این رزمگاهروان را از اندیشه چون بیشه کرد 
 به دل گفت من سازم این رزمگاهبه خوبی بگویم بخواهم ز شاه 
 مگر کم رهایی دهد دادگرز سودابه و گفت و گوی پدر 
 دگر گر ازین کار نام آورمچنین لشکری را به دام آورم 
 بشد با کمر پیش کاووس شاهبدو گفت من دارم این پایگاه 
 که با شاه توران بجویم نبردسر سروران اندر آرم به گرد 
 چنین بود رای جهان آفرینکه او جان سپارد به توران زمین 
 به رای و به اندیشه​ی نابکارکجا بازگردد بد روزگار 
 بدین کار همداستان شد پدرکه بندد برین کین سیاوش کمر 
 ازو شادمان گشت و بنواختشبه نوی یکی پایگه ساختش 
 بدو گفت گنج و گهر پیش تستتو گویی سپه سر به سر خویش تست 
 ز گفتار و کردار و از آفرینکه خوانند بر تو به ایران زمین 
 گو پیلتن را بر خویش خواندبسی داستانهای نیکو براند 
 بدو گفت همزور تو پیل نیستچو گرد پی رخش تو نیل نیست 
 ز گیتی هنرمند و خامش تویکه پروردگار سیاوش توی 
 چو آهن ببندد به کان در گهرگشاده شود چون تو بستی کمر 
 سیاوش بیامد کمر بر میانسخن گفت با من چو شیر ژیان 
 همی خواهد او جنگ افراسیابسخن گفت با من چو شیر ژیان 
 همی خواهد او جنگ افراسیابتو با او برو روی ازو برمتاب 
 چو بیدار باشی تو خواب آیدمچو آرام یابی شتاب آیدم 
 جهان ایمن از تیر و شمشیر تستسر ماه با چرخ در زیر تست 
 تهمتن بدو گفت من بنده​امسخن هرچ گویی نیوشنده​ام 
 سیاوش پناه و روان منستسر تاج او آسمان منست 
 چو بشنید ازو آفرین کرد و گفتبرآمد بیامد سپهدار توس 
 به درگاه بر انجمن شد سپاهدر گنج دینار بگشاد شاه 
 ز شمشیر و گرز و کلاه و کمهمان خود و درع و سنان و سپر 
 به گنجی که بد جامه​ی نابریدفرستاد نزد سیاوش کلید 
 که بر جان و بر خواسته کدخدایتوی ساز کن تا چه آیدت رای 
 گزین کرد ازان نامداران سواردلیران جنگی ده و دو هزار 
 هم از پهلو و پارس و کوچ و بلوچز گیلان جنگی و دشت سرو 
 سپرور پیاده ده و دو هزارگزین کرد شاه از در کارزار 
 از ایران هرآنکس که گوزاده بوددلیر و خردمند و آزاده بود 
 به بالا و سال سیاوش بدنخردمند و بیدار و خامش بدند 
 ز گردان جنگی و نام​آورانچو بهرام و چون زنگه​ی شاوران 
 همان پنج موبد از ایرانیانبرافراختند اختر کاویان 
 بفرمود تا جمله بیرون شدندز پهلو سوی دشت و هامون شدند 
 تو گفتی که اندر زمین جای نیستکه بر خاک او نعل را پای نیست 
 سراندر سپهر اختر کاویانچو ماه درخشنده اندر میان 
 ز پهلو برون رفت کاووس شاهیکی تیز برگشت گرد سپاه 
 یکی آفرین کرد پرمایه کیکه ای نامداران فرخنده پی 
 مبادا جز از بخت همراهتانشده تیره دیدار بدخواهتان 
 به نیک اختر و تندرستی شدنبه پیروزی و شاد باز آمدن 
 وزان جایگه کوس بر پیل بستبه گردان بفرمود و خود برنشست 
 دو دیده پر از آب کاووس شاههمی بود یک روز با او به راه 
 سرانجام مر یکدگر را کنارگرفتند هر دو چو ابر بهار 
 ز دیده همی خون فرو ریختندبه زاری خروشی برانگیختند 
 گواهی همی داد دل در شدنکه دیدار ازان پس نخواهد بدن 
 چنین است کردار گردنده دهرگهی نوش بار آورد گاه زهر 
 سوی گاه بنهاد کاووس رویسیاوش ابا لشکر جنگ​جوی 
 سوی گاه بنهاد کاووس رویسیاوش ابا لشکر جنگ​جوی 
 سپه را سوی زابلستان کشیدابا پیلتن سوی دستان کشید 
 همی بود یکچند با رود و میبه نزدیک دستان فرخنده پی 
 گهی با تهمتن بدی می بدستگهی با زواره گزیدی نشست 
 گهی شاد بر تخت دستان بدیگهی در شکار و شبستان بدی 
 چو یک ماه بگذشت لشکر براندگوپیلتن رفت و دستان بماند 
 سپاهی برفتند با پهلوانز زابل هم از کابل و هندوان 
 ز هر سو که بد نامور لشکریبخواند و بیامد به شهر هری 
 ازیشان فراوان پیاده ببردبنه زنگه​ی شاوران را سپرد 
 سوی طالقان آمد و مرورودسپهرش همی داد گفتی درود 
 ازانپس بیامد به نزدیک بلخنیازرد کس را به گفتار تلخ 
 وزان روی گرسیوز و بارمانکشیدند لشکر چو باد دمان 
 سپهرم بد و بارمان پیش روخبر شد بدیشان ز سالار ن 
 که آمد سپاهی و شاهی جواناز ایران گو پیلتن پهلوان 
 هیونی به نزدیک افراسیاببرافگند برسان کشتی برآب 
 که آمد ز ایران سپاهی گرانسپهبد سیاووش و با او سران 
 سپه کش چو رستم گو پیلتنبه یک دست خنجر به دیگر کفن 
 تو لشکر بیاری و چندین مپایکه از باد کشتی بجنبد ز جای 
 برانگیخت برسان آتش هیونکزین سان سخن راند با رهنمون 
 سیاووش زین سو به پاسخ نماندسوی بلخ چون باد لشکر براند 
 چو تنگ اندر آمد ز ایران سپاهنشایست کردن به پاسخ نگاه 
 نگه کرد گرسیوز جنگ​جویجز از جنگ جستن ندید ایچ روی 
 چو ز ایران سپاه اندر آمد به تنگبه دروازه​ی بلخ برخاست جنگ 
 دو جنگ گران کرده شد در سه روزبیامد سیاووش لشکر فروز 
 پیاده فرستاد بر هر دریبه بلخ اندر آمد گران لشکری 
 گریزان سپهرم بدان روی آببشدبا سپه نزد افراسیاب