سنایی غزنوی (قصاید)/ای برده عقل ما اجل ناگهان تو
ظاهر
| ای برده عقل ما اجل ناگهان تو | وی در نقاب غیب نهان گشته جان تو | |||||
| ای شاخ نو شکفته ناگه ز چشم بد | تابوت شوم روی شده بوستان تو | |||||
| محروم گشته از گهر عقل جان تو | معزول مانده از سخن خوش زبان تو | |||||
| جان تو پاسبان بقای تو بوده باز | با دزد عمر گشته قرین پاسبان تو | |||||
| هنگام مرگ بهر جوانی و نازکیت | خون میگریست بر تو همی جانستان تو | |||||
| ای آفتاب جان من از لطف و روشنی | خر پشتهی گلین ز چه شد سایبان تو | |||||
| گر آب یابدی تنت از آب چشم من | شاخ فراق رویدی از استخوان تو | |||||
| ای تاج تا قرین زمین گشتهای چو گنج | چون تاج خم گرفت قد دوستان تو | |||||
| تاج ملوک را سر تختست جایگاه | در زیر خاک تیره چرا شد مکان تو | |||||
| ای وا دریغ از آن دل بسیار مهر تو | ای وا دریغ از آب لب شکرفشان تو | |||||
| بردار سر ز بالش خاک از برای آنک | دلها سبک شدست ز خواب گران تو | |||||
| یک ره به عذر لعل شکرپاش برگشای | کاینک رهی به آشتی آمد به خوان تو | |||||
| نی نی چه جای عذر و عتابست و آشتی | رفتی چنانکه باز نیابم نشان تو | |||||
| شد تیره همچو موی تو روی چو ماه تو | شد چفته همچو زلف تو سرو روان تو | |||||
| تابوت را که هیچ کسی تاجور ندید | آخر بیافت این شرف اندر زمان تو | |||||
| مرگ آخر آن طویلهی گوهر فرو گسست | کز وی ستاره دید همی آسمان تو | |||||
| خاک آخر آن دو دانهی یاقوت نیست کرد | کز تاب او پدید همی شد نشان تو | |||||
| یارب چه آتشیست فراقت که تا ابد | دودی کبود سر زند از دودمان تو | |||||
| ای کاج دانمی که در آنجای غمکشان | تو پیش ریخت خواهی یا پرنیان تو | |||||
| باری بدانمی که پر از خاک گور شد | آن شکرین چو غالیه دانی دهان تو | |||||
| باری بدانمی که چگونست زیر خاک | آن تیغ آب دادهی بسیار دان تو | |||||
| باری بدانمی که بگو از چسان بریخت | آن زلف تاب دادهی عنبرفشان تو | |||||
| دانم که لاله وار چو خون گشت و بترکید | آن در میان نرگس و گل دیدگان تو | |||||
| گنج وفا و خدمت تو بود ذات من | تاج عطا و طلعت من بود جان تو | |||||
| تاجی به زیر خاک ندیدم جز آن خویش | گنجی میان آب ندیدم جز آن تو | |||||
| بودی وفا میان من و تو مقیم پار | اکنون عطا میان خدا و میان تو | |||||