سنایی غزنوی (قصاید)/درین مقام طرب بی تعب نخواهی دید
ظاهر
| درین مقام طرب بی تعب نخواهی دید | که جای نیک و بدست و سرای پاک و پلید | |||||
| مدار امید ز دهر دو رنگ یک رنگی | که خار جفت گلست و خمار جفت نبید | |||||
| به عیش ناخوش او در زمانه تن در ده | که در طویلهی او با شبه است مروارید | |||||
| ز دور هفت رونده طمع مدار ثبات | میان چار مخالف مجوی عیش لذیذ | |||||
| که دیدی از بنی آدم که بر سریر سرور | دو دم کشید کز آن صد هزار غم نچشید | |||||
| به شهوتی که برانی چه خوش بوی که همی | ز جانت کم شود آن یک دو قطره کز تو چکید | |||||
| نگر چه شوخ جهانیست زان که جفت از جفت | خوشی نیافت که تا پارهای ز جان نبرید | |||||
| چو دل نهادی بر نور روز هم در وقت | زمانه گوید خیز و نماز شام رسید | |||||
| چو باز در شب تاری خوشت بباید خفت | خروس گوید برجه که نور صبح دمید | |||||
| دو دوست چون بهم آیند همچو پره و قفل | که تا دمی رخ هجرانشان نباید دید | |||||
| همی بناگه بینی گرانی اندر حال | بیاید و به میانشان فرو خزد چو کلید | |||||
| درین زمانه که دیو از ضعیفی مردم | همی سلاح ز لاحول سازد و تعویذ | |||||
| کسی که عزت عزلت نیافت هیچ نیافت | کسی که ریو قناعت ندید هیچ ندید | |||||
| کسی که شاخ حقیقت گرفت بد نگرفت | کسی که راه شریعت گزید بد نگزید | |||||
| رهی خوشست ولیکن ز جهل خواجه همی | خوشی نیابد ازو همچنان که خار از خید | |||||
| برین سنا نرسد مرد تا سنایی وار | روان پاکش ازین آشیانه بر نپرید | |||||