شاهنامه/داستان سیاوش ۱۰

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' شاهنامه  از فردوسی
(داستان سیاوش ۱۰)
'


 چو خورشید برزد سر از کوهساربگسترد یاقوت بر جویبار 
 تهمتن همه خواسته گرد کردببخشید یکسر به مردان مرد 
 خروش آمد و ناله‌ی کرنایتهمتن برانگیخت لشکر ز جای 
 نهادند سر سوی افراسیابهمه رخ ز کین سیاوش پر آب 
 پس آگاهی آمد به پرخاشجویکه رستم به توران در آورد روی 
 به پیران چنین گفت کایرانیانبدی را ببستند یکسر میان 
 کنون بوم و بر جمله ویران شودبه کام دلیران ایران شود 
 کسی نزد رستم برد آگهیازین کودک شوم بی‌فرهی 
 هم آنگه برندش به ایران سپاهیکی ناسزا برنهندش کلاه 
 نوندی برافگن هم اندر زمانبر شوم پی‌زاده‌ی بدگمان 
 که با مادر آن هر دو تن را به همبیارد بگوید سخن بیش و کم 
 نوندی بیامد ببردندشانشدند آن دو بیچاره چون بیهشان 
 به نزدیک افراسیاب آمدندپر از درد و تیمار و تاب آمدند 
 وز آن جایگه شاه توران زمینبیاورد لشکر به دریای چین 
 تهمتن نشست از بر تخت اویبه خاک اندر آمد سر بخت اوی 
 یکی داستانی بگفت از نخستکه پرمایه آنکس که دشمن نجست 
 چو بدخواه پیش آیدت کشته بهگر آواره از پیش برگشته به 
 از ایوان همه گنج او بازجستبگفتند با او یکایک درست 
 غلامان و اسپ و پرستندگانهمان مایه‌ور خوب رخ بندگان 
 در گنج دینار و پرمایه تاجهمان گوهر و دیبه و تخت عاج 
 یکایک ز هر سو به چنگ آمدشبسی گوهر از گنج گنگ آمدش 
 سپه سر به سر زان توانگر شدندابا یاره و تخت و افسر شدند 
 یکی توس را داد زان تخت عاجهمان یاره و طوق و منشور چاچ 
 ورا گفت هر کس که تاب آوردوگر نام افراسیاب آورد 
 همانگه سرش را ز تن دور کنازو کرگسان را یکی سور کن 
 کسی کاو خرد جوید و ایمنینیازد سوی کیش آهرمنی 
 چو فرزند باید که داری به نازز رنج ایمن از خواسته بی‌نیاز 
 تو درویش را رنج منمای هیچهمی داد و بر داد دادن بسیچ 
 که گیتی سپنجست و جاوید نیستفری برتر از فر جمشید نیست 
 سپهر بلندش به پا آوریدجهان را جزو کدخدا آورید 
 یکی تاج پرگوهر شاهواردو تا یاره و طوق با گوشوار 
 سپیجاب و سغدش به گودرز دادبسی پند و منشور آن مرز داد 
 ستودش فراوان و کرد آفرینکه چون تو کسی نیست ز ایران زمین 
 بزرگی و فر و بلندی و دادهمان بزم و رزم از تو داریم یاد 
 ترا با هنر گوهرست و خردروانت همی از تو رامش برد 
 روا باشد ار پند من بشنویکه آموزگار بزرگان توی 
 سپیجاب تا آب گلزریونز فرمان تو کس نیاید برون 
 فریبرز کاووس را تاج زرفرستاد و دینار و تخت و کمر 
 بدو گفت سالار و مهتر تویسیاووش رد را برادر توی 
 میان را به کین برادر ببندز فتراک مگشای بند کمند 
 به چین و ختن اندرآور سپاهبه هر جای از دشمنان کینه‌خواه 
 میاسای از کین افراسیابز تن دور کن خورد و آرام و خواب 
 به ماچین و چین آمد این آگهیکه بنشست رستم به شاهنشهی 
 همه هدیه ها ساختند و نثارز دینار و ز گوهر شاهوار 
 تهمتن به جان داد زنهارشانبدید آن روانهای بیدارشان 
 وزان پس به نخچیر به ایوز و بازبرآمد برین روزگاری دراز 
 چنان بد که روزی زواره برفتبه نخچیر گوران خرامید تفت 
 یکی ترک تا باشدش رهنمایبه پیش اندر افگند و آمد بجای 
 یکی بیشه دید اندران پهن دشتکه گفتی برو بر نشاید گذشت 
 ز بس بوی و بس رنگ و آب روانهمی نو شد از باد گفتی روان 
 پس آن ترک خیره زبان برگشادبه پیش زواره همی کرد یاد 
 که نخچیرگاه سیاوش بد اینبرین بود مهرش به توران زمین 
 بدین جایگه شاد و خرم بدیجز ایدر همه جای با غم بدی 
 زواره چو بشنید زو این سخنبرو تازه شد روزگار کهن 
 چو گفتار آن ترکش آمد به گوشز اسپ اندر افتاد و زو رفت هوش 
 یکی باز بودش به چنگ اندرونرها کرد و مژگان شدش جوی خون 
 رسیدند یاران لشکر بدویغمی یافتندش پر از آب روی 
 گرفتند نفرین بران رهنمایبه زخمش فگندند هر یک ز پای 
 زواره یکی سخت سوگند خوردفرو ریخت از دیدگان آب زرد 
 کزین پس نه نخچیر جویم نه خوابنپردازم از کین افراسیاب 
 نمانم که رستم برآساید ایچهمی کینه را کرد باید بسیچ 
 همانگه چو نزد تهمتن رسیدخروشید چون روی او را بدید 
 بدو گفت کایدر به کین آمدیمو گر لب پر از آفرین آمدیم 
 چو یزدان نیکی دهش زور داداز اختر ترا گردش هور داد 
 چرا باید این کشور آباد ماندیکی را برین بوم و بر شاد ماند 
 فرامش مکن کین آن شهریارکه چون او نبیند دگر روزگار 
 برانگیخت آن پیلتن را ز جایتهمتن هم آن کرد کاو دید رای 
 همان غارت و کشتن اندر گرفتهمه بوم و بر دست بر سر گرفت 
 ز توران زمین تا به سقلاب و رومنماندند یک مرز آباد بوم 
 همی سر بریدند برنا و پیرزن و کودک خرد کردند اسیر 
 برین گونه فرسنگ بیش از هزاربرآمد ز کشور سراسر دمار 
 هرآنکس که بد مهتری با گهرهمه پیش رفتند بر خاک سر 
 که بیزار گشتیم ز افراسیابنخواهیم دیدار او را به خواب 
 ازان خون که او ریخت بر بیگناهکسی را نبود اندر آن روی راه 
 کنون انجمن گر پراگنده‌ایمهمه پیش تو چاکر و بنده‌ایم 
 چو چیره شدی بیگنه خون مریزمکن چنگ گردون گردنده تیز 
 ندانیم ماکان جفاگر کجاستبه ابرست گر در دم اژدهاست 
 چو بشنید گفتار آن انجمنبپیچید بینادل پیلتن 
 سوی مرز قچغار باشی براندسران سپه را سراسر بخواند 
 شدند انجمن پیش او بخردانبزرگان و کارآزموده ردان 
 که کاووس بی‌دست و بی فر و پاینشستست بر تخت بی‌رهنمای 
 گر افراسیاب از رهی بی‌درنگیکی لشکر آرد به ایران به جنگ 
 بیابد بران پیر کاووس دستشود کام و آرام ما جمله پست 
 یکایک همه فام کین توختیمهمه شهر آباد او سوختیم 
 کجا سالیان اندر آمد به ششکه نگذشت بر ما یکی روز خوش 
 کنون نزد آن پیر خسرو شویمچو رزم اندر آید همه نو شویم 
 چو دل بر نهی بر سرای کهنکند ناز و ز تو بپوشد سخن 
 تهمتن بران گشت همداستانکه فرخنده موبد زد این داستان 
 چنین گفت خرم دل رهنمایکه خوبی گزین زین سپنجی سرای 
 بنوش و بناز و بپوش و بخورترا بهره اینست زین رهگذر 
 سوی آز منگر که او دشمنستدلش برده‌ی جان آهرمنست 
 نگه کن که در خاک جفت تو کیستبرین خواسته چند خواهی گریست 
 تهمتن چو بشنید شرم آمدشبرفتن یکی رای گرم آمدش 
 نگه کرد ز اسپان به هر سو گلهکه بودند بر دشت ترکان یله 
 غلام و پرستندگان ده هزاربیاورد شایسته‌ی شهریار 
 همان نافه‌ی مشک و موی سمورز در سپید و ز کیمال بور 
 به رنگ و به بوی و به دیبا و زرشد آراسته پشت پیلان نر 
 ز گستردنیها و از بیش و کمز پوشیدنیها و گنج و درم 
 ز گنج سلیح و ز تاج و ز تختبه ایران کشیدند و بربست رخت 
 ز توران سوی زابلستان کشیدبه نزدیک فرخنده دستان کشید 
 سوی پارس شد توس و گودرز و گیوسپاهی چنان نامبردار و نیو 
 نهادند سر سوی شاه جهانهمه نامداران فرخ نهان 
 وزان پس چو بشنید افراسیابکه بگذشت رستم بران روی آب 
 شد از باختر سوی دریای گنگدلی پر ز کینه سری پر ز جنگ 
 همه بوم زیر و زبر کرده دیدمهان کشته و کهتران برده دید 
 نه اسپ و نه گنج و نه تاج و نه تختنه شاداب در باغ برگ درخت 
 جهانی به آتش برافروختههمه کاخها کنده و سوخته 
 ز دیده ببارید خونابه شاهچنین گفت با مهتران سپاه 
 که هر کس که این را فرامش کندهمی جان بیدار خامش کند 
 همه یک به یک دل پر از کین کنیدسپر بستر و تیغ بالین کنید 
 به ایران سپه رزم و کین آوریمبه نیزه خور اندر زمین آوریم 
 به یک رزم اگر باد ایشان بجستنباید چنین کردن اندیشه پست 
 برآراست بر هر سوی تاختنندید ایچ هنگام پرداختن 
 همی سوخت آباد بوم و درختبه ایرانیان بر شد آن کار سخت 
 ز باران هوا خشک شد هفت سالدگرگونه شد بخت و برگشت حال 
 شد از رنج و سختی جهان پر نیازبرآمد برین روزگار دراز 
 چنان دید گودرز یک شب به خوابکه ابری برآمد ز ایران پرآب 
 بران ابر باران خجسته سروشبه گودرز گفتی که بگشای گوش 
 چو خواهی که یابی ز تنگی رهاوزین نامور ترک نر اژدها 
 به توران یکی نامداری نوستکجا نام آن شاه کیخسروست 
 ز پشت سیاوش یکی شهریارهنرمند و از گوهر نامدار 
 ازین تخمه از گوهر کیقبادز مادر سوی تور دارد نژاد 
 چو آید به ایران پی فرخشز چرخ آنچ پرسد دهد پاسخش 
 میان را ببندد به کین پدرکند کشور تور زیر و زبر 
 به دریای قلزم به جوش آرد آبنخارد سر از کین افراسیاب 
 همه ساله در جوشن کین بودشب و روز در جنگ بر زین بود 
 ز گردان ایران و گردنکشاننیابد جز از گیو ازو کس نشان 
 چنین است فرمان گردان سپهربدو دارد از داد گسترده مهر 
 چو از خواب گودرز بیدار شدنیایش کنان پیش دادار شد 
 بمالید بر خاک ریش سپیدز شاه جهاندار شد پرامید 
 چو خورشید پیدا شد از پشت زاغبرآمد به کردار زرین چراغ 
 سپهبد نشست از بر تخت عاجبیاراست ایوان به کرسی ساج 
 پر اندیشه مر گیو را پیش خواندوزان خواب چندی سخنها براند 
 بدو گفت فرخ پی و روز توهمان اختر گیتی افروز تو 
 تو تا زادی از مادر به آفرینپر از آفرین شد سراسر زمین 
 به فرمان یزدان خجسته سروشمرا روی بنمود در خواب دوش 
 نشسته بر ابری پر از باد و نمبشستی جهان را سراسر ز غم 
 مرا دید و گفت این همه غم چراستجهانی پر از کین و بی‌نم چراست 
 ازیرا که بی‌فر و برزست شاهندارد همی راه شاهان نگاه 
 چو کیخسرو آید ز توران زمینسوی دشمنان افگند رنج و کین 
 نبیند کس او را ز گردان نیومگر نامور پور گودرز گیو 
 چنین کرد بخشش سپهر بلندکه از تو گشاید غم و رنج بند 
 همی نام جستی میان دو صفکنون نام جاویدت آمد به کف 
 که تا در جهان مردمست و سخنچنین نام هرگز نگردد کهن 
 زمین را همان با سپهر بلندبه دست تو خواهد گشادن ز بند 
 به رنجست گنج و به نامست رنجهمانا که نامت به آید ز گنج 
 اگر جاودانه نمانی بجایهمی نام به زین سپنجی سرای 
 جهان را یکی شهریار آوریدرخت وفا را به بار آوری 
 بدو گفت گیو ای پدر بنده‌امبکوشم به رای تو تا زنده‌ام 
 خریدارم این را گر آید بجایبه فرخنده نام و پی رهنمای 
 به ایوان شد و ساز رفتن گرفتز خواب پدر مانده اندر شگفت 
 چو خورشید رخشنده آمد پدیدزمین شد بسان گل شنبلید 
 بیامد کمربسته گیو دلیریکی بارکش بادپایی به زیر 
 به گودرز گفت ای جهان پهلواندلیر و سرافراز و روشن روان 
 کمندی و اسپی مرا یار بسنشاید کشیدن بدان مرز کس 
 چو مردم برم خواستار آیدمازان پس مگر کارزار آیدم 
 مرا دشت و کوهست یک چند جایمگر پیشم آید یکی رهنمای 
 به پیرزو بخت جهان پهلواننیایم جز از شاد و روشن روان 
 تو مر بیژن خرد را در کناربپرور نگهدارش از روزگار 
 ندانم که دیدار باشد جزینکه داند چنین جز جهان آفرین 
 تو پدرود باش و مرا یاد دارروان را ز درد من آزاد دار 
 چو شویی ز بهر پرستش رخانبه من بر جهان آفرین را بخوان 
 مگر باشدم دادگر رهنمایبه نزدیک آن نامور کدخدای 
 به فرمان بیاراست و آمد برونپدر دل پر از درد و رخ پر ز خون 
 پدر پیر سر بود و برنا دلیردهن جنگ را باز کرده چو شیر 
 ندانست کاو باز بیند پسرز رفتن دلش بود زیر و زبر 
 بسا رنجها کز جهان دیده‌اندز بهر بزرگی پسندیده‌اند 
 سرانجام بستر جز از خاک نیستازو بهره زهرست و تریاک نیست 
 چو دانی که ایدر نمانی درازبه تارک چرا بر نهی تاج آز 
 همان آز را زیر خاک آوریسرش را سر اندر مغاک آوری 
 ترا زین جهان شادمانی بس استکجا رنج تو بهر دیگر کس است 
 تو رنجی و آسان دگر کس خوردسوی گور و تابوت تو ننگرد 
 برو نیز شادی سرآید همیسرش زیر گرد اندر آید همی 
 ز روز گذر کردن اندیشه کنپرستیدن دادگر پیشه کن 
 بترس از خدا و میازار کسره رستگاری همین است و بس 
 کنون ای خردمند بیدار دلمشو در گمان پای درکش ز گل 
 ترا کردگارست پروردگارتوی بنده و کرده‌ی کردگار 
 چو گردن به اندیشه زیر آوریز هستی مکن پرسش و داوری 
 نشاید خور و خواب با آن نشستکه خستو نباشد بیزدان که هست 
 دلش کور باشد سرش بی‌خردخردمندش از مردمان نشمرد 
 ز هستی نشانست بر آب و خاکز دانش منش را مکن در مغاک 
 توانا و دانا و دارنده اوستخرد را و جان را نگارنده اوست 
 جهان آفرید و مکان و زمانپی پشه‌ی خرد و پیل گران 
 چو سالار ترکان به دل گفت منبه بیشی برآرم سر از انجمن 
 چنان شاهزاده جوان را بکشتندانست جز گنج و شمشیر پشت 
 هم از پشت او روشن کردگاردرختی برآورد یازان به بار 
 که با او بگفت آنک جز تو کس استکه اندر جهان کردگار او بس است 
 خداوند خورشید و کیوان و ماهکزویست پیروزی و دستگاه 
 خداوند هستی و هم راستینخواهد ز تو کژی و کاستی 
 جز از رای و فرمان او راه نیستخور و ماه ازین دانش آگاه نیست 
 پسر را بفرمود گودرز پیربه توران شدن کار را ناگریز 
 به فرمان او گیو بسته میانبیامد به کردار شیر ژیان 
 همی تاخت تا مرز توران رسیدهر آنکس که در راه تنها بدید 
 زبان را به ترکی بیاراستیز کیخسرو از وی نشان خواستی 
 چو گفتی ندارم ز شاه آگهیتنش را ز جان زود کردی تهی 
 به خم کمندش بیاویختیسبک از برش خاک بربیختی 
 بدان تا نداند کسی راز اوهمان نشنود نام و آواز او 
 یکی را همی برد با خویشتنورا رهنمون بود زان انجمن 
 همی رفت بیدار با او به راهبرو راز نگشاد تا چندگاه 
 بدو گفت روزی که اندر جهانسخن پرسم از تو یکی در نهان 
 گر ایدونک یابم ز تو راستیبشویی به دانش دل از کاستی 
 ببخشم ترا هرچ خواهی ز منندارم دریغ از تو پرمایه تن 
 چنین داد پاسخ که دانش بسستولیکن پراگنده با هر کسست 
 اگر زانک پرسیم هست آگهیز پاسخ زبان را نیابی تهی 
 بدو گفت کیخسرو اکنون کجاستبباید به من برگشادنت راست 
 چنین داد پاسخ که نشنیده‌امچنین نام هرگز نپرسیده‌ام 
 چو پاسخ چنین یافت از رهنمونبزد تیغ و انداختش سرنگون 
 به توران همی رفت چون بیهشانمگر یابد از شاه جایی نشان 
 چنین تا برآمد برین هفت سالمیان سوده از تیغ و بند دوال 
 خورش گور و پوشش هم از چرم گورگیا خوردن باره و آب شور 
 همی گشت گرد بیابان و کوهبه رنج و به سختی و دور از گروه 
 چنان بد که روزی پراندیشه بودبه پیشش یکی بارور بیشه بود 
 بدان مرغزار اندر آمد دژمجهان خرم و مرد را دل به غم 
 زمین سبز و چشمه پر از آب دیدهمی جای آرامش و خواب دید 
 فرود آمد و اسپ را برگذاشتبخفت و همی بر دل اندیشه داشت 
 همی گفت مانا که دیو پلیدبر پهلوان بد که آن خواب دید 
 ز کیخسرو ایدر نبینم نشانچه دارم همی خویشتن را کشان 
 کنون گر به رزم‌اند یاران منبه بزم اندرون غمگساران من 
 یکی نامجوی و یکی شادروزمرا بخت بر گنبد افشاند گوز 
 همی برفشانم به خیره روانخمیدست پشتم چو خم کمان 
 همانا که خسرو ز مادر نزادوگر زاد دادش زمانه به باد 
 ز جستن مرا رنج و سختیست بهرانوشه کسی کاو بمیرد به زهر 
 سرش پر ز غم گرد آن مرغزارهمی گشت شه را کنان خواستار 
 یکی چشمه‌ای دید تابان ز دوریکی سرو بالا دل آرام پور 
 یکی جام پر می گرفته به چنگبه سر بر زده دسته‌ی بوی و رنگ 
 ز بالای او فره‌ی ایزدیپدید آمد و رایت بخردی 
 تو گفتی منوچهر بر تخت عاجنشستست بر سر ز پیروزه تاج 
 همی بوی مهر آمد از روی اوهمی زیب تاج آمد از موی او 
 به دل گفت گیو این بجز شاه نیستچنین چهره جز در خور گاه نیست 
 پیاده بدو تیز بنهاد رویچو تنگ اندر آمد گو شاه‌جوی 
 گره سست شد بر در رنج اوپدید آمد آن نامور گنج او 
 چو کیخسرو از چشمه او را بدیدبخندید و شادان دلش بردمید 
 به دل گفت کاین گرد جز گیو نیستبدین مرز خود زین نشان نیونیست 
 مرا کرد خواهد همی خواستاربه ایران برد تا کند شهریار 
 چو آمد برش گیو بردش نمازبدو گفت کای نامور سرافراز 
 برانم که پور سیاوش تویز تخم کیانی و کیخسروی 
 چنین داد پاسخ ورا شهریارکه تو گیو گودرزی ای نامدار 
 بدو گفت گیو ای سر راستانز گودرز با تو که زد داستان 
 ز کشواد و گیوت که داد آگهیکه با خرمی بادی و فرهی 
 بدو گفت کیخسرو ای شیر مردمرا مادر این از پدر یاد کرد 
 که از فر یزدان گشادی سخنبدانگه که اندرزش آمد به بن 
 همی گفت با نامور مادرمکز ایدر چه آید ز بد بر سرم 
 سرانجام کیخسرو آید پدیدبجا آورد بندها را کلید 
 بدانگه که گردد جهاندار نیوز ایران بیاید سرافراز گیو 
 مر او را سوی تخت ایران بردبر نامداران و شیران برد 
 جهان را به مردی به پای آوردهمان کین ما را بجای آورد 
 بدو گفت گیو ای سر سرکشانز فر بزرگی چه داری نشان 
 نشان سیاوش پدیدار بودچو بر گلستان نقطه‌ی قار بود 
 تو بگشای و بنمای بازو به مننشان تو پیداست بر انجمن 
 برهنه تن خویش بنمود شاهنگه کرد گیو آن نشان سیاه 
 که میراث بود از گه کیقباددرستی بدان بد کیان را نژاد 
 چو گیو آن نشان دید بردش نمازهمی ریخت آب و همی گفت راز 
 گرفتش به بر شهریار زمینز شادی برو بر گرفت آفرین 
 از ایران بپرسید و ز تخت و گاهز گودرز وز رستم نیک‌خواه 
 بدو گفت گیو ای جهاندار کیسرافراز و بیدار و فرخنده پی 
 جهاندار دارنده‌ی خوب و زشتمراگر نمودی سراسر بهشت 
 همان هفت کشور به شاهنشهینهاد بزرگی و تاج مهی 
 نبودی دل من بدین خرمیکه روی تو دیدم به توران ز می 
 که داند به گیتی که من زنده‌امبه خاکم و گر بتش افگنده‌ام 
 سپاس از جهاندار کاین رنج سختبه شادی و خوبی سرآورد بخت 
 برفتند زان بیشه هر دو به راهبپرسید خسرو ز کاووس شاه 
 وزان هفت ساله غم و درد اوز گستردن و خواب وز خورد او 
 همی گفت با شاه یکسر سخنکه دادار گیتی چه افگند بن 
 همان خواب گودرز و رنج درازخور و پوشش و درد و آرام و ناز 
 ز کاووس کش سال بفگند فرز درد پسر گشت بی پای و پر 
 ز ایران پراکنده شد رنگ و بویسراسر به ویرانی آورد روی 
 دل خسرو از درد و رنجش بسوختبه کردار آتش رخش برفروخت 
 بدو گفت کاکنون ز رنج درازترا بردهد بخت آرام و ناز 
 مرا چون پدر باش و با کس مگویببین تا زمانه چه آرد به روی 
 سپهبد نشست از بر اسپ گیوپیاده همی رفت بر پیش نیو 
 یکی تیغ هندی گرفته به چنگهر آنکس که پیش آمدی بی‌درنگ 
 زدی گیو بیدار دل گردنشبه زیر گل و خاک کردی تنش 
 برفتند سوی سیاووش گردچو آمد دو تن را دل و هوش گرد 
 فرنگیس را نیز کردند یارنهانی بران بر نهادند کار 
 که هر سه به راه اندر آرند روینهان از دلیران پرخاشجوی 
 فرنگیس گفت ار درنگ آوریمجهان بر دل خویش تنگ آوریم 
 ازین آگهی یابد افراسیابنسازد بخورد و نیازد به خواب 
 بیاید به کردار دیو سپیددل از جان شیرین شود ناامید 
 یکی را ز ما زنده اندر جهاننبیند کسی آشکار و نهان 
 جهان پر ز بدخواه و پردشمنستهمه مرز ما جای آهرمنست 
 تو ای بافرین شاه فرزند مننگر تا نیوشی یکی پند من 
 که گر آگهی یابد آن مرد شومبرانگیزد آتش ز آباد بوم 
 یکی مرغزارست ز ایدر نه دوربه یکسو ز راه سواران تور 
 همان جویبارست و آب روانکه از دیدنش تازه گردد روان 
 تو بر گیر زین و لگام سیاهبرو سوی آن مرغزاران پگاه 
 چو خورشید بر تیغ گنبد شودگه خواب و خورد سپهبد شود 
 گله هرچ هست اندر آن مرغزاربه آبشخور آید سوی جویبار 
 به بهزاد بنمای زین و لگامچو او رام گردد تو بگذار گام 
 چو آیی برش نیک بنمای چهربیارای و ببسای رویش به مهر 
 سیاوش چو گشت از جهان ناامیدبرو تیره شد روی روز سپید 
 چنین گفت شبرنگ بهزاد راکه فرمان مبر زین سپس باد را 
 همی باش بر کوه و در مرغزارچو کیخسرو آید ترا خواستار 
 ورا بارگی باش و گیتی بکوبز دشمن زمین را به نعلت بروب 
 نشست از بر اسپ سالار نیوپیاده همی رفت بر پیش گیو 
 بدان تند بالا نهادند رویچنان چون بود مردم چاره‌جوی 
 فسیله چو آمد به تنگی فرازبخوردند سیراب و گشتند باز 
 نگه کرد بهزاد و کی را بدیدیکی باد سرد از جگر برکشید 
 بدید آن نشست سیاوش پلنگرکیب دراز و جناغ خدنگ 
 همی داشت در آبخور پای خویشاز آنجا که بد دست ننهاد پیش 
 چو کیخسرو او را به آرام یافتبپویید و با زین سوی او شتافت 
 بمالید بر چشم او دست و رویبر و یال ببسود و بشخود موی 
 لگامش بدو داد و زین بر نهادبسی از پدر کرد با درد یاد 
 چو بنشست بر باره بفشارد رانبرآمد ز جا آن هیون گران 
 به کردار باد هوا بردمیدبپرید وز گیو شد ناپدید 
 غمی شد دل گیو و خیره بماندبدان خیرگی نام یزدان بخواند 
 همی گفت کاهرمن چاره‌جوییکی بارگی گشت و بنمود روی 
 کنون جان خسرو شد و رنج منهمین رنج بد در جهان گنج من 
 چو یک نیمه ببرید زان کوه شاهگران کرد باز آن عنان سیاه 
 همی بود تاپیش او رفت گیوچنین گفت بیدار دل شاه نیو 
 که شاید که اندیشه‌ی پهلوانکنم آشکارا به روشن روان 
 بدو گفت گیو ای شه سرفرازسزد کاشکارا بود بر تو راز 
 تو از ایزدی فر و برز کیانبه موی اندر آیی ببینی میان 
 بدو گفت زین اسپ فرخ نژادیکی بر دل اندیشه آمدت یاد 
 چنین بود اندیشه‌ی پهلوانکه اهریمن آمد بر این جوان 
 کنون رفت و رنج مرا باد کرددل شاد من سخت ناشاد کرد 
 ز اسپ اندر آمد جهاندیده گیوهمی آفرین خواند بر شاه نیو