شاهنامه/داستان سیاوش ۱۱

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' شاهنامه  از فردوسی
(داستان سیاوش ۱۱)
'


 که روز و شبان بر تو فرخنده بادسر بدسگالان تو کنده باد 
 که با برز و اورندی و رای و فرترا داد داور هنر با گهر 
 ز بالا به ایوان نهادند رویپراندیشه مغز و روان راه‌جوی 
 چو نزد فرنگیس رفتند بازسخن رفت چندی ز راه دارز 
 بدان تا نهانی بود کارشاننباشد کسی آگه از رازشان 
 فرنگیس چون روی بهزاد دیدشد از آب دیده رخش ناپدید 
 دو رخ را به یال و برش بر نهادز درد سیاوش بسی کرد یاد 
 چو آب دو دیده پراگنده کردسبک سر سوی گنج آگنده کرد 
 به ایوان یکی گنج بودش نهاننبد زان کسی آگه اندر جهان 
 یکی گنج آگنده دینار بودزره بود و یاقوت بسیار بود 
 همان گنج گوپال و برگستوانهمان خنجر و تیغ و گرز گران 
 در گنج بگشاد پیش پسرپر از خون رخ از درد خسته جگر 
 چنین گفت با گیو کای برده رنجببین تا ز گوهر چه خواهی ز گنج 
 ز دینار وز گوهر شاهوارز یاقوت وز تاج گوهرنگار 
 ببوسید پیشش زمین پهلوانبدو گفت کای مهتر بانوان 
 همه پاسبانیم و گنج آن تستفدی کردن جان و رنج آن تست 
 زمین از تو گردد بهار بهشتسپهر از تو زاید همی خوب و زشت 
 جهان پیش فرزند تو بنده بادسر بدسگالانش افگنده باد 
 چو افتاد بر خواسته چشم گیوگزین کرد درع سیاووش نیو 
 ز گوهر که پرمایه‌تر یافتندببردند چندانک برتافتند 
 همان ترگ و پرمایه برگستوانسلیحی که بود از در پهلوان 
 سر گنج را شاه کرد استواربه راه بیابان برآراست کار 
 چو این کرده شد برنهادند زینبران باد پایان باآفرین 
 فرنگیس ترگی به سر بر نهادبرفتند هر سه به کردار باد 
 سران سوی ایران نهادند گرمنهانی چنان چون بود نرم نرم 
 بشد شهر یکسر پر از گفت و گویکه خسرو به ایران نهادست روی 
 نماند این سخن یک زمان در نهفتکس آمد به نزدیک پیران بگفت 
 که آمد ز ایران سرافراز گیوبه نزدیک بیدار دل شاه نیو 
 سوی شهر ایران نهادند رویفرنگیس و شاه و گو جنگ‌جوی 
 چو بشنید پیران غمی گشت سختبلرزید برسان برگ درخت 
 ز گردان گزین کرد کلباد راچو نستیهن و گرد پولاد را 
 بفرمود تا ترک سیسد سواربرفتند تازان بران کارزار 
 سر گیو بر نیزه سازید گفتفرنگیس را خاک باید نهفت 
 ببندید کیخسرو شوم رابداختر پی او بر و بوم را 
 سپاهی برین گونه گرد و جوانبرفتند بیدار دو پهلوان 
 فرنگیس با رنج دیده پسربه خواب اندر آورده بودند سر 
 ز پیمودن راه و رنج شبانجهانجوی را گیو بد پاسبان 
 دو تن خفته و گیو با رنج و خشمبه راه سواران نهاده دو چشم 
 به برگستوان اندرون اسپ گیوچنان چون بود ساز مردان نیو 
 زره در بر و بر سرش بود ترگدل ارغنده و تن نهاده به مرگ 
 چو از دور گرد سپه را بدیدبزد دست و تیغ از میان برکشید 
 خروشی برآورد برسان ابرکه تاریک شد مغز و چشم هژبر 
 میان سواران بیامد چو گردز پرخاش او خاک شد لاژورد 
 زمانی به خنجر زمانی به گرزهمی ریخت آهن ز بالای برز 
 ازان زخم گوپال گیو دلیرسران را همی شد سر از جنگ سیر 
 دل گیو خندان شد از زور خشمکه چون چشمه بودیش دریا به چشم 
 ازان پس گرفتندش اندر میانچنان لشکری همچو شیر ژیان 
 ز نیزه نیستان شد آوردگاهبپوشید دیدار خورشید و ماه 
 غمی شد دل شیر در نیستانز خون نیستان کرد چون میستان 
 ازیشان بیفگند بسیار گیوستوه آمدند آن سواران ز نیو 
 به نستیهن گرد کلباد گفتکه این کوه خاراست نه یال و سفت 
 همه خسته و بسته گشتند بازبه نزدیک پیران گردن فراز 
 همه غار و هامون پر از کشته بودز خون خاک چون ارغوان گشته بود 
 چو نزدیک کیخسرو آمد دلیرپر از خون بر و چنگ برسان شیر 
 بدو گفت کای شاه دل شاد دارخرد را ز اندیشه آزاد دار 
 یکی لشکر آمد بر ما به جنگچو کلباد و نستیهن تیز چنگ 
 چنان بازگشتند آن کس که زیستکه بر یال و برشان بباید گریست 
 گذشته ز رستم به ایران سوارندانم که با من کند کارزار 
 ازو شاد شد خسرو پاک‌دینستودش فراوان و کرد آفرین 
 بخوردند چیزی کجا یافتندسوی راه بی راه بشتافتند 
 چو ترکان به نزدیک پیران شدندچنان خسته و زار و گریان شدند 
 برآشفت پیران به کلباد گفتکه چونین شگفتی نشاید نهفت 
 چه کردید با گیو و خسرو کجاستسخن بر چه سانست برگوی راست 
 بدو گفت کلباد کای پهلوانبه پیش تو گر برگشایم زبان 
 که گیو دلاور به گردان چه کرددلت سیر گردد به دشت نبرد 
 فراوان به لشکر مرا دیده‌اینبرد مرا هم پسندیده‌ای 
 همانا که گوپال بیش از هزارگرفتی ز دست من آن نامدار 
 سرش ویژه گفتی که سندان شدستبر و ساعدش پیل دندان شدست 
 من آورد رستم بسی دیده‌امز جنگ آوران نیز بشنیده‌ام 
 به زخمش ندیدم چنین پایدارنه در کوشش و پیچش کارزار 
 همی هر زمان تیز و جوشان بدیبه نوی چو پیلی خروشان بدی 
 برآشفت پیران بدو گفت بسکه ننگست ازین یاد کردن به کس 
 نه از یک سوارست چندین سخنتو آهنگ آورد مردان مکن 
 تو رفتی و نستیهن نامورسپاهی به کردار شیران نر 
 کنون گیو را ساختی پیل مستمیان یلان گشت نام تو پست 
 چو زین یابد افراسیاب آگهیبیندازد آن تاج شاهنشهی 
 که دو پهلوان دلیر و سوارچنین لشکری از در کارزار 
 ز پیش سواری نمودید پشتبسی از دلیران ترکان بکشت 
 گواژه بسی باشدت بافسوسنه مرد نبردی و گوپال و کوس 
 سواران گزین کرد پیران هزارهمه جنگجوی و همه نامدار 
 بدیشان چنین گفت پیران که زودعنان تگاور بباید بسود 
 شب و روز رفتن چو شیر ژیاننباید گشادن به ره بر میان 
 که گر گیو و خسرو به ایران شوندزنان اندر ایران چه شیران شوند 
 نماند برین بوم و بر خاک و آبوزین داغ دل گردد افراسیاب 
 به گفتار او سر برافراختندشب و روز یکسر همی تاختند 
 نجستند روز و شب آرام و خوابوزین آگهی شد به افراسیاب 
 چنین تا بیامد یکی ژرف رودسپه شد پراگنده چون تار و پود 
 بنش ژرف و پهناش کوتاه بودبدو بر به رفتن دژآگاه بود 
 نشسته فرنگیس بر پاس گاهبه دیگر کران خفته بد گیو و شاه 
 فرنگیس زان جایگه بنگریددرفش سپهدار توران بدید 
 دوان شد بر گیو و آگاه کردبران خفتگان خواب کوتاه کرد 
 بدو گفت کای مرد با رنج خیزکه آمد ترا روزگار گریز 
 ترا گر بیابند بیجان کننددل ما ز درد تو پیچان کنند 
 مرا با پسر دیده گردد پرآببرد بسته تا پیش افراسیاب 
 وزان پس ندانم چه آید گزندنداند کسی راز چرخ بلند 
 بدو گفت گیو ای مه بانوانچرا رنجه کردی بدینسان روان 
 تو با شاه برشو به بالای تندز پیران و لشکر مشو هیچ کند 
 جهاندار پیروز یار منستسر اختر اندر کنار منست 
 بدوگفت کیخسرو ای رزمسازکنون بر تو بر کار من شد دراز 
 ز دام بلا یافتم من رهاتو چندین مشو در دم اژدها 
 به هامون مرارفت باید کنونفشاندن به شمشیر بر شید خون 
 بدو گفت گیو ای شه سرفرازجهان را به نام تو آمد نیاز 
 پدر پهلوانست و من پهلوانبه شاهی نپیچیم جان و روان 
 برادر مرا هست هفتاد و هشتجهان شد چو نام تو اندر گذشت 
 بسی پهلوانست شاه اندکیچه باشد چو پیدا نباشد یکی 
 اگر من شوم کشته دیگر بودسر تاجور باشد افسر بود 
 اگر تو شوی دور از ایدر تباهنبینم کسی از در تاج و گاه 
 شود رنج من هفت ساله به باددگر آنک ننگ آورم بر نژاد 
 تو بالا گزین و سپه را ببینمرا یاد باشد جهان آفرین 
 بپوشید درع و بیامد چو شیرهمان باره دستکش را به زیر 
 ازین سوی شه بود ز آنسو سپاهمیانچی شده رود و بر بسته راه 
 چو رعد بهاران بغرید گیوز سالار لشکر همی جست نیو 
 چو بشنید پیرانش دشنام دادبدو گفت کای بد رگ دیوزاد 
 چو تنها بدین رزمگاه آمدیدلاور به پیش سپاه آمدی 
 کنون خوردنت نوک ژوپین بودبرت را کفن چنگ شاهین بود 
 اگر کوه آهن بود یک سوارچو مور اندر آید به گردش هزار 
 شود خیره سر گرچه خردست مورنه مورست پوشیده مرد و ستور 
 کنند این زره بر تنش چاک چاکچو مردار گردد کشندش به خاک 
 یکی داستان زد هژبر دمانکه چون بر گوزنی سرآید زمان 
 زمانه برو دم همی بشمردبیاید دمان پیش من بگذرد 
 زمان آوریدت کنون پیش منهمان پیش این نامدار انجمن 
 بدو گفت گیو ای سپهدار شیرسزد گر به آب اندر آیی دلیر 
 ببینی کزین پرهنر یک سوارچه آید ترا بر سر ای نامدار 
 هزارید و من نامور یک دلیرسر سرکشان اندر آرم به زیر 
 چو من گرزه‌ی سرگرای آورمسران را همه زیر پای آورم 
 چو بشنید پیران برآورد خشمدلش گشت پرخون و پرآب چشم 
 برانگیخت اسپ و بیفشارد رانبه گردن برآورد گرز گران 
 چو کشتی ز دشت اندر آمد به رودهمی داد نیکی دهش را درود 
 نکرد ایچ گیو آزمون را شتاببدان تا برآمد سپهبد ز آب 
 ز بالا به پستی بپیچید گیوگریزان همی شد ز سالار نیو 
 چو از آب وز لشکرش دور کردبه زین اندر افگند گرز نبرد 
 گریزان ازو پهلوان بلندز فتراک بگشاد پیچان کمند 
 هم‌آورد با گیو نزدیک شدجهان چون شب تیره تاریک شد 
 بپیچید گیو سرافراز یالکمند اندرافگند و کردش دوال 
 سر پهلوان اندر آمد به بندز زین برگرفتش به خم کمند 
 پیاده به پیش اندر افگند خوارببردش دمان تا لب رودبار 
 بیفگند بر خاک و دستش ببستسلیحش بپوشید و خود بر نشست 
 درفشش گرفته به چنگ اندرونبشد تا لب آب گلزریون 
 چو ترکان درفش سپهدار خویشبدیدند رفتند ناچار پیش 
 خروش آمد و ناله‌ی کرنایدم نای رویین و هندی درای 
 جهاندیده گیو اندر آمد به آبچو کشتی که از باد گیرد شتاب 
 برآورد گرز گران را به کفتسپه ماند از کار او در شگفت 
 سبک شد عنان وگران شد رکیبسر سرکشان خیره گشت از نهیب 
 به شمشیر و با نیزه‌ی سرگرایهمی کشت ازیشان یل رهنمای 
 از افگنده شد روی هامون چون کوهز یک تن شدند آن دلیران ستوه 
 قفای یلان سوی او شد همهچو شیر اندر آمد به پیش رمه 
 چو لشکر هزیمت شد از پیش گیوچنان لشکری گشن و مردان نیو 
 چنان خیره برگشت و بگذاشت آبکه گفتی ندیدست لشکر به خواب 
 دمان تا به نزدیک پیران رسیدهمی خواست از تن سرش را برید 
 به خواری پیاده ببردش کشاندمان و پر از درد چون بیهشان 
 چنین گفت کاین بددل و بی‌وفاگرفتار شد در دم اژدها 
 سیاوش به گفتار او سر بدادگر او باد شد این شود نیز باد 
 ابر شاه پیران گرفت آفرینخروشان ببوسید روی زمین 
 همی گفت کای شاه دانش پژوهچو خورشید تابان میان گروه 
 تو دانسته‌ای درد و تیمار منز بهر تو با شاه پیگار من 
 سزد گر من از چنگ این اژدهابه بخت و به فر تو یابم رها 
 به کیخسرو اندر نگه کرد گیوبدان تا چه فرمان دهد شاه نیو 
 فرنگیس را دید دیده پرآبزبان پر ز نفرین افراسیاب 
 به گیو آن زمان گفت کای سرافرازکشیدی بسی رنج راه دراز 
 چنان دان که این پیرسر پهلوانخردمند و رادست و روشن روان 
 پس از داور دادگر رهنمونبدان کاو رهانید ما را ز خون 
 ز بد مهر او پرده‌ی جان ماستوزین کرده‌ی خویش زنهار خواست 
 بدو گفت گیو ای سر بانوانانوشه روان باش تا جاودان 
 یکی سخت سوگند خوردم به ماهبه تاج و به تخت شه نیک‌خواه 
 که گر دست یابم برو روز کینکنم ارغوانی ز خونش زمین 
 بدو گفت کیخسرو ای شیرفشزبان را ز سوگند یزدان مکش 
 کنونش به سوگند گستاخ کنبه خنجر وراگوش سوراخ کن 
 چو از خنجرت خون چکد بر زمینهم از مهر یاد آیدت هم ز کین 
 بشد گیو و گوشش به خنجر بسفتز سوگند برتر درشتی نگفت 
 چنین گفت پیران ازان پس به شاهکه کلباد شد بی‌گمان با سپاه 
 بفرمای کاسپم دهد باز نیزچنان دان که بخشیده‌ای جان و چیز 
 بدو گفت گیو ای دلیر سپاهچرا سست گشتی به آوردگاه 
 به سوگند یابی مگر باره بازدو دستت ببندم به بند دراز 
 که نگشاید این بند تو هیچکسگشاینده گلشهر خواهیم و بس 
 کجا مهتر بانوان تو اوستوزو نیست پیدا ترا مغز و پوست 
 بدان گشت همداستان پهلوانبه سوگند بخرید اسپ و روان 
 که نگشاید آن بند را کس به راهز گلشهر سازد وی آن دستگاه 
 بدو داد اسپ و دو دستش ببستازان پس بفرمود تا برنشست 
 چو از لشگر آگه شد افراسیاببرو تیره شد تابش آفتاب 
 بزد کوس و نای و سپه برنشاندز ایوان به کردار آتش براند 
 دو منزل یکی کرد و آمد دوانهمی تاخت برسان تیر از کمان 
 بیاورد لشکر بران رزمگاهکه آورد کلباد بد با سپاه 
 همه مرز لشکر پراگنده دیدبه هر جای بر مردم افگنده دید 
 بپرسید کاین پهلوان با سپاهکی آمد ز ایران بدین رزمگاه 
 نبرد آگهی کس ز جنگ‌آورانکه بگذشت زین سان سپاهی گران 
 که برد آگهی نزد آن دیوزادکه کس را دل و مغز پیران مباد 
 اگر خاک بودیش پروردگارندیدی دو چشم من این روزگار 
 سپهرم بدو گفت کاسان بدیاگر دل ز لشکر هراسان بدی 
 یکی گیو گودرز بودست و بسسوار ایچ با او ندیدند کس 
 ستوه آمد از چنگ یک تن سپاههمی رفت گیو و فرنگیس و شاه 
 سپهبد چو گفت سپهرم شنیدسپاهی ز پیش اندر آمد پدید 
 سپهدار پیران به پیش اندرونسرو روی و یالش همه پر ز خون 
 گمان برد کاو گیو رایافتستبه پیروزی از پیش بشتافتست 
 چو نزدیکتر شد نگه کرد شاهچنان خسته بد پهلوان سپاه 
 ورا دید بر زین ببسته چو سنگدو دست از پس پشت با پالهنگ 
 بپرسید و زو ماند اندر شگفتغمی گشت و اندیشه اندر گرفت 
 بدو گفت پیران که شیر ژیاننه درنده گرگ و نه ببر بیان 
 نباشد چنان در صف کارزارکجا گیو تنها بد ای شهریار 
 من آن دیدم از گیو کز پیل و شیرنبیند جهاندیده مرد دلیر 
 بر آن سان کجا بردمد روز جنگز نفسش به دریا بسوزد نهنگ 
 نخست اندر آمد به گرز گرانهمی کوفت چون پتک آهنگران 
 به اسپ و به گرز و به پای و رکیبسوار از فراز اندر آمد به شیب 
 همانا که باران نبارد ز میغفزون زانک بارید بر سرش تیغ 
 چو اندر گلستان به زین بر بخفتتو گفتی که گشتست با کوه جفت 
 سرانجام برگشت یکسر سپاهبجز من نشد پیش او کینه خواه 
 گریزان ز من تاب داده کمندبیفگند و آمد میانم به بند 
 پراگنده شد دانش و هوش منبه خاک اندر آمد سر و دوش من 
 از اسپ اندر آمد دو دستم ببستبرافگند بر زین و خود بر نشست 
 زمانی سر وپایم اندر کمندبه دیگر زمان زیر سوگند و بند 
 به جان و سر شاه و خورشید وماهبه دادار هرمزد و تخت و کلاه 
 مرا داد زین‌گونه سوگند سختبخوردم چو دیدم که برگشت بخت 
 که کس را نگویی که بگشای دستچنین رو دمان تا بجای نشست 
 ندانم چه رازست نزد سپهربخواهد بریدن ز ما پاک مهر 
 چو بشنید گفتارش افراسیاببدیده ز خشم اندرآورد آب 
 یکی بانگ برزد ز پیشش براندبپیچید پیران و خامش بماند 
 ازان پس به مغز اندر افگند بادبه دشنام و سوگند لب برگشاد 
 که گر گیو و کیخسرو دیوزادشوند ابر غرنده گر تیز باد 
 فرود آورمشان ز ابر بلندبزد دست و ز گرز بگشاد بند 
 میانشان ببرم به شمشیر تیزبه ماهی دهم تا کند ریز ریز 
 چو کیخسرو ایران بجوید همیفرنگیس باری چه پوید همی 
 خود و سرکشان سوی جیحون کشیدهمی دامن از چشم در خون کشید 
 به هومان بفرمود کاندر شتابعنان را بکش تا لب رود آب 
 که چون گیو و خسرو ز جیحون گذشتغم و رنج ما باد گردد بدشت 
 نشان آمد از گفته‌ی راستانکه دانا بگفت از گه باستان 
 که از تخمه‌ی تور وز کیقبادیکی شاه خیزد ز هر دو نژاد 
 که توران زمین را کند خارستاننماند برین بوم و بر شارستان 
 رسیدند پس گیو و خسرو بر آبهمی بودشان بر گذشتن شتاب 
 گرفتند پیگار با باژخواهکه کشتی کدامست بر باژگاه 
 نوندی کجا بادبانش نکوستبه خوبی سزاوار کیخسرو اوست 
 چنین گفت با گیو پس باج خواهکه آب روان را چه چاکر چه شاه 
 همی گر گذر بایدت ز آب رودفرستاد باید به کشتی درود 
 بدو گفت گیو آنچ خواهی بخواهگذر ده که تنگ اندر آمد سپاه 
 بخواهم ز تو باج گفت اندکیازین چار چیزت بخواهم یکی 
 زره خواهم از تو گر اسپ سیاهپرستار و گر پور فرخنده ماه 
 بدو گفت گیو ای گسسته خردسخن زان نشان گوی کاندر خورد 
 به هر باژ گر شاه شهری بدیترا زین جهان نیز بهری بدی 
 که باشی که شه را کنی خواستارچنین باد پیمایی ای بادسار 
 وگر مادر شاه خواهی همیبه باژ افسر ماه خواهی همی 
 سه دیگر چو شبرنگ بهزاد راکه کوتاه دارد به تگ باد را 
 چهارم چو جستی به خیره زرهکه آن را ندانی گره تا گره 
 نگردد چنین آهن از آب ترنه آتش برو بر بود کارگر 
 نه نیزه نه شمشیر هندی نه تیرچنین باژ خواهی بدین آب‌گیر 
 کنون آب ما را و کشتی ترابدین گونه شاهی درشتی ترا 
 بدو گفت گیو ار تو کیخسروینبینی ازین آب جز نیکوی 
 فریدون که بگذاشت اروند رودفرستاد تخت مهی را درود 
 جهانی شد او را سراسر رهیکه با روشنی بود و با فرهی 
 چه اندیشی ار شاه ایران تویسرنامداران و شیران توی 
 به بد آب را کی بود بر تو راهکه با فر و برزی و زیبای گاه 
 اگر من شوم غرقه گر مادرتگزندی نباید که گیرت سرت 
 ز مادر تو بودی مراد جهانکه بیکار بد تخت شاهنشهان 
 مرا نیز مادر ز بهر تو زادازین کار بر دل مکن هیچ یاد 
 که من بیگمانم که افراسیاببیاید دمان تا لب رود آب 
 مرا برکشد زنده بر دار خوارفرنگیس را با تو ای شهریار 
 به آب افگند ماهیان‌تان خورندوگر زیر نعل اندرون بسپرند 
 بدو گفت کیخسرو اینست و بسپناهم به یزدان فریادرس 
 فرود آمد از باره‌ی راه‌جویبمالید و بنهاد بر خاک روی 
 همی گفت پشت و پناهم توینماینده‌ی رای و راهم توی 
 درستی و پستی مرا فر تستروان و خرد سایه‌ی پر تست 
 به آب اندرون دلفزایم تویبه خشکی همان رهنمایم توی 
 به آب اندر افگند خسرو سیاهچو کشتی همی راند تا باژگاه 
 پس او فرنگیس و گیو دلیرنترسد ز جیحون و زان آب شیر 
 بدان سو گذشتند هر سه درستجهانجوی خسرو سر و تن بشست 
 بدان نیستان در نیایش گرفتجهان آفرین را ستایش گرفت 
 چو از رود کردند هر سه گذرنگهبان کشتی شد آسیمه سر 
 به یاران چنین گفت کاینت شگفتکزین برتر اندیشه نتوان گرفت 
 بهاران و جیحون و آب روانسه جوشنور و اسپ و برگستوان 
 بدین ژرف دریا چنین بگذردخرمندش از مردمان نشمرد 
 پشیمان شد از کار و گفتار خویشتبه دید ازان کار بازار خویش 
 بیاراست کشتی به چیزی که داشتز باد هوا بادبان برگذاشت 
 به پوزش برفت از پس شهریارچو آمد به نزدیکی رودبار 
 همه هدیه ها نزد شاه آوریدکمان و کمند و کلاه آورید 
 بدو گفت گیو ای سگ بی‌خردتوگفتی که این آب مردم خورد 
 چنین مایه ور پرهنر شهریارهمی از تو کشتی کند خواستار 
 ندادی کنون هدیه‌ی تو مبادبود روز کاین روزت آید به یاد 
 چنان خوار برگشت زو رودبانکه جان را همی گفت پدرودمان 
 چو آمد به نزدیکی باژگاههم آنگه ز توران بیامد سپاه 
 چو نزدیک رود آمد افراسیابندید ایچ مردم نه کشتی برآب 
 یکی بانگ زد تند بر باژخواهکه چون یافت این دیو بر آب راه 
 چنین داد پاسخ که‌ای شهریارپدر باژبان بود و من باژدار 
 ندیدم نه هرگز شنیدم چنینکه کردی کسی ز آب جیحون زمین 
 بهاران و این آب با موج تیزچو اندر شوی نیست راه گریز 
 چنان برگذشتند هر سه سوارتو گفتی هوا داشت شان برکنار 
 ازان پس بفرمود افراسیابکه بشتاب و کشتی برافگن به آب 
 بدو گفت هومان که ای شهریاربراندیش و آتش مکن در کنار 
 تو با این سواران به ایران شویهمی در دم گاوشیدان شوی 
 چو گودرز و چون رستم پیلتنچو توس و چو گرگین و آن انجمن 
 همانا که از گاه سیر آمدیکه ایدر به چنگال شیر آمدی 
 ازین روی تا چین و ماچین تراستخور و ماه و کیوان و پروین تراست 
 تو توران نگه‌دار و تخت بلندز ایران کنون نیست بیم گزند 
 پر از خون دل از رود گشتند بازبرآمد برین روزگار دراز