سنایی غزنوی (قصاید)/مبارز او بود کاول غزا با جان و تن گیرد
ظاهر
| مبارز او بود کاول غزا با جان و تن گیرد | ز کوی تن برون آید به شهر دل وطن گیرد | |||||
| ز آن عقبا نیندیشد بدین دنیا فرو ناید | نه جرم بوالحکم خواهد نه جای بوالحسن گیرد | |||||
| گر خواهد بقا یابد بباید مردنش اول | اگر معروفیی باشد که هم از خویشتن گیرد | |||||
| بباید رفت بر چرخش که تا با مه سخن گوید | بباید سوخت چون شمعش که صحبت با لگن گیرد | |||||
| نمیدانند رنج ره بدان بر خیره میلافند | نه زان و جهست این لقمه که هر کس در دهن گیرد | |||||
| عیار آن است در عالم که در میدان عشق آید | مصاف هستی و مستی همه بر هم زدن گیرد | |||||
| نگردد دامن رهرو به آب هفت دریا تر | همه او گردد از معنی چو ترک ما و من گیرد | |||||
| چو مرد از غیر فارغ شد ز دنیا سر بگرداند | سپاه فقر بیترتیب پس آمد شدن گیرد | |||||
| از آن اسرار پوشیده که عاشق دارد اندر دل | اگر بر خار برخواند همه عالم سمن گیرد | |||||
| تو گفت عاشقان داری و کار فاسقان لابد | بدخشان بد به دست آید اگر نعمان یمن گیرد | |||||
| مرا باری نشاید زد به پیش هیچ عاشق دم | که هر ساعت غم دنیا به گردم انجمن گیرد | |||||
| پر از زهرست کام من سنایی خوش سخن زانم | قیامت زهر باید خورد گر دستم سخن گیرد | |||||
| ولی میراث استادان از این زیبا سخن دارد | حسینی باید از معنی که تا جای حسن گیرد | |||||
| درین دلق به صد پاره مرا طبعیست پر گوهر | چو بگشایم ز فضل او جهانی نسترن گیرد | |||||