سنایی غزنوی (قصاید)/بتی که گر فکند یک نظر بر آتش و آب
ظاهر
| بتی که گر فکند یک نظر بر آتش و آب | شود ز لطف جمالش مصور آتش و آب | |||||
| کرشمهای گر ازو بیند آب و آتش هیچ | شود ز چشمش بیشک معبهر آتش و آب | |||||
| ز سیم و شکر روی و لب آن کند با من | نکردهرگز بر سیم و شکر آتش و آب | |||||
| لب و دو عارض با آب و نارش آخر برد | ز طبع و روی من آن ماه دلبر آتش و آب | |||||
| ز آه من نشگفت وز چهرش ار گیرد | سپهر بر شده و چشم اختر آتش و آب | |||||
| میار طعنه اگر عارض و لبش جویم | از آنکه جست کلیم و سکندر آتش و آب | |||||
| ز خطرت دل و چشم وی اندرین دل و چشم | بسان ابر بهاری ست مضمر آتش و آب | |||||
| بشب بخفته خوش و من ز هجر او کرده | ز دیده و دل بالین و بستر آتش و آب | |||||
| ز درد فرقت آن ابر حسن و شمع سرای | چو ابر و شمعم در چشم و بر سر آتش و آب | |||||
| به دل گرفت به وقتی نگار من که همی | کنند لانه و باده بدل بر آتش و آب | |||||
| ببین تو اینک بر لاله قطرهی باران | اگر ندیدی بر هم مقطر آتش و آب | |||||
| بطبع شادی زاید ز زادهای کو را | پدر صبا و زمین بود مادر آتش و آب | |||||
| ز برق و باد به بینی بر آسمان و زمین | حساموار شدست وز ره در آتش و آب | |||||
| پدید کرد تصاویر مانی ابر و زمین | برآورید تماثیل آزر آتش و آب | |||||
| مزاج و طبع هوا گرم و نرم شد نشگفت | اگر بزاید از پشم و مرمر آتش و آب | |||||
| چو طبع سید گردد چمن به زینت و فر | چو عدل سید گردد برابر آتش و آب | |||||
| سر محامد سید محمد آنکه شدست | بلند همت و نظمش به گوهر آتش و آب | |||||
| مهی که گر فکند یک نظر به لطف و به خشم | شود بسوی ثری و دو پیکر آتش و آب | |||||
| به نور رایش گشته منور انجم و چرخ | به ذات عونش گشته معمر آتش و آب | |||||
| به نزد بخشش و بذلش محقر ابر و بحار | به نزد حشمت و حلمش مستر آتش و آب | |||||
| مسخر خضر ار گشت باد و آب و زمین | مثال امر ورا شد مسخر آتش و آب | |||||
| به حلم و خشمش کردند وصف از آن معنی | مهیب و سهل بود بر غضنفر آتش و آب | |||||
| زند به امرش اگر هیچ خواهد از خورشید | به حد باختر و حد خاور آتش و آب | |||||
| گر آب و آتش اندر خلاف او کوشند | ز باد و خاک بینند کیفر آتش و آب | |||||
| به حکم نافذ نشگفت اگر برون آرد | ز چوب و سنگ چو موسی پیمبر آتش و آب | |||||
| ز باد قدرت اگر کرد جانور عیسی | شود ز فرش بیباد جانور آتش و آب | |||||
| زهی ز مایهی رایت منور انجم و چرخ | زهی ز سایهی تیغت مظفر آتش و آب | |||||
| گه موافقت ار چون دل تو بودی چرخ | بدی به چرخ برین قطب و محور آتش و آب | |||||
| شمال جودت بر آب و آتش ار نوزید | چرابه گونه چو سیمست و چون زر آتش و آب | |||||
| ز باس و سعی تو بدست ورنه بیسببی | بطبع خشک چرا آمد و تر آتش و آب | |||||
| به صدر دولت بایستهای واندر خور | چنانکه هست و ببایست و در خور آتش و آب | |||||
| به طبع خویش نبینند هیچ اگر خواهی | به قدر و قد تو پستی وو نظر آتش و آب | |||||
| سموم خشم تو گر برزند به ابر و زمین | نسیم خلق تو گر بروزد بر آتش و آب | |||||
| شو ز بیم تو لرزان زمین و ابر عقیم | شود ز خلق تو چون مشک و عنبر آتش و آب | |||||
| شود ز قدر تو عالیتر از سپهر زمین | رود به امر تو از بحر و اخگر آتش و آب | |||||
| اگر نه بیم و امیدت بدی به بحر و هوا | وگر نه هیبت و حکمت بدی بر آتش و آب | |||||
| برو عتاب و عقوبت خدای کی کردی | ز بهر یونس و قومش مسخر آتش و آب | |||||
| به هفت کشور خشمت رسید و نظم آری | جدا که دید خود از هفت کشور آتش و آب | |||||
| ز قدر و نظم تو دارند بهره زان نشدند | چو باد و خاک کثیف و مدور آتش و آب | |||||
| معاقبست حسودت به دو مکان به دو چیز | به سان فرعون در مصر و محشر آتش و آب | |||||
| میان طبع تو و طبع حاسدت در نظم | کفایتست در آن شعر داور آتش و آب | |||||
| که چون در آید در طبع تو شود بیشک | بر آن دو طبع دگر کبر و مفخر آتش و آب | |||||
| به زیر فکرت و کلک تو خاست بر در نظم | ز خاک و باد از آنست برتر آتش و آب | |||||
| چو بود خاطر و طبع تو کلک را همراه | ببوسد ار چه بود کلک و دفتر آتش و آب | |||||
| اگر ندارد نسبت به خامهی تو چراست | به نزد خامت هم خیر و هم شر آتش و آب | |||||
| شد از بهاء مدیحت سخنور اختر و کلک | شد از سخاء وجودت توانگر آتش و آب | |||||
| جهان بگیر به آن باد پای خاک نهاد | که هست با تک او کند و مضطر آتش و آب | |||||
| گه مسیر بود بر نهاد چرمهی تو | به نزد عقل مصور شود گر آتش و آب | |||||
| به پست و بالا چون آب و آتشست مگر | شدست از پی تو اسب پیکر آتش و آب | |||||
| به سان صرصر لیکن به گاه تابش و خوی | که دید ساخته در طبع صرصر آتش و آب | |||||
| جهان ندید مگر چرمهی ترا در تک | به هیچ مستقری سایهگستر آتش و آب | |||||
| زمانه ساخت ز هفت اختر و چهار ارکان | برای زینت بزمت دو لشکر آتش و آب | |||||
| بخواه از آنکه چو خوردی چو طبع خود بندد | دماغ و طبع ترا زیب و زیور آتش و آب | |||||
| بصوفت آب و بطبع آتش و ندیده جهان | مگر به جام توچون دو برادر آتش و آب | |||||
| تو روی شادی افروز و آب غم بر از آن | هنی و روشن در جام و ساغر آتش و آب | |||||
| که بهر پیرهنی من گزیدم از دل و چشم | ز جور چرخ چو دماغ و سمندر آتش و آب | |||||
| در آب و آتش بیحد چرا شوم غرقه | چو هست باد و هوا را مقدر آتش و آب | |||||
| ز خون ببست دل و چشم پس چو آهن و خاک | چراست در دل و چشمم مجاور آتش و آب | |||||
| برید فکرت کلک تو خواست بر در نظم | ز خاک و باد از آنست برتر آتش و آب | |||||
| ولیک از آتش و آبست دیده و دل من | چو در ثنای تو کردم مکرر آتش و آب | |||||
| همیشه تا به زمینست و چرخ گنج و نجوم | همیشه تا به سعیرست و کوثر آتش و آب | |||||
| سخاو لطف ترا بنده باد ابر و هوا | سنا و حلم ترا باد چاکر آتش و آب | |||||
| مباد قاعدهی دولت تو زیر و زبر | همیشه تا که بود زیر و ازبر آتش و آب | |||||