سنایی غزنوی (قصاید)/دوش چون صبح بر کشید علم
ظاهر
| دوش چون صبح بر کشید علم | شد جهان از نسیم او خرم | |||||
| روشنی آمد از عدم به وجود | تیرگی از وجود شد به عدم | |||||
| شب دیجور شد ز روز جدا | زان که بد صبح در میانه حکم | |||||
| چو دو خصم قوی که در پیکار | صلحجویان جدا شوند از هم | |||||
| باد صبح آمد از سواد عراق | عالمی را سپرده زیر قدم | |||||
| گفتم: ای سایق سفینهی نوح | گفتم: ای قاید طلیعهی جم | |||||
| چه خبر داری از امام رییس | چه اثر داری از امام حرم | |||||
| گفت: «ارجو» که زود بینی زود | که ملک جل ذکره به کرم | |||||
| هر دو را با مراد دولت و عز | هر دو را با سپاه و خیل و حشم | |||||
| برساند به بلخ و حضرت بلخ | گردد از فرشان چو باغ ارم | |||||
| لهو بینی گرفته جان حزن | داد بینی شکسته پشت ستم | |||||
| نارسیده به کام خویش عدو | برسیده به کام خویش امم | |||||
| کار دنیا و دین امام رییس | به قلم راست کرده همچو قلم | |||||
| معتمد خواجهی زکی حمزه | کرده بدخواه را ز گیتی کم | |||||
| علم کین انتقام ورا | نصرت و فتح بر طراز علم | |||||
| دست عدل خدای عزوجل | زده بر ظالمان به عجز رقم | |||||
| همه سر کوفته چو مار وز بیم | زیر خسها خزان به شکم | |||||
| خزبر اندامشان چو خار و خسک | نوش در کامشان چو حنظل و سم | |||||
| شب بدخواه و بدسگالش را | نزند نیز صبح صادق دم | |||||
| آتش زرق بیش نفروزد | که ز دریا کشید سوخته نم | |||||
| آنکه پوشیده بود پیش از وقف | دق مصر و عمامهی معلم | |||||
| خورد اکنون دوال زجر و نکال | پوشد اکنون لباس حسرت و غم | |||||
| گرگ پیر آمده به دام و به روی | تیغ کین آخته شبان غنم | |||||
| بود چو ترک و دیلم اندر ظلم | بر همه خلق مبرم و مبرم | |||||
| از پی مال وقف کردهی ملک | ترک به روی موکل و دیلم | |||||
| از پی هر درم که برد از وقف | یا ستد از کسان به بیع سلم | |||||
| بر سر گل خورد یکی خایسک | چون به هنگام مهر میخ درم | |||||
| کیست از جملهی صغار و کبار | از همه گوهر بنی آدم | |||||
| که ندیده ازو سعایت و غمز | یا نخوردست ازو عنا و الم | |||||
| گر نداری تو این سخن باور | باز گوید ترا محمد جم | |||||
| پسران را ز غمز او پوشید | صاحبی و دبیقی و ملحم | |||||
| صورت غمز شد سعایت او | زد به هر خانهای یکی ماتم | |||||
| تن اشرف ازو هین بلا | دل سادات ازو حزین و دژم | |||||
| آن کسان را که مدح گفت خدا | او همی گوید آشکارا ذم | |||||
| بیشتر زین چه کرد با سادات | شمر یا هند زاده یا ملجم | |||||
| دل و بازو و تیغش ار بودی | برشدستی به برترین سلم | |||||
| هر کسی را به موجبی باری | می نشاند به گوشهای مغتم | |||||
| من یکی شاعر و دخیل و غریب | راه عزلت گزیده در عالم | |||||
| نه مرا غمخواری چو جد و پدر | نه مرا مونسی چو خال و چو عم | |||||
| نه ازو نز حسین و اسعد و زید | گردن من به زیر بار نعم | |||||
| کرد بر من به قول مشتی رند | روز رخشنده چون شب مظلم | |||||
| راندم از بلخ تا براندم من | زین تحسر ز دیده وادی یم | |||||
| آن گنه را جز این ندانم جرم | چون چنان گشت بند من محکم | |||||
| که یکی روز من نشسته بدم | متفکر به گوشه ای ملزم | |||||
| رندی آمد ز اسعدش بر من | بود آن رند مرد را ز خدم | |||||
| که امام اسعدت همی خواند | چند باشی معطل و مبهم | |||||
| رفت او پیش و من شدم ز پسش | در یکی کوچهی خم اندر خم | |||||
| دیدم آنجا نشسته اسعد را | بامی و بانگ زیر و نالهی بم | |||||
| بود با او نشسته قصابی | کودکی چون یکی بدیع صنم | |||||
| هر دو مست از نبید سوسن بوی | برو عارض چو سوسن و چو پرم | |||||
| هر دو کردند عرضه بر من می | گفتم از شرم هر دو را که نعم | |||||
| یک دو سیکی ز شرم خوردم و خفت | به یکی گوشهای ندیم ندم | |||||
| هر دو خفتند مست و در راندند | پیش من مستوار خر بکرم | |||||
| ژرف کردم نگه که زیرین کیست | دست و انگشت کیست با خاتم | |||||
| دیدم آن ... کودک قصاب | بر زبر همچو قبهی اعظم | |||||
| یا یکی خیمهای ز دیبهی سرخ | ... قصاب چون ستون خیم | |||||
| گاه بیرون کشید همچو زریر | گاه اندر سپوخت چون عندم | |||||
| گفتم: احسنت ای امام که نیست | چون تو اندر همه دیار عجم | |||||
| گفت: مفزای ای سنایی هیچ | که تو هستی به نزد ما محرم | |||||
| غزلی گوی حسب ما که بود | این دل ریش هر دو را مرهم | |||||
| غزلی حسب حالشان گفتم | صلتی یافتم نه بس معظم | |||||
| خویشتن را جز این ندانم جرم | ور جز اینست باد ما ابکم | |||||
| بارکی چند نیز شیخک را | دیدهام من به کنجها برکم | |||||
| گاه گنگی درشت از پس پشت | گاه با سادهای نشسته بهم | |||||
| گر بپرسند این ز من روزی | بخورم صدهزار بار قسم | |||||
| خواجه اوحد زمان ز کی حمزه | ای بلند اختر و بلند همم | |||||
| حال من شرح ده چو قصهی خویش | پیش آن صدر مکرم مکرم | |||||
| سید عالم و امام رییس | آن بهین طلعت و بزرگ شیم | |||||
| نبوی جوهری که عرض ورا | کس نداند بجز خدای قیم | |||||
| عاجز اندر فصاحت و خطش | روز دیدار شاعر مفخم | |||||
| خاک غزنین و بلخ و نیشابور | وز در روم تا حد جیلم | |||||
| به قلم چند گونه سحر حلال | مینماید چو در ادب اسلم | |||||
| نکتهی اصمعی و جاحظ و قیس | هست در پیش لفظ او اخرم | |||||
| بوالمعالی که همت عالیش | برگذشت از حدوث همچو قدم | |||||
| قابل فیض و لطف و فضل الاه | وز همه فاضلان هم او اعلم | |||||
| خاک صدرش نظیف چون کعبه | آب قدرش لطیف چون زمزم | |||||
| حکم و فرمانش چون صباح و مسا | روز و شب را دهد ضیاء و ظلم | |||||
| خیل خیر از خیال طلعت اوست | چون سخن را گذر ز حقهی فم | |||||
| باز گردم کنون به قصهی خویش | چند باشد ز مضمر و مدغم | |||||
| ای به بخشش هزار چون حاتم | ای به کوشش هزار چون رستم | |||||
| مپسند اینکه آن لعین خبیث | بجهاند کمیت چون ادهم | |||||
| تو پسندی فسان خاطر من | زو شو چون فسانهی شولم | |||||
| بر سر من گماشت رندی چند | همچو او ناکس و ذمیم شیم | |||||
| نشنودند هر چه من گفتم | علم نحو و عروض و شعر و حکم | |||||
| از همه مال و منصب دنیا | بر تن و من نه رنگ بود نه شم | |||||
| زان که از جامهی کسان بودم | مانده چون حرف معرب و معجم | |||||
| جامهها بستدند و گفتندم | نیز ستار کن برین سر ضم | |||||
| گر تو هستی به پاکی عیسی | نیست دستار ریشهی مریم | |||||
| من ز بلخ آنچنان شدم به سرخس | با بلا و عنا و حسرت و هم | |||||
| که گنهکار یونسبن متی | به سوی نینوا به ساحل یم | |||||
| تا فزونست باز از صعوه | تا پدیدست روبه از ضیغم | |||||
| باد عاجز چو صعوه و روباه | آن خبیث از شباب تا بهرم | |||||
| آنکه بدخواه او همیشه براو | چیره چون باز باد و شیر اجم | |||||
| دوستانش حریق در دوزخ | نیکخواهش غریق در قلزم | |||||
| ... خر در ... زن پدرش | گرچه زینهم نباید او را غم | |||||